در شبی سرد و سیاه
در شبی سرد و سیاه
که هوس یخ میزد
و هوا دلگیر بود
کودکی از نظرم رد شد و رفت
حس من می ترسید
آه من می لرزید
و درون دل من می ترکید
کودک بیچاره فریاد کشید
ای خدا ای خدا ای خدا
دل من آه کشید
آه من لرزان بود
حس من گریان بود
کودک بیچاره نان می طلبید
آقا : من گرسنه ام
خانم : من تشنه ام
خانمی شیک سکه ای داد به کودک و رفت
کودک از ته دل آهی کشید
ای خدا ........ ای خدا
اشکهای کودک یخ زد و روی گونه هایش خشکید
و من میلرزیدم
تن من هم لرزید
دل من هم ترکید
لحظه ها هم یخ زد
آنطرف تر جسم کودک یخ زد
روی لبهای تر ک خورده او
جمله ای یخ زده بود
ای خدا ای خدا ای خدا
که هوس یخ میزد
و هوا دلگیر بود
کودکی از نظرم رد شد و رفت
حس من می ترسید
آه من می لرزید
و درون دل من می ترکید
کودک بیچاره فریاد کشید
ای خدا ای خدا ای خدا
دل من آه کشید
آه من لرزان بود
حس من گریان بود
کودک بیچاره نان می طلبید
آقا : من گرسنه ام
خانم : من تشنه ام
خانمی شیک سکه ای داد به کودک و رفت
کودک از ته دل آهی کشید
ای خدا ........ ای خدا
اشکهای کودک یخ زد و روی گونه هایش خشکید
و من میلرزیدم
تن من هم لرزید
دل من هم ترکید
لحظه ها هم یخ زد
آنطرف تر جسم کودک یخ زد
روی لبهای تر ک خورده او
جمله ای یخ زده بود
ای خدا ای خدا ای خدا
- ۷۱۹
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط