مثل بادکنکی که دست کودکش را گم کرده باشد
مثل بادکنکی که دست کودکش را گم کرده باشد
رها میشوم در آسمان تو...
که اگر نبودی زمین معنا نداشت...
خیلی وقت است که پاهایم روی زمین نیست...
درست از وقتی که دستم را گرفتی...
من راه رفتن هم بلد نبودم،تو پریدن یادم دادی...
ولی نمیدانستم باد مرا میبرد اگر دستانت نباشد...
خفه میشوم اگر هوای تو نباشد...
خودت رها بودی...مرا چرا رها کردی؟!
مرا به باد سپردی که پریدن یاد بگیرم یا راه رفتن را فراموش کنم...
حالا این منم بی تو...
بی هوای تو...
بی دستان تو...
بی مقصد...
بی مقصود...
بی هیچ امیدی به رسیدن...
پرواز را که تا نیمه یادم دادی هیچ...
راه رفتن را هم از یادم بردی...
رها میشوم در آسمان تو...
که اگر نبودی زمین معنا نداشت...
خیلی وقت است که پاهایم روی زمین نیست...
درست از وقتی که دستم را گرفتی...
من راه رفتن هم بلد نبودم،تو پریدن یادم دادی...
ولی نمیدانستم باد مرا میبرد اگر دستانت نباشد...
خفه میشوم اگر هوای تو نباشد...
خودت رها بودی...مرا چرا رها کردی؟!
مرا به باد سپردی که پریدن یاد بگیرم یا راه رفتن را فراموش کنم...
حالا این منم بی تو...
بی هوای تو...
بی دستان تو...
بی مقصد...
بی مقصود...
بی هیچ امیدی به رسیدن...
پرواز را که تا نیمه یادم دادی هیچ...
راه رفتن را هم از یادم بردی...
- ۱.۶k
- ۰۴ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط