{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازکودکی...

ازکودکی...

یادم می آید از کودکی پدرم به من میگفت:تو دختری،جواهری_و جواهر ارزشمندی مثل تورا دست هرکسی نمیگذارندو نشان هرکسی نمیدهند...یادگرفتم چگونه رفتار کنم تا ارزشمند بمانم.
یادم می آید 9 ساله که بودم در روز جشن تکلیفم مادرم یک چادر و جانماز به من هدیه داد...آن روز،خداوند مرا به درگاه خویش دعوت کرد..از آن روز من ارزشمندتر بودم!از آن روز من گوهری بودم در صدف...!باچادر،فقط دوبال کم داشتم تا به سوی آسمان پروازکنم.با اولین نماز سبک شده بودم تازه فهمیدم زندگی چیست و برای چه متولد شده ام.هنوز برق چشمان مادربزرگ و پدربزرگم هنگامی که مرا با چادرم دیدند یادم هست!
یادم نمیرود که برای اولین بار دست رد به سینه نامحرم زدم و چه زیبابود آن لحظه...!از آن روزها تا حالا چادر من همراه من بود...تارو پودش با من سخن میگوید
تلخ است چادری نشدی وگرنه میفهمیدی باچادر تو ارزشمند تری...چادر از تو دربرابر نگاههای هرزه ای که هرلحظه ممکن است تورا اسیر کنند محافظت میکند
دیدگاه ها (۸)

*بسم الله*از کنار هردختری که رد می شدیک تنه ی جانانه می زد و...

یعنی خدایی اصل خطه هااااااااا…برمیگرده به دوره دیس قوریدوس ک...

بعضیا میگن:چادر مشکی،عامل دلمردگی زنان است اصلا مشکی کراهت د...

گُل های خوشبو و پآکی در گُلستآن دآشت!و یک گُل که گُلِ سرسبَد...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

یادم می آید ازکودکی...یادم می آید از کودکی پدرم به من میگفت:...

نخونده لایک نکنیدیادم می آید ازکودکی...یادم می آید از کودکی ...

بیا مثل قدیما باش تو با آن چادر رنگیگذر از کوچه ما کنبگیرد ع...

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی آهو نه،تا پابند دامم کرده با...

تؤ برای من بی نقصی .

میگویند چقدر غمگینی؟ چقدر ساکتی؟ چرا چشمانت همیشه خیس و اشک ...

عاقبت در قفس عشق گرفتار شدم دیدم آن خال لبت سخت خریدار شدمچا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط