{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁴

P⁴


هاری هنوز به عکس خیره بود.

سوآه پرسید: «هاری... چی رو یادت اومد؟»

هاری با صدای لرزان گفت: «چهار سال پیش... ما واقعاً رفتیم اونجا.»

یورا اخم کرد. «پس چرا هیچ‌کدوم یادمون نیست؟»

هاری سرش را پایین انداخت.

«چون بعد از اون اتفاق... قرار گذاشتیم دیگه درباره‌ش حرف نزنیم.»

سوآه شوکه شد. «چه اتفاقی؟»

هاری جواب نداد.

همان لحظه گوشی سوآه دوباره لرزید.

یک پیام:

«اگر می‌خواید چه‌یون رو پیدا کنید، امشب ساعت ۱۲ بیاید همین‌جا.»

یورا سریع گفت: «نه! اصلاً! این یه تله‌ست.»

سوآه عکس را نگاه کرد.

«می‌دونم.»

هاری پرسید: «پس چرا می‌خوای بری؟»

سوآه آرام جواب داد:

«چون شاید تنها راه پیدا کردن چه‌یون همینه.»

یورا با ترس آه کشید.

«خیلی خب... ولی اگه مُردیم، تقصیر توئه.»

سوآه برای اولین بار لبخند کوچکی زد.

اما وقتی سه دختر از خانه بیرون رفتند، دوربین روی دفترچه‌ی چه‌یون ماند.

صفحه‌ای که قبلاً دیده نشده بود، آرام ورق خورد.

و یک جمله ظاهر شد:

«آن شب، فقط سه نفر از آن ساختمان بیرون آمدند.»





ادامه در پارت ۵...
دیدگاه ها (۰)

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط