شب رویایی
شب رویایی
پارت ۷۵
این آدما برای بارش بارون لحظه شماری میکنن اما وقتی بارون میباره یا با چتر میرن تو خیابون یا از سرما گلایه میکنن
تو میگی عاشق بارونی ولی چترت رو باز میکنی تو میگی عاشق خورشیدی ولی وقتی که میدرخشه دنبال سایه ای تو میگی عاشق بادی ولی پنجره رو میبندی ولی زیبایی بارون ابری بود ولی همه برای بارون شعر گفتن
....
کناره پنجره ایستاده بود و به بیرون که دیگه بارون بنده اومده بود نگاه میکرد پرده رو کشید و سمته میز آرایش رفت همینکه رویه صندلی نشست در اتاق اش باز شد و دوست اش در چهار چوب در ظاهر شد، به سمتش قدم برداشت و چند قدمی ازش دور ایستاده شروع به حرف زدن کرد
کیونگ می : اون سوک خوبی
اون سوک : خودت چی فکر میکنی بعد از دورغی که بهم گفتی میخوای چطور باشم
کیونگ می : من که دورغ نگفتم فقط چیزی بهت نگفتم توهم سعی کن که همه رو ببخشی
اون سوک پوزخندی زد و با صدای نسبتاً بلندی گفت
اون سوک : تو چی ازم میخوای ... میخواهی کسای که سرم شرط بستن و کسی که بهم درمورد از چیزی نگفته ببخشم
کیونگ می : من دوستتم چطور میتونی اینجوری بکنی
اون سوک : میخواهم یکم فکر کنم
کیونگ می : باشه
کیونگ می از اتاق خارج شد اون سوک نفسه کلافه اش کشید از صندلی بلند شد و سمته کمد اش قدم برداشت
مشغول برداشتن لباس اش شد با باز شدن در نگاهش رو به در دوخت بر خلاف تصور اش جیمین بود عصبی لباسی که دست اش بود رو انداخت رویه زمین با چشم های قرمز لب زد
اون سوک : برو بیرون زود
جیمین : بیا حرف بزنیم
اون سوک : هیچ حرفی نیست که بزنیم پس برو از اینجا تا وقتی بد نشده
جیمین : نمیرم تا وقتی حرف نزنیم
اون سوک : تنهام بزار میخوام یکم تنها باشم فقط برو
جیمین بدون هیچ حرفی دیگه ای درو محکم پشته سرش بست و رفت اون سوک کلافه لباس مشکی کوتاهی که تا رون هاش میشد برداشت کت سیاهی با پوتین های دخترونه ای که کنارش گذاشته شده بود رو برداشت و سمته حمام رفت
تهیونگ که تویه سالن رویه مبل تکیه داده بود و با گوشی اش ور میرفت با دیدن جیمین که عصبی رویه مبل نشست گوشی اش رو کنار گذاشت و لب زد
تهیونگ : آشتی کردین
جیمین : چیو آشتی اون عمرن منو ببخشه
تهیونگ : به نظره من از دلش دربیار
جیمین : چطوری
تهیونگ : چه میدونم گل و بادکنک قرمز قلبی با یه همچین چیزایی سوپاریزش کن
پارت ۷۵
این آدما برای بارش بارون لحظه شماری میکنن اما وقتی بارون میباره یا با چتر میرن تو خیابون یا از سرما گلایه میکنن
تو میگی عاشق بارونی ولی چترت رو باز میکنی تو میگی عاشق خورشیدی ولی وقتی که میدرخشه دنبال سایه ای تو میگی عاشق بادی ولی پنجره رو میبندی ولی زیبایی بارون ابری بود ولی همه برای بارون شعر گفتن
....
کناره پنجره ایستاده بود و به بیرون که دیگه بارون بنده اومده بود نگاه میکرد پرده رو کشید و سمته میز آرایش رفت همینکه رویه صندلی نشست در اتاق اش باز شد و دوست اش در چهار چوب در ظاهر شد، به سمتش قدم برداشت و چند قدمی ازش دور ایستاده شروع به حرف زدن کرد
کیونگ می : اون سوک خوبی
اون سوک : خودت چی فکر میکنی بعد از دورغی که بهم گفتی میخوای چطور باشم
کیونگ می : من که دورغ نگفتم فقط چیزی بهت نگفتم توهم سعی کن که همه رو ببخشی
اون سوک پوزخندی زد و با صدای نسبتاً بلندی گفت
اون سوک : تو چی ازم میخوای ... میخواهی کسای که سرم شرط بستن و کسی که بهم درمورد از چیزی نگفته ببخشم
کیونگ می : من دوستتم چطور میتونی اینجوری بکنی
اون سوک : میخواهم یکم فکر کنم
کیونگ می : باشه
کیونگ می از اتاق خارج شد اون سوک نفسه کلافه اش کشید از صندلی بلند شد و سمته کمد اش قدم برداشت
مشغول برداشتن لباس اش شد با باز شدن در نگاهش رو به در دوخت بر خلاف تصور اش جیمین بود عصبی لباسی که دست اش بود رو انداخت رویه زمین با چشم های قرمز لب زد
اون سوک : برو بیرون زود
جیمین : بیا حرف بزنیم
اون سوک : هیچ حرفی نیست که بزنیم پس برو از اینجا تا وقتی بد نشده
جیمین : نمیرم تا وقتی حرف نزنیم
اون سوک : تنهام بزار میخوام یکم تنها باشم فقط برو
جیمین بدون هیچ حرفی دیگه ای درو محکم پشته سرش بست و رفت اون سوک کلافه لباس مشکی کوتاهی که تا رون هاش میشد برداشت کت سیاهی با پوتین های دخترونه ای که کنارش گذاشته شده بود رو برداشت و سمته حمام رفت
تهیونگ که تویه سالن رویه مبل تکیه داده بود و با گوشی اش ور میرفت با دیدن جیمین که عصبی رویه مبل نشست گوشی اش رو کنار گذاشت و لب زد
تهیونگ : آشتی کردین
جیمین : چیو آشتی اون عمرن منو ببخشه
تهیونگ : به نظره من از دلش دربیار
جیمین : چطوری
تهیونگ : چه میدونم گل و بادکنک قرمز قلبی با یه همچین چیزایی سوپاریزش کن
- ۲۰.۸k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط