آرام به راهي که ميخواست برود ، نگاهي کرد ....
آرام به راهي که ميخواست برود ، نگاهي کرد ....
دستانم را گرفت ....
و نگاهم کرد ....
دستانش سر و نگاهش سردتر ....
همه بوي غربت گرفته بودند ....
اما با سر سختي انکار ميکرد ....
برايم ديگر ، آني نبود که قبل سفر برايم بود ...
کاملا غريبه شده بود با نگاهم و کلام ....
اما باز اميدوار ميکرد خود را به آشنايي که ديگر برايم کاملا ناآشنا شده بود ....
او ، نميدانست که من با تمامي واژه ها ،زندگي کرده ام ....
و در پس هر واژه ، حس نگارنده برايم به مانند قطرات باران قابل لمس است ....
هر گاه نگرانم شد ....
بيشتر از قبل غمگينم کرد ...
او نميدانست ....
دستان و کلام مهربانش خالي از حس آشنايي قبلي بود ...
هر گاه دستانش را به سويم دراز کرد ....
سنگ ميان دستانش را نديد ....
که چگونه خراش هاي از نامهربانيش را برايم به يادگار ميگذارد ....
هنوز خاطره اي است از يک رفيق واژه ها برايم ...
رفيق واژه هاي که براي هميشه ، مسافري بي بازگشت شده است برايم ....
N...
دستانم را گرفت ....
و نگاهم کرد ....
دستانش سر و نگاهش سردتر ....
همه بوي غربت گرفته بودند ....
اما با سر سختي انکار ميکرد ....
برايم ديگر ، آني نبود که قبل سفر برايم بود ...
کاملا غريبه شده بود با نگاهم و کلام ....
اما باز اميدوار ميکرد خود را به آشنايي که ديگر برايم کاملا ناآشنا شده بود ....
او ، نميدانست که من با تمامي واژه ها ،زندگي کرده ام ....
و در پس هر واژه ، حس نگارنده برايم به مانند قطرات باران قابل لمس است ....
هر گاه نگرانم شد ....
بيشتر از قبل غمگينم کرد ...
او نميدانست ....
دستان و کلام مهربانش خالي از حس آشنايي قبلي بود ...
هر گاه دستانش را به سويم دراز کرد ....
سنگ ميان دستانش را نديد ....
که چگونه خراش هاي از نامهربانيش را برايم به يادگار ميگذارد ....
هنوز خاطره اي است از يک رفيق واژه ها برايم ...
رفيق واژه هاي که براي هميشه ، مسافري بي بازگشت شده است برايم ....
N...
- ۱۶۵
- ۲۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط