───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁴⁰
سرمو از روی سینهش برداشتم،با چشمهای اشکیم بهش خیره شدم و گفتم:همین امروز
توی سکوت با اون چشمهای غمآلودش بهم خیره شد.
بعد موهای توی صورتمو زد کنار و گفت:باشه..بریم
سرمو گذاشته بودم روی شونه تهیونگ و از پشت شیشه ماشین به خیابون های خلوت و سفیدپوش سئول نگاه میکردم.
خورشید تازه طلوع کرده بود و پشت ابرها قایم شده بود.
برف هنوز بیوقفه میبارید..
یه دسته گل نرگس توی دستم بود که عطرش کل ماشین رو پر کرده بود.
دست تهیونگ نرم و آهسته موهامو نوازش کرد و بوسهای کوتاه و روی تارِ موهام کاشت..
این حرکاتِ کوچیک اما پرمعنا،برایِ قلبِ زخمیِ من،حکمِ مرهمو داشت.
_سردته؟
صدایِ بم و مردونهش،سکوتِ بینمونو شکست.
سرمو به معنی نه تکون دادم.
وقتی رسیدیم،برف سنگینتر شده بود. تهیونگ پیاده شد و درو برام باز کرد.
چتر سیاه رنگشو باز کرد،دستمو گرفت و با هم به سمتِ سنگِ سردِ مزارِ لیام قدم برداشتیم.
لایه ای از برف روی قبرش نشسته بود.
دست تهیونگو رها کردم،خم شدم و برف روی سنگو پاک کردم.
رویِ سنگِ سفید،اسم برادرم حک شده بود. لیام..
دیگه هیچ اشک یا کلمهای نمیتوانست عمقِ دردمو بیان کنه.
دلم برای تنها برادرم بد میسوخت..
حتی وقتی به خاک سپرده میشده اینجا نبودم تا براش عزاداری کنم..
نمیتونم تصور کنم اون لحظه چقدر غریبانه و غمانگیز بوده..
دسته گلو گذاشتم روی سنگ و با لبخند ملیح دردناکی که روی لبم بود گفتم:سردت نیست؟..میخوای مثل قبلنا توی آغوش بگیرمت؟
اشکی از گوشه چشمم چکید و روی سنگ نشست..
با صدای لرزونم ادامه دادم:یادته؟..وقتی آدم برفی دست میکردی اون دست های کوچیک و ضریفت یخ میزدن،بعد بدو بدو میومدی بغلم تا دستتو برات گرم کنم
تهیونگ قدمی جلو اومد و دستشو رویِ شونهم گذاشت.
گرمایِ دستش،لرزشِ بدنمو متوقف کرد.
نمیدونم اگه اون کنارم نبود و مرحم زخمم نمیشد چطور میتونستم دووم بیارم.
زمستون بالاخره تموم شد؛و همه اون غم و تلخی رو با خودش برد.
بوی شکوفه گلابی و گیلاس فضا رو پر کرده بود؛صدای خنده هایِ مینسو و نارا هم همینطور.
توی آینه خودمو برانداز کردم.
لباس سفید رنگ خیلی قشنگ روی تنم نشسته بود.(لباس و کفش اسلاید های بعد)
موهامو بالا دم اسبی بستهبودم و یه آرایش ملیح کرده بودم.
دستهای تهیونگ آروم دورِ کمرم حلقه شد.
سرشو رویِ شونهم گذاشت و از توی آینه بهم خیره شد.
نفسِ عمیقی کشید و گفت:این بوی تن توئه یا بوی شکوفهها؟
آروم خندیدم و گفتم:احتمالا بوی شکوفه ها
سرشو آروم تکون داد و گفت:نه..بوی توئه
برگشتم و بوسهای کوتاه روی گونهش گذاشتم.
روی تخت نشستم و گفتم:بهتره زود بریم پایین،نارا و مینسو منتظر مائن
تهیونگ کفشمو برداشت و به سمتم اومد.
زانو زد و مشغول پوشوندن کفش شد.
بعد دستمو گرفت و گفت:بریم
از اتاق رفیتم بیرون و به سمت حیاط قدم برداشتیم.
نارا و مینسو زیر درخت پرُبارِ شکوفه گیلاس کنار هم نشسته بودن و شـراب مینوشیدن.
نارا بالاخره به مین سو یه شانس داد.
و الان میتونم عشقی که میونشون هست رو ببینم..
تصمیم گرفتیم مراسم ازدواجمونو باهم بگیریم.
با اینکه مراسم سادهایه اما گرمای خاصی داره...
گرمایی از جنس امید و شروعی تازه.
تمامت را برای خودم میخواهم.
آن تن زخمیات را..ان چشمهانت که رنگ غم دارند..
میخواهم مرحم زخم هایت شوم..میخوام همدم درد غم هایت شوم.
ای گرگِ وحشیِ رام شدهی من..
پـایـان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁴⁰
سرمو از روی سینهش برداشتم،با چشمهای اشکیم بهش خیره شدم و گفتم:همین امروز
توی سکوت با اون چشمهای غمآلودش بهم خیره شد.
بعد موهای توی صورتمو زد کنار و گفت:باشه..بریم
سرمو گذاشته بودم روی شونه تهیونگ و از پشت شیشه ماشین به خیابون های خلوت و سفیدپوش سئول نگاه میکردم.
خورشید تازه طلوع کرده بود و پشت ابرها قایم شده بود.
برف هنوز بیوقفه میبارید..
یه دسته گل نرگس توی دستم بود که عطرش کل ماشین رو پر کرده بود.
دست تهیونگ نرم و آهسته موهامو نوازش کرد و بوسهای کوتاه و روی تارِ موهام کاشت..
این حرکاتِ کوچیک اما پرمعنا،برایِ قلبِ زخمیِ من،حکمِ مرهمو داشت.
_سردته؟
صدایِ بم و مردونهش،سکوتِ بینمونو شکست.
سرمو به معنی نه تکون دادم.
وقتی رسیدیم،برف سنگینتر شده بود. تهیونگ پیاده شد و درو برام باز کرد.
چتر سیاه رنگشو باز کرد،دستمو گرفت و با هم به سمتِ سنگِ سردِ مزارِ لیام قدم برداشتیم.
لایه ای از برف روی قبرش نشسته بود.
دست تهیونگو رها کردم،خم شدم و برف روی سنگو پاک کردم.
رویِ سنگِ سفید،اسم برادرم حک شده بود. لیام..
دیگه هیچ اشک یا کلمهای نمیتوانست عمقِ دردمو بیان کنه.
دلم برای تنها برادرم بد میسوخت..
حتی وقتی به خاک سپرده میشده اینجا نبودم تا براش عزاداری کنم..
نمیتونم تصور کنم اون لحظه چقدر غریبانه و غمانگیز بوده..
دسته گلو گذاشتم روی سنگ و با لبخند ملیح دردناکی که روی لبم بود گفتم:سردت نیست؟..میخوای مثل قبلنا توی آغوش بگیرمت؟
اشکی از گوشه چشمم چکید و روی سنگ نشست..
با صدای لرزونم ادامه دادم:یادته؟..وقتی آدم برفی دست میکردی اون دست های کوچیک و ضریفت یخ میزدن،بعد بدو بدو میومدی بغلم تا دستتو برات گرم کنم
تهیونگ قدمی جلو اومد و دستشو رویِ شونهم گذاشت.
گرمایِ دستش،لرزشِ بدنمو متوقف کرد.
نمیدونم اگه اون کنارم نبود و مرحم زخمم نمیشد چطور میتونستم دووم بیارم.
زمستون بالاخره تموم شد؛و همه اون غم و تلخی رو با خودش برد.
بوی شکوفه گلابی و گیلاس فضا رو پر کرده بود؛صدای خنده هایِ مینسو و نارا هم همینطور.
توی آینه خودمو برانداز کردم.
لباس سفید رنگ خیلی قشنگ روی تنم نشسته بود.(لباس و کفش اسلاید های بعد)
موهامو بالا دم اسبی بستهبودم و یه آرایش ملیح کرده بودم.
دستهای تهیونگ آروم دورِ کمرم حلقه شد.
سرشو رویِ شونهم گذاشت و از توی آینه بهم خیره شد.
نفسِ عمیقی کشید و گفت:این بوی تن توئه یا بوی شکوفهها؟
آروم خندیدم و گفتم:احتمالا بوی شکوفه ها
سرشو آروم تکون داد و گفت:نه..بوی توئه
برگشتم و بوسهای کوتاه روی گونهش گذاشتم.
روی تخت نشستم و گفتم:بهتره زود بریم پایین،نارا و مینسو منتظر مائن
تهیونگ کفشمو برداشت و به سمتم اومد.
زانو زد و مشغول پوشوندن کفش شد.
بعد دستمو گرفت و گفت:بریم
از اتاق رفیتم بیرون و به سمت حیاط قدم برداشتیم.
نارا و مینسو زیر درخت پرُبارِ شکوفه گیلاس کنار هم نشسته بودن و شـراب مینوشیدن.
نارا بالاخره به مین سو یه شانس داد.
و الان میتونم عشقی که میونشون هست رو ببینم..
تصمیم گرفتیم مراسم ازدواجمونو باهم بگیریم.
با اینکه مراسم سادهایه اما گرمای خاصی داره...
گرمایی از جنس امید و شروعی تازه.
تمامت را برای خودم میخواهم.
آن تن زخمیات را..ان چشمهانت که رنگ غم دارند..
میخواهم مرحم زخم هایت شوم..میخوام همدم درد غم هایت شوم.
ای گرگِ وحشیِ رام شدهی من..
پـایـان.
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۹.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط