یه دفعه دکتر گفت
یه دفعه دکتر گفت...
=البته..اگه استرس بهت وارد نشه و داروهات رو به موقع بخوری کارت به پیوند قلب کشیده نمیشه!
(یه ربع بعد)
از اتاق اومده بودن بیرون و تهیونگ رفته بود داروهای کوک رو بخره...
همینطور رو صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود و منتظر تهیونگ بود تا بیاد...
-تهیونگگ...
وقتی داشت از خیابون رد میشد ماشین با سرعت بهش برخورد کرد و افتاد زمین...
با عجله رفت سمت تهیونگ..
-تهیونگ...تهیونگ نه لطفا...
سر خونیش رو گرفته بود تو دستاش و داشت التماسش میکرد تا بیدار شه ولی بیهوش شده بود...
(چند مین بعد)
تهیونگ تو اتاق عمل بود و جونگ کوک با دستای خونی پشت در اتاق عمل زانوهاش رو تو خودش جمع کرده بود و داشت ریز ریز اشک میریخت..
«تهیونگا..اگه تنهام بزاری هیچ وقت نمیبخشمت»
نگاهی به دستاش کرد...فکر میکرد همه چی تقصیر اونه..اگه اون قلبش درد نمیگرفت و الان اینجا نبودن صددرصد تهیونگ از خیابون رد نمیشد تا ماشین بهش بزنه...
نزدیک یک ساعت گذشت که در اتاق عمل باز شد...
سریع از جاش بلند شد و رفت سمت دکتر...
-دکتر..چی شد؟!حالش خوبه نه؟!
نگاهی به کوک انداخت...
=حالش خوب میشه...نگران نباش...نباید به قلبت فشار بیاری...
تشکر کرد و تخت تهیونگ رو دید که دارن میارن...
سریع رفت پیش تخت...اون رو به یکی از اتاق های بیمارستان بردن و به جونگ کوک اطلاعات لازم رو دادن...
رفت و بغل تخت نشست و دستشو گذاشت رو دستای تهیونگ...
-تهیونگا...بیدار میشی دیگه نه؟!
جوابی نشنید...سعی میکرد خودش رو از هر نوع افکار تیره ای دور کنه که یهو صدای دستگاه رفت بالا...
=البته..اگه استرس بهت وارد نشه و داروهات رو به موقع بخوری کارت به پیوند قلب کشیده نمیشه!
(یه ربع بعد)
از اتاق اومده بودن بیرون و تهیونگ رفته بود داروهای کوک رو بخره...
همینطور رو صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود و منتظر تهیونگ بود تا بیاد...
-تهیونگگ...
وقتی داشت از خیابون رد میشد ماشین با سرعت بهش برخورد کرد و افتاد زمین...
با عجله رفت سمت تهیونگ..
-تهیونگ...تهیونگ نه لطفا...
سر خونیش رو گرفته بود تو دستاش و داشت التماسش میکرد تا بیدار شه ولی بیهوش شده بود...
(چند مین بعد)
تهیونگ تو اتاق عمل بود و جونگ کوک با دستای خونی پشت در اتاق عمل زانوهاش رو تو خودش جمع کرده بود و داشت ریز ریز اشک میریخت..
«تهیونگا..اگه تنهام بزاری هیچ وقت نمیبخشمت»
نگاهی به دستاش کرد...فکر میکرد همه چی تقصیر اونه..اگه اون قلبش درد نمیگرفت و الان اینجا نبودن صددرصد تهیونگ از خیابون رد نمیشد تا ماشین بهش بزنه...
نزدیک یک ساعت گذشت که در اتاق عمل باز شد...
سریع از جاش بلند شد و رفت سمت دکتر...
-دکتر..چی شد؟!حالش خوبه نه؟!
نگاهی به کوک انداخت...
=حالش خوب میشه...نگران نباش...نباید به قلبت فشار بیاری...
تشکر کرد و تخت تهیونگ رو دید که دارن میارن...
سریع رفت پیش تخت...اون رو به یکی از اتاق های بیمارستان بردن و به جونگ کوک اطلاعات لازم رو دادن...
رفت و بغل تخت نشست و دستشو گذاشت رو دستای تهیونگ...
-تهیونگا...بیدار میشی دیگه نه؟!
جوابی نشنید...سعی میکرد خودش رو از هر نوع افکار تیره ای دور کنه که یهو صدای دستگاه رفت بالا...
- ۵.۹k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط