{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بن بست!

بن بست!

بن بست!



پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید. مجرم پیش خود گفت:

"خدا کند بن بست نباشد. " این را گفت و به سوی انتهای کوچه شروع به دویدن کرد. پلیسنیز پیش خود گفت:

"خدا کند بن بست باشد. " با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.

مجرم با همان امید "بن بست نبودن" و پلیسنیز با امید "بن بست بودن" هر دو به دویدن ادامه دادند.

در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد؛ اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است. ناگزیر خود را برای

تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیسنشد. زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود!!

در هر کشاکش پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند.
دیدگاه ها (۱)

هر روز صبح یک دقیقه وقت برای خودتان کنار بگذارید، بنشینید و ...

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگیراز اول:‌تمامی آن‌چه به منظ...

همین

این روزها ، روزه امروزه ی سکــوتیست که نیت کرده امدر نبـودنت...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۶ صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁶نوک اسلحه‌ی لوکا مستقیم ...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

Y:نصفه شبی همینو می خواستی ؟! گروگان گرفته سدیم بدبختK:حالم ...

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

رمان تهیونگ

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط