پارت ۲۸۱
پارت ۲۸۱
_ رفتم پیشش گفت بیماریم خیلی بدتر شده و باید برای درمانش برم خارج دلم نمیخواست برم ، نمیتونستم تورو تنها بزارم ، اما از یه طرف بیماریم که بهم فشار میاورد...وقتی گفتی چانیونگ رو دوست داری قید دلمو زدم و تصمیم گرفتم برم و توی اون چند سالی که ایتالیا بودم ، تحت درمان بودم و در این حین از فرصت استفاده میکردم و با گروه های مختلفی از مافیاها شراکت میکردم تا اینکه بینشون اسم و رسم دار شدم و من رو به عنوان پدر خوانده ی قدرتمند ترین خانواده ی مافیا یعنی مارینو کردن ، توی اون چندسال که ایتالیا بودم سوجون و برادرم کمکم کردن با کمک اونا من تونستم خیلی راحت بینشون شناخته بشم ، از خانواده ی مارینو خوشم نیومد دنبال راهی بودم که بتونم بیارمشون پایین ، اگه نابودشون میکردم قدرتمند تر هم میشدم...اما نمیشد خیلی خیلی قدرتمند بودن ، یه روز سوجون اومد پیشم و گفت من از جولیا دختره خانواده مارینو خوشم اومده منم اجازه دادم نامزد کنن ، اما جولیا چند ماه بعد به سوجون خیانت کرد ، و سوجونم نامزدی رو بهم زد... خانواده مارینو فهمیدن که چی شده بخاطر همین هم من رو مجبور کردن اونو به عنوان معشوقه ام معرفی کنم ، اولش از اینکه راضی به این اجبار شده بودم عصبی بودم اما بعدش با خودم گفتم میتونم اونقدری ازار و اذیتش کنم تا تلافی خیانتی که به سوجون کرد رو دربیارم و از همین راه هم بتونم خانوادشون رو پایین بکشم ، این روند ادامه داشت تا اینکه بهم خبر رسید آقا بزرگ داره نفوذم رو تویه کره بهم میزنه و اومدم کره بقیشم که خودت میدونی
+هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر رنج کشیده باشی هیون...هیچوقت نشون ندادی...تو... تو این مدت داشتی با یه بیماری سرو کله میزدی و من چیکار میکردم؟...
-حالا چیزیه که شده
+ج...جریان ق..قتل برادرم؟...هه جی؟ چیه؟
_ رفتم پیشش گفت بیماریم خیلی بدتر شده و باید برای درمانش برم خارج دلم نمیخواست برم ، نمیتونستم تورو تنها بزارم ، اما از یه طرف بیماریم که بهم فشار میاورد...وقتی گفتی چانیونگ رو دوست داری قید دلمو زدم و تصمیم گرفتم برم و توی اون چند سالی که ایتالیا بودم ، تحت درمان بودم و در این حین از فرصت استفاده میکردم و با گروه های مختلفی از مافیاها شراکت میکردم تا اینکه بینشون اسم و رسم دار شدم و من رو به عنوان پدر خوانده ی قدرتمند ترین خانواده ی مافیا یعنی مارینو کردن ، توی اون چندسال که ایتالیا بودم سوجون و برادرم کمکم کردن با کمک اونا من تونستم خیلی راحت بینشون شناخته بشم ، از خانواده ی مارینو خوشم نیومد دنبال راهی بودم که بتونم بیارمشون پایین ، اگه نابودشون میکردم قدرتمند تر هم میشدم...اما نمیشد خیلی خیلی قدرتمند بودن ، یه روز سوجون اومد پیشم و گفت من از جولیا دختره خانواده مارینو خوشم اومده منم اجازه دادم نامزد کنن ، اما جولیا چند ماه بعد به سوجون خیانت کرد ، و سوجونم نامزدی رو بهم زد... خانواده مارینو فهمیدن که چی شده بخاطر همین هم من رو مجبور کردن اونو به عنوان معشوقه ام معرفی کنم ، اولش از اینکه راضی به این اجبار شده بودم عصبی بودم اما بعدش با خودم گفتم میتونم اونقدری ازار و اذیتش کنم تا تلافی خیانتی که به سوجون کرد رو دربیارم و از همین راه هم بتونم خانوادشون رو پایین بکشم ، این روند ادامه داشت تا اینکه بهم خبر رسید آقا بزرگ داره نفوذم رو تویه کره بهم میزنه و اومدم کره بقیشم که خودت میدونی
+هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر رنج کشیده باشی هیون...هیچوقت نشون ندادی...تو... تو این مدت داشتی با یه بیماری سرو کله میزدی و من چیکار میکردم؟...
-حالا چیزیه که شده
+ج...جریان ق..قتل برادرم؟...هه جی؟ چیه؟
- ۸.۶k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط