+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you...........
p.6
ساعت از ۹ شب گذشته بود. چراغهای برجهای سئول مثل ستارههای زمینی میدرخشیدند و شهرِ پایینِ پاهای ما، در نورهای نئونی غرق شده بود. بعد از یک روزِ پرتنش در شرکت، حالا توی یکی از رستورانهای مجللِ منطقهی سئول نشسته بودیم.
لیا با لذت مشغولِ خوردنِ غذای محبوبش بود و من، در حالی که جرعهای از نوشیدنیام رو مینوشیدم، به انعکاسِ شهر توی پنجرهی قدیِ رستوران نگاه میکردم.
لیا: میدونی ا.ت، گاهی فکر میکنم چطور میتونی اینقدر ریلکس باشی؟ بعد از اون جلسهی نفسگیر، الان طوری رفتار میکنی که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده. لیا این رو گفت و با شیطنت بهم خیره شد.
لبخندی زدم و به صندلیام تکیه دادم.
+آرامشِ من فقط یه نقابه، لیا. در واقع دارم به این فکر میکنم که فردا صبح، وقتی اون سیستمِ هوش مصنوعی رو نهایی کنیم، رقبا چقدر غافلگیر میشن.
لیا خندید و لیوانش رو به لیوانم زد و گفت:
به سلامتیِ رئیسِ بیرحمِ خودم!
شام رو در حالی تمام کردیم که دربارهی آیندهی بیوتیسئول و حتی زندگیِ شخصیِ خودمون حرف میزدیم. با اینکه خستگی توی تکتکِ سلولهای بدنم بود، اما حسِ رضایت داشتم. وقتی از رستوران بیرون اومدیم، هوای خنکِ شب، صورتم رو نوازش کرد.
رانندهام منتظرم بود، اما قبل از سوار شدن، به آسمونِ سئول نگاه کردم. شهرِ من، شرکتِ من، و رویاهایی که حالا دیگه فقط رویا نبودن.
داخل ماشین که نشستم، لیا برام دست تکون داد و به سمتِ تاکسیاش رفت. سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. فردا روزِ تازهای بود، اما امشب، میتونستم با خیالی آسوده، برای چند ساعت به کیم ا.تِ واقعی فکر کنم، نه به رئیسِ شرکتِ بیوتیسئول.
ماشین آروم حرکت کرد و من توی سکوتِ شبِ سئول، غرق در افکارِ شیرینِ موفقیت، به خواب رفتم............
ادامه دارد..........
-I shouldn't fall in love with you...........
p.6
ساعت از ۹ شب گذشته بود. چراغهای برجهای سئول مثل ستارههای زمینی میدرخشیدند و شهرِ پایینِ پاهای ما، در نورهای نئونی غرق شده بود. بعد از یک روزِ پرتنش در شرکت، حالا توی یکی از رستورانهای مجللِ منطقهی سئول نشسته بودیم.
لیا با لذت مشغولِ خوردنِ غذای محبوبش بود و من، در حالی که جرعهای از نوشیدنیام رو مینوشیدم، به انعکاسِ شهر توی پنجرهی قدیِ رستوران نگاه میکردم.
لیا: میدونی ا.ت، گاهی فکر میکنم چطور میتونی اینقدر ریلکس باشی؟ بعد از اون جلسهی نفسگیر، الان طوری رفتار میکنی که انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده. لیا این رو گفت و با شیطنت بهم خیره شد.
لبخندی زدم و به صندلیام تکیه دادم.
+آرامشِ من فقط یه نقابه، لیا. در واقع دارم به این فکر میکنم که فردا صبح، وقتی اون سیستمِ هوش مصنوعی رو نهایی کنیم، رقبا چقدر غافلگیر میشن.
لیا خندید و لیوانش رو به لیوانم زد و گفت:
به سلامتیِ رئیسِ بیرحمِ خودم!
شام رو در حالی تمام کردیم که دربارهی آیندهی بیوتیسئول و حتی زندگیِ شخصیِ خودمون حرف میزدیم. با اینکه خستگی توی تکتکِ سلولهای بدنم بود، اما حسِ رضایت داشتم. وقتی از رستوران بیرون اومدیم، هوای خنکِ شب، صورتم رو نوازش کرد.
رانندهام منتظرم بود، اما قبل از سوار شدن، به آسمونِ سئول نگاه کردم. شهرِ من، شرکتِ من، و رویاهایی که حالا دیگه فقط رویا نبودن.
داخل ماشین که نشستم، لیا برام دست تکون داد و به سمتِ تاکسیاش رفت. سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. فردا روزِ تازهای بود، اما امشب، میتونستم با خیالی آسوده، برای چند ساعت به کیم ا.تِ واقعی فکر کنم، نه به رئیسِ شرکتِ بیوتیسئول.
ماشین آروم حرکت کرد و من توی سکوتِ شبِ سئول، غرق در افکارِ شیرینِ موفقیت، به خواب رفتم............
ادامه دارد..........
- ۱.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط