🩵 رویای آبی
🩵 رویای آبی
پارت پنجم | «نامهای از گذشته»
دستهای سوجین کمی میلرزید.
برگه را از داخل پاکت بیرون کشید.
دستخط روی کاغذ...
دقیقاً شبیه دستخط خودش بود.
شروع کرد به خواندن:
> «سوجین، اگر داری این نامه رو میخونی، یعنی دوباره وارد دنیای آبی شدی.
احتمالاً خیلی چیزها رو یادت نیست. شاید حتی از جیمین هم میترسی.
اما یه چیز رو بدون...
اون دشمن تو نیست.
من خودم ازش خواستم کمکم کنه.»
سوجین مکث کرد.
آرام سرش را بالا آورد و به جیمین نگاه کرد.
جیمین هیچ واکنشی نشان نمیداد.
سوجین دوباره ادامه داد:
> «اگه میخوای بدونی چرا حافظهات رو پاک کردم، باید به تالار آینهها بری.
اونجا حقیقت رو میبینی.
اما مراقب باش...
همهی چیزهایی که میبینی واقعی نیستند.
و مهمتر از همه...
به کسی که فکر میکنی بیشتر از همه میشناسی، اعتماد نکن.»
نامه ناگهان شروع به درخشیدن کرد.
سوجین با تعجب آن را رها کرد.
برگه در هوا معلق ماند و تبدیل به ذرات نور آبی شد.
روی دیوار، یک در ظاهر شد.
بالای آن نوشته شده بود:
«تالار آینهها»
جیمین آهسته گفت:
— «وقتشه.»
سوجین به سمت در رفت.
اما درست وقتی دستگیره را گرفت، صدای جیمین را شنید:
— «سوجین...»
برگشت.
جیمین برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— «هر چیزی که اونجا دیدی، قبل از اینکه دربارهاش تصمیم بگیری، از من بپرس.»
سوجین پرسید:
— «چرا؟»
جیمین جواب داد:
— «چون ممکنه یکی از آینهها، تصویری از من نشونت بده که اصلاً وجود نداره.»
در باز شد.
پشت آن، سالنی بیانتها پر از آینههای بزرگ و نورهای آبی بود.
سوجین وارد شد.
و ناگهان در اولین آینه...
خودش را دید که کنار جیمین ایستاده بود.
اما آن سوجینِ داخل آینه لبخند نمیزد.
با وحشت به شیشه خیره شده بود و روی آن با انگشت نوشته بود:
«فرار کن.»
ادامه دارد... 🩵📖
شرایط
ده لایک
ده کامنت
پنج بازنشر
پارت پنجم | «نامهای از گذشته»
دستهای سوجین کمی میلرزید.
برگه را از داخل پاکت بیرون کشید.
دستخط روی کاغذ...
دقیقاً شبیه دستخط خودش بود.
شروع کرد به خواندن:
> «سوجین، اگر داری این نامه رو میخونی، یعنی دوباره وارد دنیای آبی شدی.
احتمالاً خیلی چیزها رو یادت نیست. شاید حتی از جیمین هم میترسی.
اما یه چیز رو بدون...
اون دشمن تو نیست.
من خودم ازش خواستم کمکم کنه.»
سوجین مکث کرد.
آرام سرش را بالا آورد و به جیمین نگاه کرد.
جیمین هیچ واکنشی نشان نمیداد.
سوجین دوباره ادامه داد:
> «اگه میخوای بدونی چرا حافظهات رو پاک کردم، باید به تالار آینهها بری.
اونجا حقیقت رو میبینی.
اما مراقب باش...
همهی چیزهایی که میبینی واقعی نیستند.
و مهمتر از همه...
به کسی که فکر میکنی بیشتر از همه میشناسی، اعتماد نکن.»
نامه ناگهان شروع به درخشیدن کرد.
سوجین با تعجب آن را رها کرد.
برگه در هوا معلق ماند و تبدیل به ذرات نور آبی شد.
روی دیوار، یک در ظاهر شد.
بالای آن نوشته شده بود:
«تالار آینهها»
جیمین آهسته گفت:
— «وقتشه.»
سوجین به سمت در رفت.
اما درست وقتی دستگیره را گرفت، صدای جیمین را شنید:
— «سوجین...»
برگشت.
جیمین برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— «هر چیزی که اونجا دیدی، قبل از اینکه دربارهاش تصمیم بگیری، از من بپرس.»
سوجین پرسید:
— «چرا؟»
جیمین جواب داد:
— «چون ممکنه یکی از آینهها، تصویری از من نشونت بده که اصلاً وجود نداره.»
در باز شد.
پشت آن، سالنی بیانتها پر از آینههای بزرگ و نورهای آبی بود.
سوجین وارد شد.
و ناگهان در اولین آینه...
خودش را دید که کنار جیمین ایستاده بود.
اما آن سوجینِ داخل آینه لبخند نمیزد.
با وحشت به شیشه خیره شده بود و روی آن با انگشت نوشته بود:
«فرار کن.»
ادامه دارد... 🩵📖
شرایط
ده لایک
ده کامنت
پنج بازنشر
- ۲.۱k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط