عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۰۱
کنارش ایستاد.. میونشی کیفش روی زمین افتاد و تند کنار تهیونگ نشست. : اوپا .. خوبی .. با صدا گرفته ای گفت .. و تهیونگ با چشم های سرد و بی روح نگاهش کرد : .. من خوبم .. ولی مین جی
چشم هایش پر از اشک شدن .. و معصومانه ترین آدم را درونش دیده میشد .. میونشی هم همراه آن بغض .. بغضش گرفت و تند برادرش را به آغوش گرفت. : نه نه ناراحت نباش .. اونی خیلی قوی چیزیش نمیشه ..
میونشی موهای تهیونگ را لمس کرد و سرش را در آغوش گرفت .. او لحظهای به قد یا سنش توجه ای نکرد و درست مثل یک کودک دو یا سه ساله شروع کرد به گریه ..
حتی جیمین هم قلبش تیکه تیکه شد و داغون گوشه ای ایستاد آن ها را تماشا کرد میونشی اشک ریخت و آروم گفت : اوپای من .. لطفاً آروم باش وقتی ترو اینجوری ببینه اون چطوری میشه ؟
تهیونگ لباس میونشی را در مشتش فشرد : .. نمیتونم زندگی .. منم اگه اون چیزیش بشه .. خودمو میکشم ..
سالن پر بود از صدا خفه و گریون آن دو خواهر و برادر ..
چندین دقایق ای گذشت تهیونگ حالا سرش را بلند گرفته بود و غرق افکارش گم بود.. مینوشی روی صندلی کنار تهیونگ نشست .. ولی این جیمین بود محکم جلویش ایستاد و با لحن محکمی هم گفت : پاشو . مرد باش .. رو صندلی بشین و کمی هم آب بخور .. اینجوری پیش بره مین کی بد تر میشه ..
تهیونگ آروم نگاهش بالا رفت و بی خیال گفت : من خواهرت رو به این روز انداختم .. هیچی بهم نمیگی .. از دستم عصبانی .. نیستی ؟
جیمین پوزخند زد و جلویش نشست سپس بدطری آب را سمتش گرفت : نه .. اصلا بیا بخور
تهیونگ آروم گفت. : از جلوم پایین نمیره
چانمی تند و غمگین داد زد: نبایدم بره .. تو بودی که به این روز انداختیش.. بگو چش شد .. بگو دیگه
در آخر حرفش داد زد .. یوبین تند بلند شد و سعی کرد حرف بزنه : چانمی لطفا .. همه ما ناراحتم
چانمی : نه نیستین اونجا دختر منع که رو تخت بیمارستان افتاده نه شما .. بگو چیکارش کردی زود ..
جان با ترس بیشتر خودش را در آغوش مینوشی جا داد .. یوبین باز هم سعی کرد آروم تعریف کنه : ببین چانمی .. مین جی ..
در باز شد .. دکتر آروم گفت : همراه بیمار پارک مین جی ؟
تعیونگ و جیمین تند سمتش هجوم بردند
جیمین : من داداششم
تهیونگ: دکتر همسرم چطوره تر خدا بگین
دکتر: نگران نباشین .. حالش خوبه یعنی خطر جانی نداره
پارت ۲۰۱
کنارش ایستاد.. میونشی کیفش روی زمین افتاد و تند کنار تهیونگ نشست. : اوپا .. خوبی .. با صدا گرفته ای گفت .. و تهیونگ با چشم های سرد و بی روح نگاهش کرد : .. من خوبم .. ولی مین جی
چشم هایش پر از اشک شدن .. و معصومانه ترین آدم را درونش دیده میشد .. میونشی هم همراه آن بغض .. بغضش گرفت و تند برادرش را به آغوش گرفت. : نه نه ناراحت نباش .. اونی خیلی قوی چیزیش نمیشه ..
میونشی موهای تهیونگ را لمس کرد و سرش را در آغوش گرفت .. او لحظهای به قد یا سنش توجه ای نکرد و درست مثل یک کودک دو یا سه ساله شروع کرد به گریه ..
حتی جیمین هم قلبش تیکه تیکه شد و داغون گوشه ای ایستاد آن ها را تماشا کرد میونشی اشک ریخت و آروم گفت : اوپای من .. لطفاً آروم باش وقتی ترو اینجوری ببینه اون چطوری میشه ؟
تهیونگ لباس میونشی را در مشتش فشرد : .. نمیتونم زندگی .. منم اگه اون چیزیش بشه .. خودمو میکشم ..
سالن پر بود از صدا خفه و گریون آن دو خواهر و برادر ..
چندین دقایق ای گذشت تهیونگ حالا سرش را بلند گرفته بود و غرق افکارش گم بود.. مینوشی روی صندلی کنار تهیونگ نشست .. ولی این جیمین بود محکم جلویش ایستاد و با لحن محکمی هم گفت : پاشو . مرد باش .. رو صندلی بشین و کمی هم آب بخور .. اینجوری پیش بره مین کی بد تر میشه ..
تهیونگ آروم نگاهش بالا رفت و بی خیال گفت : من خواهرت رو به این روز انداختم .. هیچی بهم نمیگی .. از دستم عصبانی .. نیستی ؟
جیمین پوزخند زد و جلویش نشست سپس بدطری آب را سمتش گرفت : نه .. اصلا بیا بخور
تهیونگ آروم گفت. : از جلوم پایین نمیره
چانمی تند و غمگین داد زد: نبایدم بره .. تو بودی که به این روز انداختیش.. بگو چش شد .. بگو دیگه
در آخر حرفش داد زد .. یوبین تند بلند شد و سعی کرد حرف بزنه : چانمی لطفا .. همه ما ناراحتم
چانمی : نه نیستین اونجا دختر منع که رو تخت بیمارستان افتاده نه شما .. بگو چیکارش کردی زود ..
جان با ترس بیشتر خودش را در آغوش مینوشی جا داد .. یوبین باز هم سعی کرد آروم تعریف کنه : ببین چانمی .. مین جی ..
در باز شد .. دکتر آروم گفت : همراه بیمار پارک مین جی ؟
تعیونگ و جیمین تند سمتش هجوم بردند
جیمین : من داداششم
تهیونگ: دکتر همسرم چطوره تر خدا بگین
دکتر: نگران نباشین .. حالش خوبه یعنی خطر جانی نداره
- ۲.۶k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط