ریگ گذاشته بود توی دهانش ؛
ریگ گذاشته بود توی دهانش ؛
قمقمه اش هنوزآب داشت، اما نمی خورد.
از سرکانال تا تهش هی می رفت و می آمد و لب های بچه ها را با آب قمقمه اش ترمی کرد.
.
.
.
.
.
ریگ گذاشته بود توی دهنش که خشک نشود و به هم نچسبد.
مجموعه روزگاران- کتاب عطش
قمقمه اش هنوزآب داشت، اما نمی خورد.
از سرکانال تا تهش هی می رفت و می آمد و لب های بچه ها را با آب قمقمه اش ترمی کرد.
.
.
.
.
.
ریگ گذاشته بود توی دهنش که خشک نشود و به هم نچسبد.
مجموعه روزگاران- کتاب عطش
- ۵۶۴
- ۰۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط