{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه³⁸
درو آروم باز کردم و تا اولین قدمم رو به بیرون گذاشتم سرما کل وجودمو فرا گرفت.
از باغ عبور کردم و بعد پا گذاشتم توی سفیدیِ بی‌پایان جنگل.
هر قدمی که برمی‌داشتم،برف تا مچِ پاهام فرو می‌رفت.
کفش‌هام خیلی زود خیس شدن.
انگشت‌هام یخ زده بود.
اما من فقط می‌دویدم..
توی اون سرمای وحشتناک فقط با فکر لیام میتونستم قدم بردارم.
اگه واقعا اتفاقی براش افتاده باشه..
اگه من به قولی که به مامان دادم عمل نکرده باشم..
اشک هام پیاپی صورتمو خیس میکردن‌.
نمیدونستم باید کدوم طرف برم..
نمی‌دونستم اون صدا راست گفته یا نه.
فقط می‌خواستم برم..برم و برادرمو توی آغوش بگیرم.
اما سرمایی که توی استخون‌هام نشست،اجازه نداد بیشتر از این دووم بیارم.
پاهام شروع کردن به لرزیدن.
نفسم به بخارهای نامنظم و کوتاه تبدیل شد.
دنیا دور سرم چرخید.
دستمو به تنه‌ی یکی از درخت‌ها گرفتم،ولی انگشت‌هام سُر خوردن.
دیدم تار شد.
صدای باد بلندتر شد.
زیر لب فقط تونستم بگم:نه..من..باید..
اما جمله‌م نیمه‌تموم موند.
زانوهام خم شدن و بدنم بی‌رحمانه تسلیمِ سرما شد.
آخرین چیزی که دیدم،سفیدیِ برف بود که آرام روی مژه‌هام می‌نشست..
و بعد..
همه‌چیز توی تاریکی فرو رفت..

_خانم دچار هیپوترمی شدن..ریه هاشون هم آسیب دیده،بهتره فعلا استراحت کنن
_میتونی بری
و بعد صدای باز و بسته شدن در..
سنگینیِ عجیبی روی پلک‌هام بود.
بویِ عطر تلخ تهیونگ..
آروم چشمهامو باز کردم.
نورِ ملایمی از آباژورِ کنار تخت به صورتم می‌تابید.
توی اتاقِ تهیونگ بودم..روی همون تخت.
خاطره‌یِ سردِ جنگل و اون صدایِ غریبه یهو رو سرم آوار شد.
به محض اینکه چشمم به قامتِ بلندِ تهیونگ افتاد که کنارِ پنجره ایستاده بود و به برفِ بیرون نگاه می‌کرد،لرزشِ شدیدی تمام بدنمو گرفت.
با صدایِ لرزون و بغض‌آلودی که به سختی از گلوم خارج می‌شد،زمزمه کردم:می‌خوام برم..لطفاً،بذار برم
تهیونگ چرخید.
نگاهش سرد بود،سردتر از تمامِ برف‌هایی که اون بیرون می‌بارید.
هیچی نگفت،فقط نگاهم کرد.
همون سکوتِ لعنتی..همون سکوتی که انگار تمامِ دنیایِ من رو با خودش دفن کرده بود.
اشکام راه خودشون رو پیدا کردن و رویِ گونه‌هام غلتیدن.
فریادی که توی گلوم حبس شده بود رو رها کردم و گفتم:حقیقت داره؟! تهیونگ..اون تلفن..تو..تو برادرمو کشتی؟
بازهم سکوت کرد.
فقط اون چشم‌هایِ سیاهش رو بهم دوخته بود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۵۴)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

برای دیدن لباس راحتی که نیونگ پوشید برو صفحه بعد

my exp.9همون تیله های سیاهولی اون برق همیشگی رو نداشت..........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط