Part
🍁Part_29🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
♥️صبح روز بعد♥️
🦇ارسلان🦇
ساعت 7:00 با صدای آلارم گوشیم از خواب پاشدمو رفتم ی آب ب صورتم زدم و لباس پوشیدم رفتم شرکت
♥️15مین بعد♥️
رفتم بالا تو اتاقم داشتم چن تا برگه امضا
میکردم ک منشی اومد داخل اتاق
منشی:عاقای کاشی عاقای رحیمی مدیر عامل شرکت سرمایهگذاری سبا اومدن
ارسلان:راهنماییشون کنید....وای بابای دیانا اومده اگه الان بخواد بگه فکر دخترمو از سرت بیرون کن چی اگه نزاره ب دیانا برسم چی با صدای مردی ک فهمیدم همون عاقای رحیمی هس ب خودم اومدمو سلام کردم
رحیمی(بابای دیانا):سلام عاقای کاشی
ارسلان:سلام بفرمائید بشینید
رحیمی:عاقای کاشی اومدم در مورد دو تا چیز باهاتون حرف بزنم
ارسلان:در خدمتم بفرمایید
آرش:عاقای کاشی خواستم اول درمورد شرکت پاسارگاد تو ترکیه حرف بزنم ک....................
(اینجا مثل حرف زدن دیگه خودتون تصور کنید😁🥴)
ارسلان:بلع درسته
آرش:و اینکه عاقا ارسلان ت چجوری دل دختر منو ب دست آوردی شیطون این دختر ب هیچ کس پا نمیداد چیکار کردی😉
ارسلان:سرمو انداختم پایین و دستمو گرفتم ب گردنم و چیزی نگفتم فک کنم لپام سرخ شده بود پدر زنم هم مث زنم خعلی صادق😂
آرش:پسر ک نباید خجالتی باشه ببین من اگع دیانا بهم میگفت ک با ی پسر دیگه آشنا شده فک کنم نمیذاشتم بعش برسه ولی وقتی گف ارسلان کاشی با خودم گفتم اگ هم ت دوسش داری هم اون ت رو گذاشتم تجربش کنه من هیچوقت جلوشو نگرفتم
ارسلان:همونطور ک سرم پایین بود گفتم...یعنی موافقت کردین؟
آرش:تقریبا..سرتو بیار بالا پسر چرا خجالت میکشی؟...و بعد با ی دستم زير
چونشو گرفتم و اوردم
بالا
ارسلان:بابای دیانا سرمو آورد بالا گفتم...بزارین من ب دیانا برسم من عاشقشم میخوا... بابای
دیانا با حرفش حرف منو نصفه گذاشت
آرش:میدونم بچه ی دیقه نفس بگیر اونم دوست داره میخوادت همه چیرو گفته ب من و مامانش
ارسلان:پس بزارین ب هم برسیم🥺
❤️❤️❤️
لایک و کامنت فراموش نشع😉
من بعضی وقتا ب خودم میگم دیگ تو پیجم فعالیت نکنم چون حمایت نمی بینم😪💔🙁
ولی بازم ادامه میدم اما واسع دل خودم
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇
♥️صبح روز بعد♥️
🦇ارسلان🦇
ساعت 7:00 با صدای آلارم گوشیم از خواب پاشدمو رفتم ی آب ب صورتم زدم و لباس پوشیدم رفتم شرکت
♥️15مین بعد♥️
رفتم بالا تو اتاقم داشتم چن تا برگه امضا
میکردم ک منشی اومد داخل اتاق
منشی:عاقای کاشی عاقای رحیمی مدیر عامل شرکت سرمایهگذاری سبا اومدن
ارسلان:راهنماییشون کنید....وای بابای دیانا اومده اگه الان بخواد بگه فکر دخترمو از سرت بیرون کن چی اگه نزاره ب دیانا برسم چی با صدای مردی ک فهمیدم همون عاقای رحیمی هس ب خودم اومدمو سلام کردم
رحیمی(بابای دیانا):سلام عاقای کاشی
ارسلان:سلام بفرمائید بشینید
رحیمی:عاقای کاشی اومدم در مورد دو تا چیز باهاتون حرف بزنم
ارسلان:در خدمتم بفرمایید
آرش:عاقای کاشی خواستم اول درمورد شرکت پاسارگاد تو ترکیه حرف بزنم ک....................
(اینجا مثل حرف زدن دیگه خودتون تصور کنید😁🥴)
ارسلان:بلع درسته
آرش:و اینکه عاقا ارسلان ت چجوری دل دختر منو ب دست آوردی شیطون این دختر ب هیچ کس پا نمیداد چیکار کردی😉
ارسلان:سرمو انداختم پایین و دستمو گرفتم ب گردنم و چیزی نگفتم فک کنم لپام سرخ شده بود پدر زنم هم مث زنم خعلی صادق😂
آرش:پسر ک نباید خجالتی باشه ببین من اگع دیانا بهم میگفت ک با ی پسر دیگه آشنا شده فک کنم نمیذاشتم بعش برسه ولی وقتی گف ارسلان کاشی با خودم گفتم اگ هم ت دوسش داری هم اون ت رو گذاشتم تجربش کنه من هیچوقت جلوشو نگرفتم
ارسلان:همونطور ک سرم پایین بود گفتم...یعنی موافقت کردین؟
آرش:تقریبا..سرتو بیار بالا پسر چرا خجالت میکشی؟...و بعد با ی دستم زير
چونشو گرفتم و اوردم
بالا
ارسلان:بابای دیانا سرمو آورد بالا گفتم...بزارین من ب دیانا برسم من عاشقشم میخوا... بابای
دیانا با حرفش حرف منو نصفه گذاشت
آرش:میدونم بچه ی دیقه نفس بگیر اونم دوست داره میخوادت همه چیرو گفته ب من و مامانش
ارسلان:پس بزارین ب هم برسیم🥺
❤️❤️❤️
لایک و کامنت فراموش نشع😉
من بعضی وقتا ب خودم میگم دیگ تو پیجم فعالیت نکنم چون حمایت نمی بینم😪💔🙁
ولی بازم ادامه میدم اما واسع دل خودم
- ۷.۸k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط