{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایستاده ام در باد

ایستاده ام در باد

جایی در زندگی‌ام،
می‌ایستم...
نه از خستگی،
نه از ناامیدی،
بلکه برای لحظه‌ای مکث؛
برای تماشای مسیری که آمده‌ام...
به تمام روزهایی فکر می‌کنم که بغض‌هایم را قورت دادم،
به شب‌هایی که سکوت را بغل گرفتم،
و به صبح‌هایی که با تمام خستگی، باز هم بلند شدم.
و بعد، آرام می‌گویم:
این، تماماً "من" بودم.
منی که نترسید،
که نایستاد،
که با زخم و لبخند،
با اشک و امید،
دوام آورد،
ادامه داد،
و رسید...
به نقطه‌ای که حالا دیگر خودم را،
نه فقط می‌شناسم،
بلکه باور دارم...
🪻🍀۰۴.۰۴.۰۸
دیدگاه ها (۰)

شما که غریبه نیستینآدم یه وقتایی میخنده، راه میره، حرف می‌زن...

توی شب‌های سوت و کور،وقتی فقط خاطره‌ها موندن و یه دلِ خسته، ...

نوازشی بر شانه های خسته ام،،،،نوبت ما هم می‌شود...روزی که لب...

در ایستگاهی بی نام نشسته ام؛نه مسافر قطاریم، نه مقصد کسی.فقط...

پارت ۱۰چندین ماه بعد -*دارم توی راهرو های مقر پرت مافیا پرسه...

دستگیره در قرمزه ! صدای ناله ! دوباره ! از سمت مبل ! تمام بد...

تکپارتی درخواستی از نامجونایستاده... نگاهش رو به جلو... اشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط