{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه :شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

داستان کوتاه :شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
 
 
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد..
دیدگاه ها (۱۱)

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند...

حتماً بخوان _______پسر جوان فاسد الاخلاقی که از قبل با دختری...

کـــلــکــســیــو نــی دارمــ از خــنــجــرهــا! و روی تــیـ...

کاراته ینی♥ ز.ن.د.گ.ی♥

پسرکی جلوی خانمی را میگیرد و با التماس میگوید :خانم، تو رو خ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖 🖤🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «اینجا کسی منو نمی‌ش...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁷نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد...

دختر و پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط