───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁷
روی انگشت های پام وایسادم،بوسه ای کوتاه روی لبش کاشتم و گفتم:دیرت شده،دیگه برو
دست هاشو دورم حلقه کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند.
نفسش مثل بخارِ ملایمی توی هوا محو میشد.
_زود برمیگردم
سرمو به نشونهیِ تأیید تکون دادم.
لبخند ملیحی زد و منو رها کرد.
با قدمهایِ بلند و مطمئن به سمت ماشین رفت.
وقتی سوار شد و شیشه دودی ماشین بالا رفت،سکوتِ عجیبی حیاط رو فرا گرفت..
برف حالا داشت تندتر میبارید؛دونههایِ درشت و سنگینی که انگار میخواستن زمین رو زیرِ لایهای از سکوتِ سفید دفن کنن.
خیلی سرده..
کتمو بیشتر به تنم فشردم و به سمت عمارت دویدم.
تا رفتم تو،کتم رو درآوردم و به چوب لباسی کنار در آویزون کردم.
به سمت پله ها قدم برداشته بودم که با صدایی که توی محوطه عمارت پیچید وایسادم.
صدای زنگ همون تلفنِ روی میز.
لیام؟..
این اتفاق های یهویی باعث شد لیام رو به کل فراموش کنم.
راستی..چرا ازش خبری نیست؟
اگه لیام باشه باید همهچیز رو براش توضیح بدم.
سریع به سمت تلفن رفتم و برداشتمش.
+الو..
صدایی بیجون که انگار از ته چاه میومد به گوشم رسید.
_لیا..اون حرومیــ ـا لیامو کشتن،اون میخواست نجاتت بده اما..اون گرگ وحشی و کل اعضای باندش از نقشه باخبر شده بودن..لیا..خودتو نجات بده
خون تو رگام یخ زد.
هر کلمهش مثل تیری بود که مستقیم به قلبم اصابت میکرد..
این کیه؟
داره چیمیگه؟
به زور لب زدم:تو..تو کی هستی؟
_این مهم نیست..مهم تویی،مهم اتفاقیه که افتاده..برادرت..
یهو تلفن قطع شد..
و من موندم و من..
تلفن از دستم افتاد پایین.
دستمو گرفتم جلوی دهنم و چند قدم عقب رفتم.
دستهام یخ کرده بود و قلبم..قلبم انگار دیگه توی سینهام نمیزد،بلکه داشت تیکهتیکه میشد.
صداش توی گوشم میپیچید.
_لیا..خودتو نجات بده
نمیفهمیدم کی بود،نمیفهمیدم چرا این حرفها رو میزد،اما اسم لیام..
اسم برادرم..برادر یکییدونم..بد بیقرارم کرده بود.
نگاهم مات روی گوشی مونده بود.
اشک توی چشمهام جمع شد و همونجا،بیصدا روی گونههام سر خورد.
نه..نه،این درست نیست.
تهیونگ نمیتونه همچین کاری کنه..
ولی صدای توی سرم نمیزاشت آروم بگیرم.
حتی اگه یه درصد حرفش حقیقت داشته باشه..
من نباید اینجا بمونم..
با عجله به سمت درِ پشتی عمارت رفتم.
حیاط خلوت پشت عمارت به باغ و بعد به جنگل ختم میشد.
برف همهجا رو سفیدپوش کرده بود،و سکوتی سنگین همهجا رو فرا گرفته بود.
به خاطر بارشِ شدید،محافظا فعلاً توی حیاط نبودن.
درو آروم باز کردم و تا اولین قدمم رو به بیرون گذاشتم سرما کل وجودمو فرا گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁷
روی انگشت های پام وایسادم،بوسه ای کوتاه روی لبش کاشتم و گفتم:دیرت شده،دیگه برو
دست هاشو دورم حلقه کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند.
نفسش مثل بخارِ ملایمی توی هوا محو میشد.
_زود برمیگردم
سرمو به نشونهیِ تأیید تکون دادم.
لبخند ملیحی زد و منو رها کرد.
با قدمهایِ بلند و مطمئن به سمت ماشین رفت.
وقتی سوار شد و شیشه دودی ماشین بالا رفت،سکوتِ عجیبی حیاط رو فرا گرفت..
برف حالا داشت تندتر میبارید؛دونههایِ درشت و سنگینی که انگار میخواستن زمین رو زیرِ لایهای از سکوتِ سفید دفن کنن.
خیلی سرده..
کتمو بیشتر به تنم فشردم و به سمت عمارت دویدم.
تا رفتم تو،کتم رو درآوردم و به چوب لباسی کنار در آویزون کردم.
به سمت پله ها قدم برداشته بودم که با صدایی که توی محوطه عمارت پیچید وایسادم.
صدای زنگ همون تلفنِ روی میز.
لیام؟..
این اتفاق های یهویی باعث شد لیام رو به کل فراموش کنم.
راستی..چرا ازش خبری نیست؟
اگه لیام باشه باید همهچیز رو براش توضیح بدم.
سریع به سمت تلفن رفتم و برداشتمش.
+الو..
صدایی بیجون که انگار از ته چاه میومد به گوشم رسید.
_لیا..اون حرومیــ ـا لیامو کشتن،اون میخواست نجاتت بده اما..اون گرگ وحشی و کل اعضای باندش از نقشه باخبر شده بودن..لیا..خودتو نجات بده
خون تو رگام یخ زد.
هر کلمهش مثل تیری بود که مستقیم به قلبم اصابت میکرد..
این کیه؟
داره چیمیگه؟
به زور لب زدم:تو..تو کی هستی؟
_این مهم نیست..مهم تویی،مهم اتفاقیه که افتاده..برادرت..
یهو تلفن قطع شد..
و من موندم و من..
تلفن از دستم افتاد پایین.
دستمو گرفتم جلوی دهنم و چند قدم عقب رفتم.
دستهام یخ کرده بود و قلبم..قلبم انگار دیگه توی سینهام نمیزد،بلکه داشت تیکهتیکه میشد.
صداش توی گوشم میپیچید.
_لیا..خودتو نجات بده
نمیفهمیدم کی بود،نمیفهمیدم چرا این حرفها رو میزد،اما اسم لیام..
اسم برادرم..برادر یکییدونم..بد بیقرارم کرده بود.
نگاهم مات روی گوشی مونده بود.
اشک توی چشمهام جمع شد و همونجا،بیصدا روی گونههام سر خورد.
نه..نه،این درست نیست.
تهیونگ نمیتونه همچین کاری کنه..
ولی صدای توی سرم نمیزاشت آروم بگیرم.
حتی اگه یه درصد حرفش حقیقت داشته باشه..
من نباید اینجا بمونم..
با عجله به سمت درِ پشتی عمارت رفتم.
حیاط خلوت پشت عمارت به باغ و بعد به جنگل ختم میشد.
برف همهجا رو سفیدپوش کرده بود،و سکوتی سنگین همهجا رو فرا گرفته بود.
به خاطر بارشِ شدید،محافظا فعلاً توی حیاط نبودن.
درو آروم باز کردم و تا اولین قدمم رو به بیرون گذاشتم سرما کل وجودمو فرا گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۱.۷k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط