سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت دوازدهم: اژدهایِ سرخ، رازهایِ اوچیها و سکوتِ دلتنگی
چشمانِ ساسوکه، لحظهای که به ناروتو نگاه کرد، چیزِ متفاوتی دید. نه فقط اعتماد… بلکه یک اطمینانِ عمیق. اطمینانی که باعث شد قلبِ خودش، که همیشه یخزده بود، برایِ لحظهای احساسِ گرما کند. او کاسهیِ پر از خون را برداشت. بویِ شیرین و فلزیاش حتی دماغِ خودش را هم قلقلک میداد، اما او مقاومت کرد.
«این… این رو بنداز آشغال.» صدایش قاطع بود، اما لرزشی خفیف در آن حس میشد. «هیچکس نباید ازش چیزی بخوره. خودت رو هم وسوسه نکن، چون مثلِ یه سمِ کشندهست.»
خدمتکارِ پیر، با چشمانی که از نگرانیِ اربابش پر شده بود، سر تکان داد. «چشم، اربابِ جوان. با اجازتون.» او به آرامی عقب کشید و رفت، سینیِ نقرهای و کاسهیِ حاویِ خون را با خود برد، انگار که سمی مهلک را از اتاق دور میکرد.
ناروتو، که حالا کمی احساسِ سبکی میکرد، با کنجکاوی به ساسوکه نگاه کرد. «چرا این کار رو کردی؟ من که گفتم مشکلی ندارم!»
ساسوکه بدونِ اینکه نگاهش را از مسیری که خدمتکار رفته بود بردارد، گفت: «برو تویِ اتاقِ خودت، ناروتو. من کار دارم.» لحنش کمی تند بود، اما ناروتو احساس کرد که پشتِ این لحنِ تند، چیزی عمیقتر نهفته است.
ناروتو نگاهش را به ساسوکه دوخت. دلش میخواست حرفی بزند، چیزی بپرسد، اما ساسوکه انگار که در دنیایِ خودش غرق شده بود. او فقط به رفتنِ ساسوکه نگاه کرد، به عقب برگشتنِ او به سمتِ همان تاریکیِ مرموزِ عمارت.
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت دوازدهم: اژدهایِ سرخ، رازهایِ اوچیها و سکوتِ دلتنگی
چشمانِ ساسوکه، لحظهای که به ناروتو نگاه کرد، چیزِ متفاوتی دید. نه فقط اعتماد… بلکه یک اطمینانِ عمیق. اطمینانی که باعث شد قلبِ خودش، که همیشه یخزده بود، برایِ لحظهای احساسِ گرما کند. او کاسهیِ پر از خون را برداشت. بویِ شیرین و فلزیاش حتی دماغِ خودش را هم قلقلک میداد، اما او مقاومت کرد.
«این… این رو بنداز آشغال.» صدایش قاطع بود، اما لرزشی خفیف در آن حس میشد. «هیچکس نباید ازش چیزی بخوره. خودت رو هم وسوسه نکن، چون مثلِ یه سمِ کشندهست.»
خدمتکارِ پیر، با چشمانی که از نگرانیِ اربابش پر شده بود، سر تکان داد. «چشم، اربابِ جوان. با اجازتون.» او به آرامی عقب کشید و رفت، سینیِ نقرهای و کاسهیِ حاویِ خون را با خود برد، انگار که سمی مهلک را از اتاق دور میکرد.
ناروتو، که حالا کمی احساسِ سبکی میکرد، با کنجکاوی به ساسوکه نگاه کرد. «چرا این کار رو کردی؟ من که گفتم مشکلی ندارم!»
ساسوکه بدونِ اینکه نگاهش را از مسیری که خدمتکار رفته بود بردارد، گفت: «برو تویِ اتاقِ خودت، ناروتو. من کار دارم.» لحنش کمی تند بود، اما ناروتو احساس کرد که پشتِ این لحنِ تند، چیزی عمیقتر نهفته است.
ناروتو نگاهش را به ساسوکه دوخت. دلش میخواست حرفی بزند، چیزی بپرسد، اما ساسوکه انگار که در دنیایِ خودش غرق شده بود. او فقط به رفتنِ ساسوکه نگاه کرد، به عقب برگشتنِ او به سمتِ همان تاریکیِ مرموزِ عمارت.
- ۲.۷k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط