{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برخی والدین امروزی،خود نیاز به تربیت دارند...

برخی والدین امروزی،خود نیاز به تربیت دارند...

در منزل دوستی بودم که پسر دانش‌آموز ابتدایی اش، داشت تکالیف درسی‌اش را انجام می‌داد...

زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند،یک جعبه مداد رنگی به نوه‌اش داد و گفت:این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشی‌ات...

پسر ده ساله،جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد،
و چند لحظه بعد گفت:
بابا بزرگ باز هم که از این جنس‌های ارزون قیمت خریدی،
الان مداد رنگی‌های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره...

مادر بچه گفت:
می‌بینید آقاجون...؟
بچه‌های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند،
اصلا نمی‌شه گولشون ‌زد و سرشون کلاه گذاشت...

پدربزرگ چیزی نگفت...

برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست،
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوه‌اش نیست...

و این داستان را برایشان تعریف کردم :

آن زمان که من دانش‌آموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدن‌مان می‌آمد و به بچه‌های فامیل هدیه می‌داد،
بیشتر وقت‌ها هدیه‌اش تکه‌های کوچک قند بود...

بار اول که به من تکه قندی داد،

یواشکی به پدرم گفتم:این تکه قند کوچک که هدیه نیست...

پدرم اخم کرد و گفت:خانم بزرگ شما را دوست دارد،
هر چه برایتان بیاورد هدیه است...

وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او،قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه‌ها آرزو می‌کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند...

خانم بزرگ هنوز هم خیال می‌کند که قند،چیز خیلی مهمی است...

بعد گفت : ببین پسرم،
قنددان خانه پر از قند است...

اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست...
این تکه قند معنا دارد،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند،
اما مهربان نیستند...

وقتی کسی به ما هدیه می‌دهد،
منظورش این نیست که ما نمی‌توانیم،مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست...
او می‌خواهد علاقه‌اش را به ما نشان بدهد
می‌خواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این،خیلی با ارزش است...

این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازه‌ای آن را نمی‌فروشند...

چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می‌افتم،
دهانم شیرین می‌شود،
کامم شیرین می‌شود،
جانم شیرین می‌شود.....
دیدگاه ها (۵)

اول مهر برای خیلی از بچه‌ها یعنی بوی دفتر و مداد، ذوقِ کیف ن...

فنچ، جواهری کوچک و پرجنب‌وجوش در دنیای #پرندگان است. او با آ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۷در با صدای بلندی باز شد.همه منت...

ᴘᴀʀᴛ ۱۴ | اولین هدیهفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پرورش...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۱۱ | «یک قدم نزدیک‌تر......

شکوفایی گل ختمی مقاوم «لونا سفید» Luna White' (Hardy Hibiscu...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

🧁 پارت چهاردهم | اعترافی که در دل ماندبعد از آن روز شلوغ، چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط