(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۶
از زبان باران
خوشحال بودم که بابام رفته کمپ و ترک کرده....البته خودش نمیرفت به اصرار داداشش، عمو حسن رفتش....با وایستادن ماشین فهمیدم رسیدیم ....کرایه ی تاکسی رو حساب کردم و زنگ در زدم....بعد از چند دقیقه بابا با لباس خواب و چشمای نیمه باز جلوی در ظاهر شد....با دیدن من چشماش اندازه ی کاسه شد...
_باران ...دخترم...
بدون مکث منو کشید تو بغلش ....بادیدن ارغوان توی بغلم گفت:
پرنسس کوچولویی که میگفتن اینه؟
_خوشگله؟
_مثل فرسته هاست...اسمش چیه؟
_ارغوان
ارغوان رو گرفت توی بغلش و جلوتر از من وارد خونه شد...پشت سرش من وارد خونه شدم....با وارد شدنم تمام خاطرات بچیگیم اومد جلو چشمم....اون دورانی که مهرشادی تو زندگیم نبود...مامانم گوشه قبرستون نبود و پیش ما بود....
نشستیم داخل خونه....
_ باران بابا شوهرت کجاست؟
با یاد مهرشاد ترس افتاد تو جونم...اگه بدونه با دخترش از خونش فرار کردم تیکه تیکم میکنه...
_ بابا شوهر نگو قاصد مرگمه...اگه اینجا پیدام کنه بی باران میشی...
ارغوان رو گذاشت زمین و با دست زد روی سینش...
_مگه حسین مرده؟ بعدشم اینجا نمیمونیم ....میریم خونه ی ننه اینا.... اونم تنهاست اگه بریم پیشش خوشحال میشه....
ننه مامان بابام بود که به عادت بهش میگفتیم ننه...
زن پیرو مهربونی بود .... شوهرش فوت کرده و همه ی بچه هاش هم ازدواج کردن و تک تنهاست ....با ایده ی بابا قرار شد شبونه بریم خونه ننه....
............................................................................
واقعا لایک ها خیلی کمه....
ولی شما نظرتو بگین
خوشتون اومده یا نه
پارت ۶
از زبان باران
خوشحال بودم که بابام رفته کمپ و ترک کرده....البته خودش نمیرفت به اصرار داداشش، عمو حسن رفتش....با وایستادن ماشین فهمیدم رسیدیم ....کرایه ی تاکسی رو حساب کردم و زنگ در زدم....بعد از چند دقیقه بابا با لباس خواب و چشمای نیمه باز جلوی در ظاهر شد....با دیدن من چشماش اندازه ی کاسه شد...
_باران ...دخترم...
بدون مکث منو کشید تو بغلش ....بادیدن ارغوان توی بغلم گفت:
پرنسس کوچولویی که میگفتن اینه؟
_خوشگله؟
_مثل فرسته هاست...اسمش چیه؟
_ارغوان
ارغوان رو گرفت توی بغلش و جلوتر از من وارد خونه شد...پشت سرش من وارد خونه شدم....با وارد شدنم تمام خاطرات بچیگیم اومد جلو چشمم....اون دورانی که مهرشادی تو زندگیم نبود...مامانم گوشه قبرستون نبود و پیش ما بود....
نشستیم داخل خونه....
_ باران بابا شوهرت کجاست؟
با یاد مهرشاد ترس افتاد تو جونم...اگه بدونه با دخترش از خونش فرار کردم تیکه تیکم میکنه...
_ بابا شوهر نگو قاصد مرگمه...اگه اینجا پیدام کنه بی باران میشی...
ارغوان رو گذاشت زمین و با دست زد روی سینش...
_مگه حسین مرده؟ بعدشم اینجا نمیمونیم ....میریم خونه ی ننه اینا.... اونم تنهاست اگه بریم پیشش خوشحال میشه....
ننه مامان بابام بود که به عادت بهش میگفتیم ننه...
زن پیرو مهربونی بود .... شوهرش فوت کرده و همه ی بچه هاش هم ازدواج کردن و تک تنهاست ....با ایده ی بابا قرار شد شبونه بریم خونه ننه....
............................................................................
واقعا لایک ها خیلی کمه....
ولی شما نظرتو بگین
خوشتون اومده یا نه
- ۵.۳k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط