──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁶⁷
نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد.
بدون اینکه پلک بزنه،چند لحظه توی چشمهام خیره شد.
انگار میخواست مطمئن بشه که اذیت نمیشم..
دوباره نگاهشو به دستم برگردوند و با دقتی بالا،پنبه رو روی سوختگی گذاشت و شروع به پانسمان کرد.
انگشت هاش نرم و آروم حرکت میکردن.
+انقدر تظاهر نکن
چیزی که توی ذهنم میگذشت رو به زبون آوردم..قبل از اینکه جلوشو بگیرم.
چیزی نگفت،فقط نیم نگاهی بهم انداخت و نیشخند ریزی زد.
بعد از اینکه پانسمان رو گره زد،بلند شد و به سمت میزش رفت.
بهش تکیه داد و جعبه سیگارشو درآورد.
یه نخ گذاشت میون لبش و با فندک روشنش کرد.
بعد از اینکه پُکی عمیق به سیگار زد،گرفتش میون انگشتهاش.
دودشو داد بیرون و گفت:تظاهر..
بعد دوباره نیشخندی زد و زیرلب گفت:جالبه
نگاهمو ازش گرفتم و به دست پانسمانشدهم دوختم.
+آدم پیچیدهای هستی...هیچ وقت نفهمیدمت
لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:قانون هیجدهم دود سیاه،«غیر قابل پیشبینی باش»
نیشخندی زدم و گفتم:قانون ها...تو میون این قانون ها خود واقعیت رو گم کردی
باز سکوت کرد..
انگار حرفم زیادی براش سنگین بود.
این سکوتش باعث شد سرمو بیارم بالا و دوباره نگاهش کنم.
آخرین پُکشو زد و بعد سر سیگارشو توی جاسیگاری فشار داد.
دود رو آرام از بین لبهاش بیرون داد و چند لحظه بهش خیره موند.
نگاهش روی دستم افتاد،از میز فاصله گرفت و چند قدم به سمتم اومد.
چشمهاش دوباره بالا اومد و مستقیم توی چشمهام نشست.
_سوختگیت هنوز درد داره؟
همین سوال ساده باعث شد قلبم برای لحظهای از تپش وایسه.
آروم جواب دادم:نه
ابروش کمی بالا رفت و کوتاه گفت:دروغ نگو
+چرا برات مهمه؟
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:خودمم نمیدونم
سکوت کوتاهی بینمون نشست.
_شاید فقط..
مکث کرد.
_از اینکه کسی به چیزی که..
دوباره به دستم نگاه کرد.
_متعلق به منه آسیب بزنه،خوشم نمیاد
قلبم یه ضربهی سنگین زد.
+فکر کنم قبلا هم گفتم..من متعلق به تو نیستم
چندقدم میمونمون رو پر کرد.
روبه روم وایساد و دستشو به سمت موهام دراز کرد.
تاری از موهامو به دست گرفت و گفت:اینو تو تعیین نمیکنی،خانم پارک
همین چند دقیقه پیش داشت با ملایمت،دستمو پانسمان میکرد،و حالا با همون دست،داشت مرزهایِ مالکیتشو به رخم میکشید.
نگاهش روی صورتم میچرخید،انگار داشت دنبالِ چیزی میگشت که شاید حتی خودش هم نمیدونست چیه.
این نزدیکی دوباره باعث شد لرزش به تنم بیوفته.
و اینبار نتونستم پنهانش کنم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁶⁷
نگاهش بالا اومد و به افکارم پایان داد.
بدون اینکه پلک بزنه،چند لحظه توی چشمهام خیره شد.
انگار میخواست مطمئن بشه که اذیت نمیشم..
دوباره نگاهشو به دستم برگردوند و با دقتی بالا،پنبه رو روی سوختگی گذاشت و شروع به پانسمان کرد.
انگشت هاش نرم و آروم حرکت میکردن.
+انقدر تظاهر نکن
چیزی که توی ذهنم میگذشت رو به زبون آوردم..قبل از اینکه جلوشو بگیرم.
چیزی نگفت،فقط نیم نگاهی بهم انداخت و نیشخند ریزی زد.
بعد از اینکه پانسمان رو گره زد،بلند شد و به سمت میزش رفت.
بهش تکیه داد و جعبه سیگارشو درآورد.
یه نخ گذاشت میون لبش و با فندک روشنش کرد.
بعد از اینکه پُکی عمیق به سیگار زد،گرفتش میون انگشتهاش.
دودشو داد بیرون و گفت:تظاهر..
بعد دوباره نیشخندی زد و زیرلب گفت:جالبه
نگاهمو ازش گرفتم و به دست پانسمانشدهم دوختم.
+آدم پیچیدهای هستی...هیچ وقت نفهمیدمت
لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:قانون هیجدهم دود سیاه،«غیر قابل پیشبینی باش»
نیشخندی زدم و گفتم:قانون ها...تو میون این قانون ها خود واقعیت رو گم کردی
باز سکوت کرد..
انگار حرفم زیادی براش سنگین بود.
این سکوتش باعث شد سرمو بیارم بالا و دوباره نگاهش کنم.
آخرین پُکشو زد و بعد سر سیگارشو توی جاسیگاری فشار داد.
دود رو آرام از بین لبهاش بیرون داد و چند لحظه بهش خیره موند.
نگاهش روی دستم افتاد،از میز فاصله گرفت و چند قدم به سمتم اومد.
چشمهاش دوباره بالا اومد و مستقیم توی چشمهام نشست.
_سوختگیت هنوز درد داره؟
همین سوال ساده باعث شد قلبم برای لحظهای از تپش وایسه.
آروم جواب دادم:نه
ابروش کمی بالا رفت و کوتاه گفت:دروغ نگو
+چرا برات مهمه؟
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:خودمم نمیدونم
سکوت کوتاهی بینمون نشست.
_شاید فقط..
مکث کرد.
_از اینکه کسی به چیزی که..
دوباره به دستم نگاه کرد.
_متعلق به منه آسیب بزنه،خوشم نمیاد
قلبم یه ضربهی سنگین زد.
+فکر کنم قبلا هم گفتم..من متعلق به تو نیستم
چندقدم میمونمون رو پر کرد.
روبه روم وایساد و دستشو به سمت موهام دراز کرد.
تاری از موهامو به دست گرفت و گفت:اینو تو تعیین نمیکنی،خانم پارک
همین چند دقیقه پیش داشت با ملایمت،دستمو پانسمان میکرد،و حالا با همون دست،داشت مرزهایِ مالکیتشو به رخم میکشید.
نگاهش روی صورتم میچرخید،انگار داشت دنبالِ چیزی میگشت که شاید حتی خودش هم نمیدونست چیه.
این نزدیکی دوباره باعث شد لرزش به تنم بیوفته.
و اینبار نتونستم پنهانش کنم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۶۶۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط