{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عملیات محرم بود. توی نفربر بی سیم، نشسته بودیم. آقا مهدی،

عملیات محرم بود. توی نفربر بی سیم، نشسته بودیم. آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابیده بود.
داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بدجوری. جعفری پرسید"چی شده؟" جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه میکرد.
زیرلب گفت"اون بیرون بسیجی ها دارن میجنگن، زخمی می شن، شهید می شن، گرفته م خوابیدم."
یک ساعتی، کسی حرف نزد.
برگرفته از کتاب یادگاران.
دیدگاه ها (۴)

سامرایی؟ مدینه ای؟ نجفی؟ پسر فاطمه کجا هستی؟ همه از تو سراغ ...

خداوندا،ازتو می خواهم نه مثل مختار بعداز واقعه!نه مثل حربن ر...

رضا سگ باز(!) یه لات بود تو مشهد.هم سگ خرید و فروش می کرد، ه...

صبرم  از کاسه دگر لبریز است اگر این جمعه نیاید چه کنم ؟! آنق...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸²رزا سر تکون داد و گفت:اون کای بود برا...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 10ویو هویج: سه روز از اون شب گذشته ب...

پارت ۸۲

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_11ویو تهیونگبرای بار دوم ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣2️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ جیمین از کنار د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط