دیگر از هر چه هست بیزارم
دیگر از هر چه هست بیزارم
مثل ابر بهار میبارم
برو ای آنکه بعد دیدارت
گره افتاده در همه کارم
پدرم با نگاه خود میگفت
لایق جرز دیوارم
مادرم مدتیست میگرید
او گمان می کند که تب دارم
دیگر این روزها خودم دارد
باورم می شود که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشیت که بسپارم
گفتم ای عشق اگر بعد از این
بدهی مثل قبل آزارم
به تمامی حرمتت سوگند
روی قلبت گلوله میکارم
به تو هرچند سخت مدیونم
به خودم بیشتر بدهکارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم...
مثل ابر بهار میبارم
برو ای آنکه بعد دیدارت
گره افتاده در همه کارم
پدرم با نگاه خود میگفت
لایق جرز دیوارم
مادرم مدتیست میگرید
او گمان می کند که تب دارم
دیگر این روزها خودم دارد
باورم می شود که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشیت که بسپارم
گفتم ای عشق اگر بعد از این
بدهی مثل قبل آزارم
به تمامی حرمتت سوگند
روی قلبت گلوله میکارم
به تو هرچند سخت مدیونم
به خودم بیشتر بدهکارم
هر چه بر من گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم...
- ۱.۲k
- ۲۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط