مینجی که متوجه اشتباهش شد بلافاصله لبهایش را به هم فشرد و چشمانش را ...

...


مینجی که متوجه اشتباهش شد، بلافاصله لب‌هایش را به هم فشرد و چشمانش را از تهیونگ دزدید. قلبش به شدت می‌تپید و احساس می‌کرد که هر لحظه ممکن است چیزی که نباید از دهانش بیرون بیاید، لو برود. او به سرعت سعی کرد بحث را عوض کند و سرش را پایین انداخت، گویی می‌خواست از آن لحظه فرار کند.

"من... من منظورم این نبود..." گفت و نفس عمیقی کشید، اما صدای لرزانش نشان می‌داد که هنوز تحت تاثیر حرف‌هایش قرار دارد. "فقط... می‌خواستم بگم که... نمی‌خواستم تو توی این وضعیت باشی... نمی‌خواستم تو اذیت بشی."

تهیونگ که متوجه تغییر ناگهانی در رفتار مینجی شده بود، با دقت به او نگاه کرد. حرکات او به نظر مشکوک می‌آمد. انگار چیزی را مخفی می‌کرد. دلش می‌خواست بیشتر بداند، اما هر چیزی که مینجی گفته بود برایش مثل یک معما بود.

"کمپانی؟" تهیونگ با صدای آرام و مردد گفت. "چیزی گفتی که... نمی‌خواستی بگی، نه؟"

مینجی سعی کرد از تهیونگ فرار کند و جواب ندهد. اما تهیونگ دیگر نمی‌توانست این سکوت و این بی‌پاسخی را تحمل کند. آن جمله‌ای که مینجی به اشتباه گفته بود، مثل جرقه‌ای در ذهنش درخشید. چیزی درونش به شدت او را به سمت حقیقت می‌کشاند.

"کمپانی؟ می‌خوای بگی که این تصمیم به خاطر اون‌ها بود؟" تهیونگ با صدای بلندتری گفت، چشمانش به شدت از نگرانی و عصبانیت می‌درخشید. "چرا؟ چرا من هیچ وقت نفهمیدم؟ چرا هیچ وقت چیزی بهم نگفتی؟"

مینجی که دیگر نمی‌توانست این همه فشار را تحمل کند، با نگاهی آشفته به تهیونگ نگاه کرد. چیزی در دلش شکست و در نهایت، تمام آنچه که سال‌ها در دلش حبس کرده بود، بیرون ریخت.

"بله، تهیونگ... بله! این به خاطر کمپانی بود! اونا اجازه نمی‌دادن که من با تو باشم. ما نمی‌تونستیم به هم نزدیک بشیم، چون اونا می‌ترسیدن که رابطه ما برات مشکلاتی درست کنه! من می‌خواستم کنار تو باشم، ولی... ولی اون‌ها منو مجبور کردن که از تو دور بشم!"

حرف‌های مینجی به شدت تهیونگ را شوکه کرد. او نمی‌توانست باور کند که چیزی که مدت‌ها از آن بی‌خبر بود، حقیقت داشت. کمپانی باعث شده بود که مینجی از او دور شود و حالا این حقیقت مثل یک وزنه سنگین روی شانه‌های تهیونگ افتاده بود.

"پس... چرا به من نگفتی؟" تهیونگ با صدای گرفته و بغض‌دار گفت. "چرا هیچ وقت بهم نگفتی که این‌ها مجبورمون کردند؟ چرا؟"

مینجی که نمی‌توانست دیگر سکوت کند، با صدای ضعیفی گفت: "چون نمی‌خواستم تو رو اذیت کنم. نمی‌خواستم هیچ وقت بفهمی که من هم مثل تو می‌خواستم با هم باشیم، ولی نمی‌شد."


ادامه دارد...!؟
دیدگاه ها (۲)

...خب خب بریم برا پارته جدیدددددددتهیونگ که از حرکت خود فاصل...

...تهیونگ پس از اینکه مینجی به سمتش رفت، باز هم دستش را پس ز...

...تهیونگ نمی‌توانست خودش را کنترل کند. احساس می‌کرد که چیزی...

..‌‌.تهیونگ که دیگر از رفتار سرد و بی‌تفاوت مینجی به شدت خست...

ماسه ها قهوه ای رنگ به دخترک احساسی فراتر از ارامش میبخشیدند...

black flower(p,269)

-صدای گریه ی کودکی می آمد... دختر جوانی آمد کودک را در آغوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط