پارت 69
پارت 69
چیشده چرا مهرداد میخواد ازت طلاق بگیری...از گریه زیادی زبونم لکنت گرفته بود خودمو انداختم تو بغلش و زار زدم
_چیشده خواهری بهم بگو چه اتفاقی بینتون افتاده...با یاداوری خاطرات اه عمیقی کشیدم...منو از اغوشش جدا کرد و توی چشمهام خیره شد:_بگو به
خواهرت بگو چیشده نکنه بخاطر اون کار اشتباه منه؟من باعث جداییتون شدم...با تمام بغضی که توی صدام بود
گفتم:_نه عزیزم بخاطر یه اشتباه از طرف منه...مقصر اصلی خودمم...با گفتن جمله ی الهی بمیرم برات دوباره منو تو اغوش گرفت:_گریه نکن خواهری خودم
رابطتونو خراب کردم خودمم رابطتونو درست میکنم نمیزارم از همدیگه جدا شین قول میدم (مهرداد)گوشیه دفترو
برداشتمو به منشی گفتم کل قرارای امروزو کنسل کنه چون هیج حال و حوصله ندارم فکرم تنها جایی که میرفت
این بود که سعیده از خونه رفته و من داغون داغونم هووووف سعیده اخه چرا حرفامو باور نکردی توی همین فکرا بودم
که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس:بله بفرمابید_زود تند سریع بیا به این ادرسی که واست میفرستم و زنتو واقعا بشناس
تا خواستم حرفی بزنم قطع کرد و بعد چند ثانیه ادرسی واسم فرستاده شد کلافه شده بودم زود حاظر شدمو رفتم
به این ادرس وارد رستوران شدم و نگاهی کلی به رستوران انداختم که سعیده رو دیدم کنار همون یارو توی
مهمونی بود و دست پسره دور گردن سعیده بود انگار پسره یچی به سعیده گفته بود که سعیده با صدای بلند خندید
و صورتشو نزدیکش کرد و همو بوسیدن من این صحنه هارو میدیدمو خورد و داغون میشدم تمامی اینا مث یه کابوس
داشت از جلو چشمام رد میشد ازاونجا دور شدم وارد خونه شدم حالم خیلی بد بود پاکت سیگارو برداشتم و شروع به
سیگار کشیدن کردم و روی کاناپه لم دادمو چشمامو بستم...که ناخوداگاه صدای چرخیدن کلید توی در اومد و بعد
سعیده که درچارچوب در ظاهر شد بهش توجهی نکردم ولی انگار اون منو دید اروم سمتم اومد و صدام زد
چیشده چرا مهرداد میخواد ازت طلاق بگیری...از گریه زیادی زبونم لکنت گرفته بود خودمو انداختم تو بغلش و زار زدم
_چیشده خواهری بهم بگو چه اتفاقی بینتون افتاده...با یاداوری خاطرات اه عمیقی کشیدم...منو از اغوشش جدا کرد و توی چشمهام خیره شد:_بگو به
خواهرت بگو چیشده نکنه بخاطر اون کار اشتباه منه؟من باعث جداییتون شدم...با تمام بغضی که توی صدام بود
گفتم:_نه عزیزم بخاطر یه اشتباه از طرف منه...مقصر اصلی خودمم...با گفتن جمله ی الهی بمیرم برات دوباره منو تو اغوش گرفت:_گریه نکن خواهری خودم
رابطتونو خراب کردم خودمم رابطتونو درست میکنم نمیزارم از همدیگه جدا شین قول میدم (مهرداد)گوشیه دفترو
برداشتمو به منشی گفتم کل قرارای امروزو کنسل کنه چون هیج حال و حوصله ندارم فکرم تنها جایی که میرفت
این بود که سعیده از خونه رفته و من داغون داغونم هووووف سعیده اخه چرا حرفامو باور نکردی توی همین فکرا بودم
که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس:بله بفرمابید_زود تند سریع بیا به این ادرسی که واست میفرستم و زنتو واقعا بشناس
تا خواستم حرفی بزنم قطع کرد و بعد چند ثانیه ادرسی واسم فرستاده شد کلافه شده بودم زود حاظر شدمو رفتم
به این ادرس وارد رستوران شدم و نگاهی کلی به رستوران انداختم که سعیده رو دیدم کنار همون یارو توی
مهمونی بود و دست پسره دور گردن سعیده بود انگار پسره یچی به سعیده گفته بود که سعیده با صدای بلند خندید
و صورتشو نزدیکش کرد و همو بوسیدن من این صحنه هارو میدیدمو خورد و داغون میشدم تمامی اینا مث یه کابوس
داشت از جلو چشمام رد میشد ازاونجا دور شدم وارد خونه شدم حالم خیلی بد بود پاکت سیگارو برداشتم و شروع به
سیگار کشیدن کردم و روی کاناپه لم دادمو چشمامو بستم...که ناخوداگاه صدای چرخیدن کلید توی در اومد و بعد
سعیده که درچارچوب در ظاهر شد بهش توجهی نکردم ولی انگار اون منو دید اروم سمتم اومد و صدام زد
- ۴.۳k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط