پارت 70
پارت 70
سعیده که درچارچوب در ظاهر شد بهش توجهی نکردم ولی انگار اون منو دید اروم سمتم اومد و صدام زد چشمامو
بستم سعیده ازت متنفرم با حالتی سرد برگشتم طرفش از دیدنم به وضوح معلوم بود تعجب کرده بعد دستاشو دور
گردنم بست و گفت:_عشقمممممم دلم،واست تنگ شده بود و اون عطر لعنتی که مال سعیده نبود توی دماغم
پیچید ولی سعی کردم واکنشی نشون ندمو سرد نگاش کنم نگاه و رفتارش نگران امیز شد:مهرداد چیشده؟ سیگاری
که چندوقت بود باهاش اروم میشدم و توی جاسیگاری خاموش کردم و با صدای داغون خستم اروم لب زدمو گفتم :تو
چیکار کردی سعیده با لرزش بدنش فهمیدم وحشت کرده ولی از چی نمیدونم با همون لحن نگرانش گفت: چرا
اینطوری شدی لبامو مث یه پوزخند کج کردم و گفتم :این چندوقت کجا بودی؟ جواب سوالم فقط سکوت بود هه معلوم
کنار اون مرتیکه بوده هرلحظه سعیده از چشمام میوفتاد که دیگه گفتم :حله باشه نگو_چی داری میگی این چه حرفیه
یعنی بهم اعتماد نداری؟ بعد این حرفش شروع کرد اروم گریه کردن با همون لحن سردم گفتم:زور نزن همه چیو میدونم...
با همدیگه دیدمتون انگار از این حرفم جا خورد و تعجب کرد که با بهت گفت :واستتت توضیح میدم گوش کن
توروخدا دستشو ک برای گرفتن دستم جلو اورده بود رو کنار زدمو از روی کاناپه بلند شدم گریش شدت گرفت و به
هق هق افتاده بود و التماسم میکرد که بزارم توضیح بده ولی دیگه واسم مهم نبود همه چیو دیده بودم دیگه هیچ
علاقه ایی به سعیده نداشتم از چشمم افتاده بود بلند شدمو رفتم بالاسرش دستشو گرفتم و به سمت در بیرونی
رفتم و اشاره کردم که بره بیرون بره همون جایی که توی این مدت بوده
سعیده که درچارچوب در ظاهر شد بهش توجهی نکردم ولی انگار اون منو دید اروم سمتم اومد و صدام زد چشمامو
بستم سعیده ازت متنفرم با حالتی سرد برگشتم طرفش از دیدنم به وضوح معلوم بود تعجب کرده بعد دستاشو دور
گردنم بست و گفت:_عشقمممممم دلم،واست تنگ شده بود و اون عطر لعنتی که مال سعیده نبود توی دماغم
پیچید ولی سعی کردم واکنشی نشون ندمو سرد نگاش کنم نگاه و رفتارش نگران امیز شد:مهرداد چیشده؟ سیگاری
که چندوقت بود باهاش اروم میشدم و توی جاسیگاری خاموش کردم و با صدای داغون خستم اروم لب زدمو گفتم :تو
چیکار کردی سعیده با لرزش بدنش فهمیدم وحشت کرده ولی از چی نمیدونم با همون لحن نگرانش گفت: چرا
اینطوری شدی لبامو مث یه پوزخند کج کردم و گفتم :این چندوقت کجا بودی؟ جواب سوالم فقط سکوت بود هه معلوم
کنار اون مرتیکه بوده هرلحظه سعیده از چشمام میوفتاد که دیگه گفتم :حله باشه نگو_چی داری میگی این چه حرفیه
یعنی بهم اعتماد نداری؟ بعد این حرفش شروع کرد اروم گریه کردن با همون لحن سردم گفتم:زور نزن همه چیو میدونم...
با همدیگه دیدمتون انگار از این حرفم جا خورد و تعجب کرد که با بهت گفت :واستتت توضیح میدم گوش کن
توروخدا دستشو ک برای گرفتن دستم جلو اورده بود رو کنار زدمو از روی کاناپه بلند شدم گریش شدت گرفت و به
هق هق افتاده بود و التماسم میکرد که بزارم توضیح بده ولی دیگه واسم مهم نبود همه چیو دیده بودم دیگه هیچ
علاقه ایی به سعیده نداشتم از چشمم افتاده بود بلند شدمو رفتم بالاسرش دستشو گرفتم و به سمت در بیرونی
رفتم و اشاره کردم که بره بیرون بره همون جایی که توی این مدت بوده
- ۴.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط