پارت 68
پارت 68
چشمهامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ صبح بود...وای نه مهرداد ساعت ۹ میره سرکار باید قبل از اینکه بره بهش
همه ی حقیقتو بگم سری ملافه رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم...وای حالا چی بپوشم چیکار کنم خیلی استرس
داشتم نه از این چیزاها از رفتار مهرداد از عکس العمش میترسیدم...اخرش که چی باید باهاش روبرو میشدم باید کل
حقیقتو میفهمید رفتم سراغ چمدونم یه مانتوی لیمویی رنگ برداشتم و شلوار جین مشکیمو تنم کردم و بعد از اون شال
لیمویی رنگمو هم سرم کردم و از پله ها رفتم پایین خیلی میترسیدیم اگه مهرداد دوباره از خونه بندازتم بیرون
چی...اگه...بیخیال سعیده انقدر فکرای بد نکن...یکم مثبت فکر کن...مهرداد دوستت داره اینکارو نمیکنه...ناخوداگاه از فکر
اینکه مهرداد دوستم داره لبخندی روی لبم نشست...به محض باز کردن در یه فرد ناشناسو دیدم که روبروم ایستاده بود
بادیدن من لب باز کرد:_خانم سعیده زمانی؟باتعجب گفتم:_بله بفرمایید؟یه پاکت روبروم گرفت:_این مال شماس
لطفا اینجا رو امضا کنید...به برگه ای که جلوم گرفته بود نگاه کردم خودکارو ازش گرفتمو سری امضاش کردم بعد از اون
پاکت رو ازش گرفتمو رفت...باتعجب به پاکت نگاه کردم یعنی چی میتونه توش باشه...فضولیم گل کرده بود سری پاکتو
باز کردم و با چیزی که دیدم لبخند روی
لبام ماسید...پاهام دیگه تحمل ایستادن نداشتن...روی زمین افتادم...هق هقم اوج
گرفت نه این امکان نداشت...مهرداد نمیتونست اینکارو باهام بکنه...هق هقم هردفعه با یاداوری این پاکت لعنتی بیشتر
و بیشتر میشد...سپیده هراسون به طرفم اومد..._سعیده خواهری چیشده...زبونم بند اومده بود نمیتونسم حرفی
بزنم...ناخوداگاه چشمش به پاکت توی دستم خورد...از دستم گرفت و بازش کرد بعد از کمی مکث ادامه داد:_سعیده
چیشده چرا مهرداد میخواد ازت طلاق بگیری...از گریه زیادی زبونم لکنت گرفته بود خودمو انداختم تو بغلش و زار زدم
چشمهامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ صبح بود...وای نه مهرداد ساعت ۹ میره سرکار باید قبل از اینکه بره بهش
همه ی حقیقتو بگم سری ملافه رو کنار زدم و از روی تخت بلند شدم...وای حالا چی بپوشم چیکار کنم خیلی استرس
داشتم نه از این چیزاها از رفتار مهرداد از عکس العمش میترسیدم...اخرش که چی باید باهاش روبرو میشدم باید کل
حقیقتو میفهمید رفتم سراغ چمدونم یه مانتوی لیمویی رنگ برداشتم و شلوار جین مشکیمو تنم کردم و بعد از اون شال
لیمویی رنگمو هم سرم کردم و از پله ها رفتم پایین خیلی میترسیدیم اگه مهرداد دوباره از خونه بندازتم بیرون
چی...اگه...بیخیال سعیده انقدر فکرای بد نکن...یکم مثبت فکر کن...مهرداد دوستت داره اینکارو نمیکنه...ناخوداگاه از فکر
اینکه مهرداد دوستم داره لبخندی روی لبم نشست...به محض باز کردن در یه فرد ناشناسو دیدم که روبروم ایستاده بود
بادیدن من لب باز کرد:_خانم سعیده زمانی؟باتعجب گفتم:_بله بفرمایید؟یه پاکت روبروم گرفت:_این مال شماس
لطفا اینجا رو امضا کنید...به برگه ای که جلوم گرفته بود نگاه کردم خودکارو ازش گرفتمو سری امضاش کردم بعد از اون
پاکت رو ازش گرفتمو رفت...باتعجب به پاکت نگاه کردم یعنی چی میتونه توش باشه...فضولیم گل کرده بود سری پاکتو
باز کردم و با چیزی که دیدم لبخند روی
لبام ماسید...پاهام دیگه تحمل ایستادن نداشتن...روی زمین افتادم...هق هقم اوج
گرفت نه این امکان نداشت...مهرداد نمیتونست اینکارو باهام بکنه...هق هقم هردفعه با یاداوری این پاکت لعنتی بیشتر
و بیشتر میشد...سپیده هراسون به طرفم اومد..._سعیده خواهری چیشده...زبونم بند اومده بود نمیتونسم حرفی
بزنم...ناخوداگاه چشمش به پاکت توی دستم خورد...از دستم گرفت و بازش کرد بعد از کمی مکث ادامه داد:_سعیده
چیشده چرا مهرداد میخواد ازت طلاق بگیری...از گریه زیادی زبونم لکنت گرفته بود خودمو انداختم تو بغلش و زار زدم
- ۶.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط