+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.5
عقربههای ساعت روی دیوارِ اتاق کنفرانس، ۲:۰۰ بعدازظهر رو نشون میداد. دور میزِ کنفرانسِ بزرگِ بیضیشکل، مدیرانِ بخشهای مختلف نشسته بودن. فضای اتاق سنگین بود و صدای ورق زدنِ پروندهها تنها صدایی بود که شنیده میشد.
لیا کنار دستم نشسته بود و با چشمهای نافذش همهی افراد رو زیر نظر داشت. وقتی وارد شدم، همگی سکوت کردن و بلند شدن. با حرکتی دست، اجازه دادم بنشینن.
+خب، شنیدم نگرانیهایی دربارهی سهمِ بازار وجود داره.
صدام توی فضای بزرگِ اتاق پیچید.
مدیر بازاریابی، آقای "کیم"، با اعتماد به نفس گفت: خانم کیم، ما باید برای نسل زِد -Z جذابتر باشیم. استفاده از برنامه های دیجیتال، دیگه یه پیشنهاد نیست، یه ضرورته. برندهای رقیب دارن با این روش سهمِ ما رو میبلعند!
لیا با زیرکی نگاهی به من انداخت، انگار منتظر بود ببینم چطور جواب میدم. به پشتیِ صندلی تکیه دادم و قلمِ روی میزم رو چرخوندم.
+آقای کیم، اونا دارن سهمِ بازارِ "ترندها" رو میگیرن، نه سهمِ بازارِ "کیفیت" رو. من نمیخوام بیوتیسئول فقط یه برندِ گذرا باشه که ۶ ماه دیگه فراموش بشه.
کمی مکث کردم و نقشههایی که از قبل آماده کرده بودم رو روی میز پخش کردم.
+ما نمیریم سراغ اینفلوئنسرهایی که فقط تبلیغ میکنند. ما قراره یک تجربهی کاربریِ شخصیسازی شده راه بندازیم. هوش مصنوعی برای تحلیلِ پوستِ مشتریهای ما... چیزی که هیچکدوم از رقیبهامون هنوز جرئتِ پیادهسازیش رو نداشتن.
صدای همهمهای توی اتاق پیچید. لیا لبخندی از سرِ رضایت زد. آقای کیم که اولش گارد گرفته بود، حالا با تعجب به طرحهام نگاه میکرد. این دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم؛ نه تنها سکانِ بحث رو دست بگیرم، بلکه مسیرِ آیندهی شرکت رو به سمتی ببرم که خودم میخوام.
جلسه طولانی بود، اما وقتی درِ اتاق کنفرانس رو بستم و به سمت دفترم برگشتم، حس کردم باری از روی دوشم برداشته شده. لیا در حالی که کنارم قدم میزد، آروم گفت: بازم ثابت کردی که رئیس کیه، ا.ت. ولی فکر کنم باید واسه این همه فکر کردن، امشب یه شامِ حسابی مهمونم کنی.
خندیدم؛
+قبوله، ولی به شرطی که تا اون موقع بتونی گزارشِ نهایی رو آماده کنی!.........
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you...........
p.5
عقربههای ساعت روی دیوارِ اتاق کنفرانس، ۲:۰۰ بعدازظهر رو نشون میداد. دور میزِ کنفرانسِ بزرگِ بیضیشکل، مدیرانِ بخشهای مختلف نشسته بودن. فضای اتاق سنگین بود و صدای ورق زدنِ پروندهها تنها صدایی بود که شنیده میشد.
لیا کنار دستم نشسته بود و با چشمهای نافذش همهی افراد رو زیر نظر داشت. وقتی وارد شدم، همگی سکوت کردن و بلند شدن. با حرکتی دست، اجازه دادم بنشینن.
+خب، شنیدم نگرانیهایی دربارهی سهمِ بازار وجود داره.
صدام توی فضای بزرگِ اتاق پیچید.
مدیر بازاریابی، آقای "کیم"، با اعتماد به نفس گفت: خانم کیم، ما باید برای نسل زِد -Z جذابتر باشیم. استفاده از برنامه های دیجیتال، دیگه یه پیشنهاد نیست، یه ضرورته. برندهای رقیب دارن با این روش سهمِ ما رو میبلعند!
لیا با زیرکی نگاهی به من انداخت، انگار منتظر بود ببینم چطور جواب میدم. به پشتیِ صندلی تکیه دادم و قلمِ روی میزم رو چرخوندم.
+آقای کیم، اونا دارن سهمِ بازارِ "ترندها" رو میگیرن، نه سهمِ بازارِ "کیفیت" رو. من نمیخوام بیوتیسئول فقط یه برندِ گذرا باشه که ۶ ماه دیگه فراموش بشه.
کمی مکث کردم و نقشههایی که از قبل آماده کرده بودم رو روی میز پخش کردم.
+ما نمیریم سراغ اینفلوئنسرهایی که فقط تبلیغ میکنند. ما قراره یک تجربهی کاربریِ شخصیسازی شده راه بندازیم. هوش مصنوعی برای تحلیلِ پوستِ مشتریهای ما... چیزی که هیچکدوم از رقیبهامون هنوز جرئتِ پیادهسازیش رو نداشتن.
صدای همهمهای توی اتاق پیچید. لیا لبخندی از سرِ رضایت زد. آقای کیم که اولش گارد گرفته بود، حالا با تعجب به طرحهام نگاه میکرد. این دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم؛ نه تنها سکانِ بحث رو دست بگیرم، بلکه مسیرِ آیندهی شرکت رو به سمتی ببرم که خودم میخوام.
جلسه طولانی بود، اما وقتی درِ اتاق کنفرانس رو بستم و به سمت دفترم برگشتم، حس کردم باری از روی دوشم برداشته شده. لیا در حالی که کنارم قدم میزد، آروم گفت: بازم ثابت کردی که رئیس کیه، ا.ت. ولی فکر کنم باید واسه این همه فکر کردن، امشب یه شامِ حسابی مهمونم کنی.
خندیدم؛
+قبوله، ولی به شرطی که تا اون موقع بتونی گزارشِ نهایی رو آماده کنی!.........
ادامه دارد..........
- ۱.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط