{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🩵 رویای آبی

🩵 رویای آبی

پارت اول | «صفحه‌ای که نباید باز می‌شد»

ساعت از دوازده شب گذشته بود.

سوجین روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. خانه ساکت بود؛ آن‌قدر ساکت که صدای تیک‌تاک ساعت از آن طرف اتاق هم شنیده می‌شد.

گوشی‌اش را برداشت و برای چندمین بار صفحه‌ی چت‌هایش را بالا و پایین کرد.

هیچ پیام جدیدی نبود.

لبخند کمرنگی زد.

— «بازم هیچ‌کس...»

گوشی را کنار گذاشت و پتو را روی سرش کشید.

سعی کرد بخوابد.

اما خوابش نمی‌برد.

چند دقیقه بعد، چشمش به کتابی افتاد که روی میز کنار تخت قرار داشت.

کتابی که مطمئن بود قبلاً آنجا نبود.

سوجین آرام از تخت پایین آمد.

کتاب جلدی آبیِ تیره داشت و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«هرکس این کتاب را باز کند، بخشی از داستان خواهد شد.»

سوجین ابروهایش را درهم کشید.

— «چه جمله‌ی عجیبی...»

کتاب را برداشت.

صفحه‌ی اول کاملاً سفید بود.

صفحه‌ی دوم هم.

سوم...

چهارم...

تا اینکه در وسط کتاب، جمله‌ای ظاهر شد.

سوجین خشکش زد.

«سوجین، اگر این را می‌خوانی، یعنی بالاخره پیدایت کردم.»

قلبش تندتر زد.

— «چی...؟»

صفحه را ورق زد.

تصویری از یک شهر عجیب ظاهر شد؛ شهری زیر نور ماه، با ساختمان‌هایی بلند و آسمانی پر از ستاره.

پایین تصویر نوشته شده بود:

«به دنیای آبی خوش آمدی.»

ناگهان چراغ اتاق خاموش شد.

— «مامان؟»

جوابی نیامد.

سوجین خواست کتاب را ببندد، اما صفحات شروع کردند به ورق خوردن.

باد سردی در اتاق پیچید.

صفحه‌ها با سرعت زیادی حرکت می‌کردند و یک جمله مدام تکرار می‌شد:

«برنگرد...»

سوجین عقب رفت.

— «این دیگه چه کوفتیه؟!»

اما قبل از اینکه بتواند کتاب را رها کند، نور آبی‌رنگی از میان صفحات بیرون زد.

همه‌چیز دور سرش چرخید.

و بعد...

سکوت.

وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دیگر در اتاقش نبود.

روی زمینی سرد و سنگ‌فرش‌شده نشسته بود.

اطرافش شهری ناشناخته قرار داشت؛ چراغ‌های آبی در خیابان‌ها می‌درخشیدند و آسمان، برخلاف دنیای واقعی، پر از دو ماه بود.

سوجین با ترس بلند شد.

— «من کجام؟...»

صدایی از پشت سرش آمد:

— «بالاخره اومدی.»

سوجین برگشت.

پسری با موهای روشن و لباس مشکی چند قدم دورتر ایستاده بود.

نگاهش عجیب بود؛ انگار مدت‌ها منتظر همین لحظه بوده.

سوجین با احتیاط پرسید:

— «تو کی هستی؟»

پسر چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— «جیمین.»

سوجین به اطراف نگاه کرد.

— «این کجاست؟»

جیمین به کتابی که هنوز در دست سوجین بود نگاه کرد.

— «جایی که نباید واردش می‌شدی.»

سوجین کتاب را محکم‌تر گرفت.

— «یعنی چی؟»

جیمین آرام گفت:

— «تو وارد داستان شدی، سوجین.»

و همان لحظه، صدای زنگ بزرگی در سراسر شهر پیچید.

جیمین به آسمان نگاه کرد.

رنگ صورتش تغییر کرد.

— «نه... خیلی زود فهمیدن.»

سوجین با نگرانی پرسید:

— «کی؟»

جیمین جواب نداد.

فقط به او نگاه کرد و گفت:

— «از این لحظه به بعد، هر چیزی که می‌بینی ممکنه دروغ باشه.»

ادامه دارد... 🩵
شرایط پارت بعد
۵ لایک
۵کامنت
۵بازنشر
دیدگاه ها (۲۳)

🩵 رویای آبیپارت دوم | «شهری که مرا می‌شناخت»سوجین چند ثانیه ...

سر این ادیت چقدر گریه کردمممممم دیگه ادیت نمیزنمممم

🩵 مقدمه | رویای آبیسوجین دختریه که مدت‌هاست احساس می‌کنه هیچ...

من تو هر دنیایی...ادیت خودم

🩵 رویای آبیپارت سوم | «به جیمین اعتماد نکن»سوجین چند لحظه به...

🩵 رویای آبیپارت چهارم | «سه سال قبل»سوجین چند ثانیه هیچ حرفی...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

رمان انفجار و امید

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

🩵 رویای آبیپارت پنجم | «نامه‌ای از گذشته»دست‌های سوجین کمی م...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط