{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبلی...
«اَهعهعهع…» آهی کشید که بیشتر شبیه به غرولند بود. «این چرا اینجوریه؟ انگار تا به حال تو زندگیش با کسی حرف نزده! بلد نیست جوابِ آدمو بده!» 😭🤣

لبش را گزید. «ای خداااا… منو از این منجلاب نجات بده! تا دیروز تنها دغدغه‌م امتحانِ شیمی بود، الان شدم یه افسانه‌یِ خون‌آشامی! تویِ شهرِ قصه‌ها گیر افتادم، اونم با یه خون‌آشامِ سرد و دیونهههههه!» 🤣🤣

با این حال، لبخندِ کمرنگی رویِ لبش نشست. شاید همه‌چیز آنقدرها هم بد نبود. او به سمتِ اتاقش رفت. در را که باز کرد، هوایِ خنکِ شب، عطرِ گل‌هایِ باغِ قصر را با خود به داخل آورد. کنارِ پنجره نشست و به حیاطِ وسیعِ عمارت خیره شد. چند نفر از خاندانِ اوچیها، با لباس‌هایِ تیره و چهره‌هایِ جدی، در حیاط مشغولِ کاری بودند.

همین‌طور که داشت به آن‌ها نگاه می‌کرد، متوجه شد که آن‌ها به سمتِ یک دروازه‌یِ فلزیِ قدیمی، شبیه به دروازه‌یِ طویله، می‌روند. با باز شدنِ در، چیزی در تاریکیِ پشتِ آن نمایان شد. چیزی که با زنجیرهایی بسته شده بود و چند نفر داشتند آن را به بیرون می‌کشیدند.

ناروتو که کنجکاوی‌اش تحریک شده بود، با دقتِ بیشتری نگاه کرد. ناگهان، یک اژدهایِ زیبا و سرخ‌فام، از پشتِ دروازه بیرون آمد. زنجیرها دورِ دست و پا و گردنش بودند، اما به نظر نمی‌رسید که آزارش بدهند. اژدها با شکوه و عظمتِ بی‌نهایتی از دروازه خارج شد. چند نفر از اوچیها، با احتیاط، تکه‌هایِ بزرگی از گوشت را به سمتش بردند و اژدها شروع به خوردنِ آن‌ها کرد.

ناروتو تا به حال چنین چیزی ندیده بود. دنیایِ خودش پر از افسانه‌هایِ عجیب بود، اما دیدنِ یک اژدهایِ واقعی، آن هم در حیاطِ عمارتِ اوچیها… حیرت‌انگیز بود! سریع گوشیِ نازکش را از جیبِ هودی‌اش بیرون آورد و شروع کرد به فیلم گرفتن. کم‌کم که خورشید غروب می‌کرد و تاریکیِ شب بیشتر می‌شد، دیگر چیزی در فیلم دیده نمی‌شد. برای همین، فیلم را قطع کرد.

اژدها، حالا سیر شده بود. زنجیرها را باز کردند و او با شکوه، بال‌هایِ سرخِ بزرگش را باز کرد و از حیاطِ قصر به پرواز درآمد. ناروتو با ذوقِ کودکانه، پروازِ او را تماشا کرد. این دنیا… چقدر برایش عجیب و مبهم بود، اما چقدر زیبایی‌هایِ پنهان داشت که در دنیایِ خودش فقط در حدِ قصه‌هایِ پریان بود!

دلش خواست برود و از ساسوکه بپرسد که آن اژدها چیست و به کجا رفت. اما همین که دستش را به سمتِ دستگیره‌یِ در برد، فکری ذهنش را مشغول کرد. شاید ساسوکه واقعا حوصله‌یِ او را نداشت. شاید کارهایِ مهم‌تری داشت. برای همین، بی‌خیال شد. گوشی را رویِ میز گذاشت، رویِ تخت دراز کشید و با صدایِ خش‌خشِ برگ‌هایِ بیرون و نجواهایِ شب، به خوابِ عمیقی فرو رفت. خوابی که پر بود از اژدهایانِ سرخ و قول‌هایِ شکسته… 🌙✨️🌌🐍🎶🗡🌀🩸💎🎺🪼🍷---
دیدگاه ها (۲)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو جلو رفت و کنارِ سا...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروهمچنان ادامه ی قسمت قبلی.‌..ساسوکه با صدایی خ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ایتاچی، با لحنی آرام گفت: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط