---
---
شب شده بود. بچهها دور آتیش نشسته بودن و معلمها توی چادرها بودن. آسمون پر از ستاره بود و صدای جیرجیرکها میآمد.
هان، سونگمین و فلیکس کنار هم نشسته بودن. هان یه چوب دستش بود و داشت توی آتیش poke میکرد. سونگمین کنارش نشسته بود و فلیکس هم چسبیده بود به هان.
یکی از بچههای کلاس، یه پسر لاغر به اسم جینوو، یهو گفت: «بچهها، شنیدید میگن توی این جنگل ارواح هست؟»
همه ساکت شدن.
جینوو ادامه داد: «میگن یه دریاچهای ته جنگل هست که شبها نور میتابه. هر کی بهش دست بزنه، یه روح میبینن و... دیگه برنمیگرده.»
هان چشماش برق زد: «واقعاً؟»
سونگمین سریع گفت: «هان، حتی فکرش رو هم نکن.»
فلیکس هم گفت: «آره هانجی. اینا همش داستانه. بیا کیک بخور.»
ولی هان دیگه به کیک فکر نمیکرد. توی ذهنش فقط یه چیز بود: دریاچهی نورانی.
---
بعد از اینکه همه خوابیدن، هان آروم پتو رو کنار زد و بلند شد. کفشاش رو پوشید و آروم از چادر زد بیرون.
ولی تا چند قدم رفت، صدای پایی شنید. برگشت. فلیکس بود.
فلیکس با چشمای خوابآلود گفت: «هانجی، تو واقعاً میخوای بری؟»
هان خندید: «تو که میترسیدی.»
فلیکس گفت: «آره، میترسم. ولی تنهات نمیذارم.»
هان دستش رو گرفت: «پس بیا. ولی آروم. سونگمین اگه بفهمه، ما رو میکشه.»
دو تایی آروم راه افتادن سمت جنگل. چراغقوهی گوشی هان روشن بود و فلیکس چسبیده بود به بازوش.
جنگل تاریک بود و صدای باد لای درختها میپیچید. فلیکس زیر لب گفت: «هانجی، من دارم میترسم.»
هان گفت: «نترس. من هستم.»
بعد از ده دقیقه راه رفتن، یهو نور آبی کمرنگی از بین درختها پیدا شد. هان ایستاد. فلیکس هم پشتش ایستاد.
هان آروم گفت: «ببین. نوره.»
دو تایی جلوتر رفتن. بین درختها، یه دریاچهی کوچیک پیدا شد. آبش مثل آینه بود و از خودش نور آبی ملایمی میتابید. دور تا دور دریاچه، گلهای سفید کوچیکی روییده بود.
فلیکس با تعجب گفت: «وای... این واقعیه.»
هان جلوتر رفت. یه زانو زد کنار دریاچه و به آب نگاه کرد. تصویر خودش رو توی آب میدید، ولی یهو...
آب شروع کرد به لرزیدن. تصویر هان توی آب محو شد و یه تصویر دیگه جایگزین شد. یه پسر با موهای مشکی، چشمای تیز و یه لبخند خطرناک. هان نمیشناختش، ولی یهو قلبش تند زد.
فلیکس از پشت گفت: «هانجی؟ چی شد؟»
هان گفت: «من... یه چیزی میبینم...»
دستش رو برد سمت آب. فلیکس داد زد: «هان نه!»
ولی دیر شده بود. تا انگشت هان به آب خورد، یه نیروی عجیب از توی آب کشیدش. هان جیغ زد و افتاد توی آب.
خماریییییی---
این پارت دو شرایط ام تا پارت ۵ نداریم
( من چقدر خوبمممم~ )
فقط بالای ۵ لایک پارت بعد اپلود میشه
چون تا پارت ۵ نوشتمش و خیلی قشنگععععع
شب شده بود. بچهها دور آتیش نشسته بودن و معلمها توی چادرها بودن. آسمون پر از ستاره بود و صدای جیرجیرکها میآمد.
هان، سونگمین و فلیکس کنار هم نشسته بودن. هان یه چوب دستش بود و داشت توی آتیش poke میکرد. سونگمین کنارش نشسته بود و فلیکس هم چسبیده بود به هان.
یکی از بچههای کلاس، یه پسر لاغر به اسم جینوو، یهو گفت: «بچهها، شنیدید میگن توی این جنگل ارواح هست؟»
همه ساکت شدن.
جینوو ادامه داد: «میگن یه دریاچهای ته جنگل هست که شبها نور میتابه. هر کی بهش دست بزنه، یه روح میبینن و... دیگه برنمیگرده.»
هان چشماش برق زد: «واقعاً؟»
سونگمین سریع گفت: «هان، حتی فکرش رو هم نکن.»
فلیکس هم گفت: «آره هانجی. اینا همش داستانه. بیا کیک بخور.»
ولی هان دیگه به کیک فکر نمیکرد. توی ذهنش فقط یه چیز بود: دریاچهی نورانی.
---
بعد از اینکه همه خوابیدن، هان آروم پتو رو کنار زد و بلند شد. کفشاش رو پوشید و آروم از چادر زد بیرون.
ولی تا چند قدم رفت، صدای پایی شنید. برگشت. فلیکس بود.
فلیکس با چشمای خوابآلود گفت: «هانجی، تو واقعاً میخوای بری؟»
هان خندید: «تو که میترسیدی.»
فلیکس گفت: «آره، میترسم. ولی تنهات نمیذارم.»
هان دستش رو گرفت: «پس بیا. ولی آروم. سونگمین اگه بفهمه، ما رو میکشه.»
دو تایی آروم راه افتادن سمت جنگل. چراغقوهی گوشی هان روشن بود و فلیکس چسبیده بود به بازوش.
جنگل تاریک بود و صدای باد لای درختها میپیچید. فلیکس زیر لب گفت: «هانجی، من دارم میترسم.»
هان گفت: «نترس. من هستم.»
بعد از ده دقیقه راه رفتن، یهو نور آبی کمرنگی از بین درختها پیدا شد. هان ایستاد. فلیکس هم پشتش ایستاد.
هان آروم گفت: «ببین. نوره.»
دو تایی جلوتر رفتن. بین درختها، یه دریاچهی کوچیک پیدا شد. آبش مثل آینه بود و از خودش نور آبی ملایمی میتابید. دور تا دور دریاچه، گلهای سفید کوچیکی روییده بود.
فلیکس با تعجب گفت: «وای... این واقعیه.»
هان جلوتر رفت. یه زانو زد کنار دریاچه و به آب نگاه کرد. تصویر خودش رو توی آب میدید، ولی یهو...
آب شروع کرد به لرزیدن. تصویر هان توی آب محو شد و یه تصویر دیگه جایگزین شد. یه پسر با موهای مشکی، چشمای تیز و یه لبخند خطرناک. هان نمیشناختش، ولی یهو قلبش تند زد.
فلیکس از پشت گفت: «هانجی؟ چی شد؟»
هان گفت: «من... یه چیزی میبینم...»
دستش رو برد سمت آب. فلیکس داد زد: «هان نه!»
ولی دیر شده بود. تا انگشت هان به آب خورد، یه نیروی عجیب از توی آب کشیدش. هان جیغ زد و افتاد توی آب.
خماریییییی---
این پارت دو شرایط ام تا پارت ۵ نداریم
( من چقدر خوبمممم~ )
فقط بالای ۵ لایک پارت بعد اپلود میشه
چون تا پارت ۵ نوشتمش و خیلی قشنگععععع
- ۵۴۴
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط