{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت سیزدهم: گلوریا، اژدهایِ سرخ و آغازِ همدلی

نورِ کم‌جانِ صبح، به سختی خودش را از میانِ پرده‌هایِ ضخیمِ اتاقِ ناروتو به داخل می‌کشاند. پلک‌هایش سنگین بودند، اما ذهنِ آشفته‌اش اجازه نمی‌داد دوباره به خوابِ عمیق برود. آخرین تصویری که در خاطره‌اش حک شده بود، پروازِ باشکوهِ اژدهایِ سرخ بود.

وقتی کاملاً بیدار شد، احساسِ عجیبی داشت. سکوتِ اتاق، سکوتِ خانه‌ای که دیگر فقط متعلق به خودش نبود، آزارش می‌داد. به سمتِ در رفت. رویِ آستانه، سینیِ نقره‌ایِ بزرگی قرار داشت. با کنجکاوی آن را برداشت و به داخلِ اتاق آورد. سینی پر بود از انواعِ خوراکی‌هایِ خوش‌رنگ و بو. اما هیچ‌کدام، جایِ عطرِ آشنایِ رامنِ دست‌پختِ خودش را نداشت.

با اکراه شروع به خوردن کرد. طعمِ غذاها دلپذیر بود، اما هر لقمه، یادآورِ تنهاییِ عمیق‌تری بود که او را احاطه کرده بود. این اولین صبحی بود که در خانه‌یِ خودش، در آپارتمانِ کوچک و قدیمی‌اش، از خواب بیدار نشده بود. اولین صبحی بود که صدایِ جوشیدنِ آب برایِ پختنِ رامنِ مخصوصش را نشنیده بود.

اشک، بی‌اختیار از چشمانش سرازیر شد. سرش را رویِ میزِ چوبیِ اتاق گذاشت و اجازه داد اشک‌ها، بارِ سنگینِ دلتنگی و حسِ گمشده‌اش را با خود ببرند. 💧

وقتی اشک‌هایش تمام شد، سرش را بلند کرد و نگاهش به پنجره افتاد. دوباره به سمتِ پنجره رفت. حیاطِ عمارتِ اوچیها، حالا زیرِ نورِ ملایمِ صبح، آرام به نظر می‌رسید. ذهنش دوباره درگیرِ همان دروازه‌یِ قدیمی و اژدهایِ سرخ شد. هنوز آنجا بود؟ آیا آزاد شده بود؟ یا شاید… شاید اژدهایانِ دیگری هم در این دنیا وجود داشتند؟ سوال‌هایِ بی‌جواب، مثلِ موریانه‌هایی، ذهنش را می‌جویدند.

نمی‌توانست برود و از ساسوکه بپرسد. می‌ترسید مزاحمِ او شود. می‌ترسید دوباره با آن نگاهِ سرد و بی‌تفاوتش روبرو شود. اما… اما اگر حرف‌هایِ ایتاچی درست بود؟ اگر ساسوکه، همان «خورشید» بود که قرار بود نورش را به «ماه» بتاباند؟ اگر ناروتو، همان «خورشید» بود که قرار بود به «ماه» کمک کند؟

«آره… درسته.» زیرِ لب زمزمه کرد. «ساسوکه ماهه… و من خورشید… باید بهش کمک کنم.»

این فکر، جرقه‌ای از امید در دلِ تاریکش زد. باید به سمتِ اتاقِ ساسوکه می‌رفت. با قدم‌هایِ آهسته و مردد، به سمتِ اتاقِ او حرکت کرد. دستش را بالا برد و به آرامی رویِ درِ چوبیِ اتاقِ ساسوکه ضربه زد.

«کیه؟» صدایِ ساسوکه، کمی گرفته و خواب‌آلود بود.

«منم… ناروتو. می‌تونم بیام تو؟»

سکوتِ کوتاهی برقرار شد. قلبِ ناروتو به شدت می‌تپید. سپس صدایِ ساسوکه آمد: «بیا…»

ناروتو نفسِ عمیقی کشید و در را باز کرد. اتاقِ ساسوکه، برخلافِ انتظارش، بسیار بزرگ و پر از نور بود. پرده‌هایِ قرمزِ سنگین کنار رفته بودند و نورِ خورشید، با شکوه از پنجره‌یِ عظیمِ اتاق به داخل می‌تابید. اما با وجودِ نور، هنوز هم حسِ عجیبی از تاریکی و سکون در فضا موج می‌زد، انگار که نورِ خورشید هم نمی‌توانست آن حسِ همیشگیِ ناروتو را از بین ببرد.
دیدگاه ها (۳)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو جلو رفت و کنارِ سا...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۱: گرد و خ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...«اَهعهعهع…» آهی کشید که ب...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳.۵: تخت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط