───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁹
فقط اون چشمهایِ قهوهای رنگش رو بهم دوخته بود.
سکوتش..اون سکوتِ طولانی و بیرحمانه نشون دهنده تاییدش بود.
قلبم وایساد..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
با ضعف از روی تخت بلند شدم،پاهام سست بود اما ارادهم برایِ فرار از اون هیولایی که فکر میکردم میشناسمش،بیشتر بود.
به سمتِ درِ اتاق دویدم،اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه،دستی قوی دورِ مچم پیچید و با یک حرکتِ سریع،بدنم رو به عقب کشید و به سینه سفتش کوبید.
+ولم کن! ازت متنفرم..تو یه قاتلی
تقلا میکردم،چنگ میزدم به بازوهایِ سنگیش،اما اون حتی تکون هم نخورد.
بالاخره،صدایِ بم و خشدارش تویِ فضایِ اتاق پیچید..
صدایی که این بار نه از خشم،بلکه از یک خستگیِ عمیق و دردناک میاومد..
_لیا..من بهشون دستور داده بودم با لیام و همکاراش کاری نداشته باشن..با اینکه میدونستم اگه باند لو بره همهچیز برایِ من تموم میشه و حتی شاید خودم هم نابود شم،اما..اون اشغــال از من سرپیچی کرد
مکثی کرد و دستش رو دورِ کمرم سفتتر کرد تا جلویِ تقلا کردنم رو بگیره.
صدایِ نفسهایِ تندش رو کنارِ گوشم حس میکردم..
_یکی از اعضایِ باند..بدونِ دستورِ من،اونها رو به قتل رسوند..الان همون کثـــافت هم زیر خاکه
تویِ آغوشش یخ کردم..
مقصر نبود..نمیتونستم مقصر بدونمش..
اما حرف های اون چه فایده داشت؟
الان که تنها کسی که داشتم رو هم از دست داده بودم..
دست از تقلا کردن برداشتم و تن بیجون و شکستهم رو توی آغوش تهیونگ رها کردم.
از میون گریه هام گفتم:من..من به مامان وقتی رو تخت بیمارستان بود قول دادم..قول دادم همیشه مراقبش باشم..نتونستم..من سر قولم نموندم..
دست های تهیونگ شل تر شد.
منو برگردوند و محکم توی آغوشش گرفت.
دستشو توی موهام فرو برد و با صدای گرفته و بغض دارش گفت:متاسفم..من..نمیخواستم دنیای کثیفم هیچوقت به زندگیِ آرومِ تو نفوذ کنه
هقهقم بلندتر شد.
توی آغوشش گم شده بودم و فقط اشک می ریختم..
آغوش مردی که حالا تنهاکسی بود که داشتم..
آروم منو از خودش جدا کرد و نگاهشو توی صورتم چرخوند.
برای اولین بار،اون چشمهای ترسناک و خمارش،رنگِ غم گرفته بودن.
با شستش اشکهایِ روی گونهام رو پاک کرد و با صدایی که به لرزش افتاده بود گفت:تو مقصر نیستی..تو به قولت عمل کردی لیا..این من بودم که نتونستم..نتونستم حتی از برادرِ کسی که..
حرفش رو خورد.
سکوت کرد و نگاهشو ازم گرفت.
سعی کردم گریهمو کنترل کنم..
سرمو به سینهش تکیه دادم و آروم زیر لب با صدای گرفتهم گفتم:میخوام برم سر قبرش..
آروم موهامو نوازش کرد و گفت:باشه..اما الان باید استراحت..
سرمو از روی سینهش برداشتم،با چشمهای اشکیم بهش خیره شدم و گفتم:همین امروز...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁹
فقط اون چشمهایِ قهوهای رنگش رو بهم دوخته بود.
سکوتش..اون سکوتِ طولانی و بیرحمانه نشون دهنده تاییدش بود.
قلبم وایساد..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
با ضعف از روی تخت بلند شدم،پاهام سست بود اما ارادهم برایِ فرار از اون هیولایی که فکر میکردم میشناسمش،بیشتر بود.
به سمتِ درِ اتاق دویدم،اما قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه،دستی قوی دورِ مچم پیچید و با یک حرکتِ سریع،بدنم رو به عقب کشید و به سینه سفتش کوبید.
+ولم کن! ازت متنفرم..تو یه قاتلی
تقلا میکردم،چنگ میزدم به بازوهایِ سنگیش،اما اون حتی تکون هم نخورد.
بالاخره،صدایِ بم و خشدارش تویِ فضایِ اتاق پیچید..
صدایی که این بار نه از خشم،بلکه از یک خستگیِ عمیق و دردناک میاومد..
_لیا..من بهشون دستور داده بودم با لیام و همکاراش کاری نداشته باشن..با اینکه میدونستم اگه باند لو بره همهچیز برایِ من تموم میشه و حتی شاید خودم هم نابود شم،اما..اون اشغــال از من سرپیچی کرد
مکثی کرد و دستش رو دورِ کمرم سفتتر کرد تا جلویِ تقلا کردنم رو بگیره.
صدایِ نفسهایِ تندش رو کنارِ گوشم حس میکردم..
_یکی از اعضایِ باند..بدونِ دستورِ من،اونها رو به قتل رسوند..الان همون کثـــافت هم زیر خاکه
تویِ آغوشش یخ کردم..
مقصر نبود..نمیتونستم مقصر بدونمش..
اما حرف های اون چه فایده داشت؟
الان که تنها کسی که داشتم رو هم از دست داده بودم..
دست از تقلا کردن برداشتم و تن بیجون و شکستهم رو توی آغوش تهیونگ رها کردم.
از میون گریه هام گفتم:من..من به مامان وقتی رو تخت بیمارستان بود قول دادم..قول دادم همیشه مراقبش باشم..نتونستم..من سر قولم نموندم..
دست های تهیونگ شل تر شد.
منو برگردوند و محکم توی آغوشش گرفت.
دستشو توی موهام فرو برد و با صدای گرفته و بغض دارش گفت:متاسفم..من..نمیخواستم دنیای کثیفم هیچوقت به زندگیِ آرومِ تو نفوذ کنه
هقهقم بلندتر شد.
توی آغوشش گم شده بودم و فقط اشک می ریختم..
آغوش مردی که حالا تنهاکسی بود که داشتم..
آروم منو از خودش جدا کرد و نگاهشو توی صورتم چرخوند.
برای اولین بار،اون چشمهای ترسناک و خمارش،رنگِ غم گرفته بودن.
با شستش اشکهایِ روی گونهام رو پاک کرد و با صدایی که به لرزش افتاده بود گفت:تو مقصر نیستی..تو به قولت عمل کردی لیا..این من بودم که نتونستم..نتونستم حتی از برادرِ کسی که..
حرفش رو خورد.
سکوت کرد و نگاهشو ازم گرفت.
سعی کردم گریهمو کنترل کنم..
سرمو به سینهش تکیه دادم و آروم زیر لب با صدای گرفتهم گفتم:میخوام برم سر قبرش..
آروم موهامو نوازش کرد و گفت:باشه..اما الان باید استراحت..
سرمو از روی سینهش برداشتم،با چشمهای اشکیم بهش خیره شدم و گفتم:همین امروز...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۳.۶k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط