VAMPIRE
VAMPIRE
Part 12
از روی ا/ت بلند شد و بعد از یک لبخند شیرین قطره های خون که روی لبش نقش بسته بود رو با زبونش به سمت دهنش هدایت کرد و از اتاق رفت بیرون و ا/ت رو با همون حال ول کرد
(روز بعد)
ویو ا/ت
بخاطر ضعف شدیدی که داشتم بزور چشمامو باز کردم و به نور شدید آفتاب که از پنجره به داخل اتاق میتابید خیره شدم چشمام بخاطرش اذیت میشدن اما برام اهمیتی نداشت خواستم بلند شم و برم آبی به صورتم بزنم که خوردم زمین سرم گیج میرفت، حالت تهوع داشتم و بدنم به طوری که انگار کتک خورده باشم درد میکرد
دیگه نمیتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه ساعت ها مشغول گریه بودم که یکی از خدمتکار ها بدون در زدن اومد داخل، سریع اشکامو پاک کردم و بهش سوالی زل زدم
خ: اوه خانوم گستاخی منو ببخشید من فکر میکردم که خوابین و اومدم که بیدارتون کنم
+مهم نیست
خ:حالتون خوبه؟
+بنظرت شبیه اوناییم که حالشون خوبه؟
خ:ببخشید (سرشو انداخت پایین)
+میشه کمکم کنی بلند شم؟(با چشمای اشکی)
خ:ح..حتما
خدمتکار اومد بلندم کرد و تا حموم همراهیم کرد
=ممنونم حالا میتونی بری(بی حال)
خ:انجام وظیفه ام بود
با هر سختی بود لباسامو دراوردم، شیر آب گرم
رو داخل وان باز کردم رفتم جلوی آینه ی داخل حموم تا گردنمو ببینم قطره های خون از روی محل شاهرگم از داخل اون دو سوراخ سُر خورده بودن روی ترقوه ام خشک شده بودن
بیخیال شدمو رفتم داخل وان پر از آب و چشمامو بستم اما نمیدونم زمان چجور گذشت اما هرطوری که بود من اونجا خوابم برده بود و با صدای در زدن کسی پشت در حموم بیدار شدم،، هیونجین بود که در میزد و ازم میخواست درو باز کنم
بلند شدمو حوله ی بدنی رو دور خودم گرفتم و درو بازم کردم و بی تفاوت از کنارش رد شدم که بازومو محکم گرفت به طرف خودش چرخوند
_صبح بخیر بیبی
هه اون عوضی چطور میتونه بعد از کاری که کرده هنوزم توی چشمام زل بزنه؟
ولی اون عوضی یه فردی بود که اگه بدترین بلا رو سرم میاورد بازم من جلوی اجزای صورتش تسلیم میشدم
چشمای مشکیش که به قشنگی شب بود، لبای صورتیش که رویای هر دختریه، پوستش که به لطیفی گل بود و....
چند باری دستش رو جلوم تکون داد که به خودم اومدم
_هی با توام
+چی(سرد)
_از دستم ناراحتی؟
=نه حالا ولم کن
_ببخشید...
باورم نمیشه الان اون.....اون ازم عذر خواهی کرد؟
_ببخشید که به خاطر کاری که باهات کردم پشیمون نیستم
+چی؟
ادامه دارد🦇.......
Part 12
از روی ا/ت بلند شد و بعد از یک لبخند شیرین قطره های خون که روی لبش نقش بسته بود رو با زبونش به سمت دهنش هدایت کرد و از اتاق رفت بیرون و ا/ت رو با همون حال ول کرد
(روز بعد)
ویو ا/ت
بخاطر ضعف شدیدی که داشتم بزور چشمامو باز کردم و به نور شدید آفتاب که از پنجره به داخل اتاق میتابید خیره شدم چشمام بخاطرش اذیت میشدن اما برام اهمیتی نداشت خواستم بلند شم و برم آبی به صورتم بزنم که خوردم زمین سرم گیج میرفت، حالت تهوع داشتم و بدنم به طوری که انگار کتک خورده باشم درد میکرد
دیگه نمیتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه ساعت ها مشغول گریه بودم که یکی از خدمتکار ها بدون در زدن اومد داخل، سریع اشکامو پاک کردم و بهش سوالی زل زدم
خ: اوه خانوم گستاخی منو ببخشید من فکر میکردم که خوابین و اومدم که بیدارتون کنم
+مهم نیست
خ:حالتون خوبه؟
+بنظرت شبیه اوناییم که حالشون خوبه؟
خ:ببخشید (سرشو انداخت پایین)
+میشه کمکم کنی بلند شم؟(با چشمای اشکی)
خ:ح..حتما
خدمتکار اومد بلندم کرد و تا حموم همراهیم کرد
=ممنونم حالا میتونی بری(بی حال)
خ:انجام وظیفه ام بود
با هر سختی بود لباسامو دراوردم، شیر آب گرم
رو داخل وان باز کردم رفتم جلوی آینه ی داخل حموم تا گردنمو ببینم قطره های خون از روی محل شاهرگم از داخل اون دو سوراخ سُر خورده بودن روی ترقوه ام خشک شده بودن
بیخیال شدمو رفتم داخل وان پر از آب و چشمامو بستم اما نمیدونم زمان چجور گذشت اما هرطوری که بود من اونجا خوابم برده بود و با صدای در زدن کسی پشت در حموم بیدار شدم،، هیونجین بود که در میزد و ازم میخواست درو باز کنم
بلند شدمو حوله ی بدنی رو دور خودم گرفتم و درو بازم کردم و بی تفاوت از کنارش رد شدم که بازومو محکم گرفت به طرف خودش چرخوند
_صبح بخیر بیبی
هه اون عوضی چطور میتونه بعد از کاری که کرده هنوزم توی چشمام زل بزنه؟
ولی اون عوضی یه فردی بود که اگه بدترین بلا رو سرم میاورد بازم من جلوی اجزای صورتش تسلیم میشدم
چشمای مشکیش که به قشنگی شب بود، لبای صورتیش که رویای هر دختریه، پوستش که به لطیفی گل بود و....
چند باری دستش رو جلوم تکون داد که به خودم اومدم
_هی با توام
+چی(سرد)
_از دستم ناراحتی؟
=نه حالا ولم کن
_ببخشید...
باورم نمیشه الان اون.....اون ازم عذر خواهی کرد؟
_ببخشید که به خاطر کاری که باهات کردم پشیمون نیستم
+چی؟
ادامه دارد🦇.......
- ۶.۶k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط