ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۵۸ (♡)
دیگه رفتم شرکت جیمین
اسانسور وایستاد. پیاده شدم و رفتم داخل. بیشتر چراغ هاي سالن انتظار خاموش بود. رفتم سمت اتاق جیمین و خواستم در رو باز کنم که صدایی پشت در میخکوبم کرد. صداي.. یه زن.. وا رفتم.. یه صداي زنونه با شوق و پر حس گفت: به چه زبوني بگم دوستت دارم؟ نفسم توي يه لحظه بند اومد و حس کردم دارم خفه میشم.. این صداي..همون زن ديشبي بود.. همون که زنگ زده بود خونه.. زن بلند و شاد گفت: من عاشقتم..عاشقت... صداي خنده جیمین اومد و گفت:خیله خوب بسه.. قلبم ریخت. اشك توي چشمام حلقه زد. واقعأصداي جیمین بود.. باورم نمیشه.. عاشقشه .. زن-نه خیرم.. بس نیست.. و گفت میشه امشب پیش من بموني عزيز دلم؟ اشکم خيلي پردرد و از اعماق وجودم جاري شد و با درد دستمو به دیوار گرفتم. حس کردم دیگه نمیتونم روي پاهام وایستادم.. احساس درد و حماقت همه وجودمو گرفته بود.. زن میشه بشه؟ صداش شیطون و شیرین بود. جیمین خندیدو گفت نمیدونی چقدر خوشحالم که اومدی
اون به من متعهده..باید باشه... وقتي ازدواج کردیم باید بهش پایند باشه.. لرزون دست به صورتم کشیدم حتي شده براي يك سال بايد وفادار بمونه.. حق نداره مثل یه حیوون تنوع طلب تو اغوش هر ) کز کنه..حق نداره.. داغون دستمو به گلوم کشیدم.. اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم. خونه؟ هه .. خنده داره.. چه واژه مسخره اي.. با درد . فك كردم كه اونجا خونه من نیست.هیچ وقت هم خونه من نمیشه.. بودن تو جايي که مال اونه و اون توش حضور داشته باعث میشه همه وجودم از درد و نفرت به هم بپیچه کنترلي روي اشكاي لعنتيم نداشتم... اه.. لعنت به من.. به درك..بي لياقت و خائنه.. بسه.. دو ساعتي رو گرفته و اشفته توي شهر قدم زدم و بعد ناچار و داغون رفتم خونه اش... جاي ديگه اي رو جز این خونه و این قرارداد نداشتم... گرفته رفتم تو پارکینگ ببینم اومده یا نه... اره.. ماشین مشکیش تو پارکینگ بود. نگاهم به چاقویی خورد که گوشه پارکینگ افتاده بود.. ا...
بود.. احتمالاً کسی جا گذاشته بودش یا از بین وسایلش افتاده و متوجه نشده با نفرت نگاهم رو دوباره روی ماشینش کشیدم و فکر تلافي عين خوره افتاد به جونم.. باید این خشم و غيض لعنتي رو يه جوري خالي ميکردم..وگرنه از غمباد خفه میشدم میمردم. لرزون به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسي نيست چاقو رو برداشتم و رفتم سمت ماشینش.. دست مزد خیانتش خيلي بيشتر از اینه تلافي شکستن قلبم خيلي بدتر از این بود ولي.. فعلا فقط همین از دستم برمیاد. با خشم چاقو رو فرو کردم تو لاستيك جلوش
(♡)پارت ۲۵۸ (♡)
دیگه رفتم شرکت جیمین
اسانسور وایستاد. پیاده شدم و رفتم داخل. بیشتر چراغ هاي سالن انتظار خاموش بود. رفتم سمت اتاق جیمین و خواستم در رو باز کنم که صدایی پشت در میخکوبم کرد. صداي.. یه زن.. وا رفتم.. یه صداي زنونه با شوق و پر حس گفت: به چه زبوني بگم دوستت دارم؟ نفسم توي يه لحظه بند اومد و حس کردم دارم خفه میشم.. این صداي..همون زن ديشبي بود.. همون که زنگ زده بود خونه.. زن بلند و شاد گفت: من عاشقتم..عاشقت... صداي خنده جیمین اومد و گفت:خیله خوب بسه.. قلبم ریخت. اشك توي چشمام حلقه زد. واقعأصداي جیمین بود.. باورم نمیشه.. عاشقشه .. زن-نه خیرم.. بس نیست.. و گفت میشه امشب پیش من بموني عزيز دلم؟ اشکم خيلي پردرد و از اعماق وجودم جاري شد و با درد دستمو به دیوار گرفتم. حس کردم دیگه نمیتونم روي پاهام وایستادم.. احساس درد و حماقت همه وجودمو گرفته بود.. زن میشه بشه؟ صداش شیطون و شیرین بود. جیمین خندیدو گفت نمیدونی چقدر خوشحالم که اومدی
اون به من متعهده..باید باشه... وقتي ازدواج کردیم باید بهش پایند باشه.. لرزون دست به صورتم کشیدم حتي شده براي يك سال بايد وفادار بمونه.. حق نداره مثل یه حیوون تنوع طلب تو اغوش هر ) کز کنه..حق نداره.. داغون دستمو به گلوم کشیدم.. اصلا حس خونه رفتن رو نداشتم. خونه؟ هه .. خنده داره.. چه واژه مسخره اي.. با درد . فك كردم كه اونجا خونه من نیست.هیچ وقت هم خونه من نمیشه.. بودن تو جايي که مال اونه و اون توش حضور داشته باعث میشه همه وجودم از درد و نفرت به هم بپیچه کنترلي روي اشكاي لعنتيم نداشتم... اه.. لعنت به من.. به درك..بي لياقت و خائنه.. بسه.. دو ساعتي رو گرفته و اشفته توي شهر قدم زدم و بعد ناچار و داغون رفتم خونه اش... جاي ديگه اي رو جز این خونه و این قرارداد نداشتم... گرفته رفتم تو پارکینگ ببینم اومده یا نه... اره.. ماشین مشکیش تو پارکینگ بود. نگاهم به چاقویی خورد که گوشه پارکینگ افتاده بود.. ا...
بود.. احتمالاً کسی جا گذاشته بودش یا از بین وسایلش افتاده و متوجه نشده با نفرت نگاهم رو دوباره روی ماشینش کشیدم و فکر تلافي عين خوره افتاد به جونم.. باید این خشم و غيض لعنتي رو يه جوري خالي ميکردم..وگرنه از غمباد خفه میشدم میمردم. لرزون به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسي نيست چاقو رو برداشتم و رفتم سمت ماشینش.. دست مزد خیانتش خيلي بيشتر از اینه تلافي شکستن قلبم خيلي بدتر از این بود ولي.. فعلا فقط همین از دستم برمیاد. با خشم چاقو رو فرو کردم تو لاستيك جلوش
- ۵.۰k
- ۱۲ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط