پارت ۲۸۲
پارت ۲۸۲
همینطور داشت جز به جز صورتم رو نگاه میکرد بعد یه لبخند محوی زد و گفت
_صورتت گرد تر شده ، بعد از اینکه رفتم انگار آب زیر پوستت رفته خوشگل تر شدی
اینکه صورتم پر شده بخاطر بارداریم بود اما خداروشکر میکنم متوجه نشد
جواب سوالم رو ندادی...
_جونگین تویه اون چندسال که ایتالیا بودم چشم و گوشم تویه عمارت و کره بود ، هر خبری که بود رو بهم میرسوند و عملیات ها و جلسه های مهمم رو اون به جای من شرکت میکرد ، پلیس ها دنبالمون بودن ، پس باید خیلی محتاط تر عمل میکرد ،یه روز بهم زنگ زد و گفت آقا بزرگ بنظر موضوع رو فهمیده پس زودتر برگردم اما خب نمیتونستم توی اون وضعیت همه چیو ول کنم پس گفتم یکم صبر کنه اما یه روز زنگ زد و گفت توسط جاسوسای پلیس شناسایی شده ، این یعنی ته بدبختی ، سریع کارارو کردم و اومدم کره ، دیگه دیر شده بود اگه خودم رو هم شناسایی میکردن همه مون نابود میشدیم ، هرچی که گشتم جاسوسی پیدا نکردم ، تا اینکه فهمیدم آقا بزرگ داخلش دست داشته... شاید نخوای باور کنی یونا ، اما اون حتی به پسرشم رحم نمیکنه چه برسه به نوه اش ، خواستم هرچه زودتر با تو ازدواج کنم تا هم تورو نجات بدم هم جونگین رو، اما جونگین مخالفت میکرد همین عصبیم میکرد ، داشتم دنبال چاره ای جز این میگشتم که جونگین چیزی ازم خواست ، گفت خودت من رو بکش ،اینطوری آقا بزرگ دست از سر تو و یونا و خانوادم برمیداره ، نمیتونستم سخت بود واسم ، خیلی سخت...نمیتونستم کسی که شبیه به برادرم بود رو بکشم ، چندین شبانه روز بهش فکر کردم ، دنبال چاره گشتم ، به هر راهی زدم تا فقط این رو انجام ندم اما نمیشد ، جونگین روی حرفش ایستاده بود، مجبور شدم انجامش بدم چون...
ویو هیون:
فلش بک:
-معلوم هست چی میگی جونگین؟؟ من چطوری میتونم همچین کاری کنم ؟
جونگین: تنها راهه هیون ، من اشتباه کردم و نتیجشم شد شناساییم...منو بکش ، هم از خودت هم از یونا و هم از لارا و بچم محافظت کن منم اینطوری میتونم با آرامش بمیرم اگه تو نکشی ، اقا بزرگ میکشه ، اگرم نکشه میدتم دست پلیس ، اونطوری با اون مدارکی که دارن هممونو نابود میکنن ، لطفاً هیون این آخرین درخواست من از توئه
-نمیتونم... نمیتونم جونگین ، نمیتونم...ازم نخواه
جونگین: خواهش میکنم هیون خواهش میکنم ازت...
-باشه جونگین باشه...اما...اما من نه بزار به یکی دیگه بگ...
جونگین: نه خودت منو بکش ، میخوام به دست تو بمیرم هیون ،چند شب دیگه همه میخوان برن بیرون برای شام ، تقریبا ساعت ده آقا بزرگ برمیگرده چون یه چیز خیلی مهم رو جا گذاشته ، اونموقعس که باید کار منو تموم کنی ، باید از سرشار حرفات نفرت بباره هیون ،میدونم برات سخته اما من میخوام ، برادرت....
همینطور داشت جز به جز صورتم رو نگاه میکرد بعد یه لبخند محوی زد و گفت
_صورتت گرد تر شده ، بعد از اینکه رفتم انگار آب زیر پوستت رفته خوشگل تر شدی
اینکه صورتم پر شده بخاطر بارداریم بود اما خداروشکر میکنم متوجه نشد
جواب سوالم رو ندادی...
_جونگین تویه اون چندسال که ایتالیا بودم چشم و گوشم تویه عمارت و کره بود ، هر خبری که بود رو بهم میرسوند و عملیات ها و جلسه های مهمم رو اون به جای من شرکت میکرد ، پلیس ها دنبالمون بودن ، پس باید خیلی محتاط تر عمل میکرد ،یه روز بهم زنگ زد و گفت آقا بزرگ بنظر موضوع رو فهمیده پس زودتر برگردم اما خب نمیتونستم توی اون وضعیت همه چیو ول کنم پس گفتم یکم صبر کنه اما یه روز زنگ زد و گفت توسط جاسوسای پلیس شناسایی شده ، این یعنی ته بدبختی ، سریع کارارو کردم و اومدم کره ، دیگه دیر شده بود اگه خودم رو هم شناسایی میکردن همه مون نابود میشدیم ، هرچی که گشتم جاسوسی پیدا نکردم ، تا اینکه فهمیدم آقا بزرگ داخلش دست داشته... شاید نخوای باور کنی یونا ، اما اون حتی به پسرشم رحم نمیکنه چه برسه به نوه اش ، خواستم هرچه زودتر با تو ازدواج کنم تا هم تورو نجات بدم هم جونگین رو، اما جونگین مخالفت میکرد همین عصبیم میکرد ، داشتم دنبال چاره ای جز این میگشتم که جونگین چیزی ازم خواست ، گفت خودت من رو بکش ،اینطوری آقا بزرگ دست از سر تو و یونا و خانوادم برمیداره ، نمیتونستم سخت بود واسم ، خیلی سخت...نمیتونستم کسی که شبیه به برادرم بود رو بکشم ، چندین شبانه روز بهش فکر کردم ، دنبال چاره گشتم ، به هر راهی زدم تا فقط این رو انجام ندم اما نمیشد ، جونگین روی حرفش ایستاده بود، مجبور شدم انجامش بدم چون...
ویو هیون:
فلش بک:
-معلوم هست چی میگی جونگین؟؟ من چطوری میتونم همچین کاری کنم ؟
جونگین: تنها راهه هیون ، من اشتباه کردم و نتیجشم شد شناساییم...منو بکش ، هم از خودت هم از یونا و هم از لارا و بچم محافظت کن منم اینطوری میتونم با آرامش بمیرم اگه تو نکشی ، اقا بزرگ میکشه ، اگرم نکشه میدتم دست پلیس ، اونطوری با اون مدارکی که دارن هممونو نابود میکنن ، لطفاً هیون این آخرین درخواست من از توئه
-نمیتونم... نمیتونم جونگین ، نمیتونم...ازم نخواه
جونگین: خواهش میکنم هیون خواهش میکنم ازت...
-باشه جونگین باشه...اما...اما من نه بزار به یکی دیگه بگ...
جونگین: نه خودت منو بکش ، میخوام به دست تو بمیرم هیون ،چند شب دیگه همه میخوان برن بیرون برای شام ، تقریبا ساعت ده آقا بزرگ برمیگرده چون یه چیز خیلی مهم رو جا گذاشته ، اونموقعس که باید کار منو تموم کنی ، باید از سرشار حرفات نفرت بباره هیون ،میدونم برات سخته اما من میخوام ، برادرت....
- ۱۰.۷k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط