کاش نمی‌‌شناختمت

کاش نمی‌‌شناختمت
آنوقت با تو بودن چه آسان بود
آنوقت هر چیزی رسمیتِ خودش را داشت
حتی سلام ها
حتی نگاه ها
مثلِ دو غریبه
یک احوال پرسی‌ مودبانه
تعارف یک صندلی خالی‌
بی‌ هیچ تکلفی
کنارِ هم می‌‌نشستیم
بی‌ هیچ حرفی‌
قهوه هامان را می‌‌خوردیم
و اگر از روی حواس پرتی
پر از حسرتِ نوازشِ دست‌های تو
یا غرق رویای بوسه‌های تو می‌‌شدم
جای نگرانی نبود
همین که نگاهم می‌‌کردی
سرم را به کتابی‌
درختی
پرنده ای
آگهی روزنامه ای
بند می‌‌کردم
و تو فی‌البداهه از صرافتِ آزار من می‌‌افتادی
دیدگاه ها (۲)

کاش نمی‌‌شناختمتآنوقت با تو بودن چه آسان بودآنوقت هر چیزی رس...

کاش نمی‌‌شناختمتآنوقت با تو بودن چه آسان بودآنوقت هر چیزی رس...

کاش نمی‌‌شناختمتآنوقت با تو بودن چه آسان بودآنوقت هر چیزی رس...

#دلنوشته کاش نمی‌‌شناختمت...آنوقت با تو بودن چه آسان بود...آ...

قسمت ششمدعای کمیلمان باید زودتر تمام میشدبا شهیده و زهرا برگ...

عاشقانه های پاکقسمت ششمدعای کمیلمان باید زودتر تمام میشدبا ش...

کتاب فرزندم رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصب...

کتاب فرزندم رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصب...

کتابش رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت ...

شما رهبر ارکستر سمفونیک افکار و احساسات خویشید. نباید گامهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط