{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق #prt_23

#معجزه_عشق #prt_23
************
جین یونگ :
قیچی رو از داخل اتاقم برداشتم و نزدیک هستی رفتم و در همون حال گفتم"خوب دیگه،،با نصف موهات خدافظی کن دختر کوچولو "انصافا موهای قشنگی داشت تا پایین باسنش بودن ولی دیگه باید از موهای خوشگلش خدافظی میکرد شاید به نظرتون کار بچه گانه ای بیاد ولی من کم از دست این دختره حرص نخوردم،،حالام حقشه...با گفتن این حرفا وجدانم رو یجورایی راضی کردم و نصف موهاشو تو دستم گرفتم و چیدم انقد این کارو کردم تا همه ی موهاشو به طرز نامنظمی چیدم‍ موهاش دیگه تا وسطای کمرش اومده بود...کلید و برداشتم و راضی از کارم رفتم بیرون از خونه....
هستی :
آروم آروم چشمامو باز کردم..چی شد خوابم برد؟؟چقد مشکوک بود به اطرافم که نگاه کردم شکم به یقین پیوست و مطمئن شدم یه کاسه ای زیر نیم کاسه بوده...همه کم کم چشماشون رو باز کردن و با تعجب به من نگاه کردن..مگه چم شده بود که اینا عین بز نگام میکردن پوکر نگاشون کردم که یدفعه نجوا با بهت گفت"هستی مو..موهات...موهاااات"
با تعجب گفتم"خوب،،مگه سر موهام چه بلایی اومده؟؟"سوالم بی جواب موند برای همین بلند شدم و رفتم جلو آیینه..جوشش اشک رو تو چشمام حس کردم...بغض وحشتناکی به گلوم چنگ انداخت..انگار که میخواد خفم کنه موهای قشنگم کوتاه شده بود..میتونستم حدس بزنم کار کی هست..تو چشمای پسرا شرمساری رو میدیدم با حرص تمام داد زدم"جین یوووووونگ میکشمت"
نجوا :
هستی با اون موهای نامنظم خیلی مسقره شده بود..اشکای تو چشماشم که دیگه هیچی نگم ازشون دلم میخواست مثل همیشه بزنم زیر خنده و بهش بگم"هستی نگران نباش،،مهم نیست"ولی با شناختی که از هستی داشتم مطمئن بودم اگه اینکارو میکردم منو بجای جین یونگ میکشت به نیاز نگاه کردم،،تو چشماش هم خنده بود هم نگرانی همیشه مثل هم خل بودیم...ولی کامیلا واقعا ناراحت و نگران بود اینو میشد از حرکات و رفتاراش فهمید..
یوگیوم برای دفاع از جین یونگ گفت"هیونگ ما،، هیچوقت کار اشتباهی رو انجام نمیده،حتما یه دلیلی داشته که اینجور کرده"نیازم که کلن با این پسره لج بود برگشت و با عصبانیتی که فقط من میتونستم بفهمم مصنوعیه گفت"هر مشکلی هم که داشته باشه حق نداشت این کارو کنه،،حالا این هیچ،،جین یونگ حرف لیدرتون رو زیر سوال برد جی بی ظهر به ما گفت قانون اینک ما به پسرا نزدیک نشیم و براشون مزاحمت ایجاد نکنیم ولی شماها حالا دارین بیشتر واسه ما مزاحمت ایجاد میکنین"
یوگیوم خواست جوابشو بده که با صدای در همه سرامون به سمت جین یونگی چرخید که خندان اومد داخل خونه به هستی نگاهی انداخت و پقی زد زیر خنده هستی هم نامردی نکرد و یه مجسمه ی گربه ای بود که از چوب درست شده بود و عین چوب دراز بود...اونو برداشت و به سمت جین یونگ حمله کرد جین یونگ سریع درو باز کرد و به سمت حیاط دویید و هستی هم پشت سرش
مام انگار این فضولا اومدیم از پنجره نگای اونا کردیم هستی چند تا ضربه ی محکم به اون باسن هلویی جین یونگ زدجین یونگم در حالی که دستش رو روی هلوش گذاشته بود با آخرین سرعتش می دویید ولی مگه هستی ول میکرد به هر جاش میرسید ضربه میزد تو همون حال که هممون غش کرده بودیم از خنده و نیازم داشت فیلم میگرفت تا از فردا سوژشون کنه جی بی به سمت حیاط حرکت کرد تا هستیو از جین یونگ جدا کنه ولی مگه میشد همون لحظه گوشیم زنگ خورد...درش آوردم و با دیدن اسم تماس گیرنده یلحظه مخم سوت کشید و دو دستی اومدم تو سرم چجور یادم رفته بود؟؟
آنا بود،،دوست و همخونه ی ما تو کره...چند وقت پیش بخاطر یکی از تحقیقات دانشگاش رفته بود تو یه شهر دیگه و الان فکر کنم اومده بود.. با عجله تماسو وصل کردم،،صدای دلخورش تو تلفن پیچید
+سلام بر دوست بی معرفتم که تا امروز اصلا هیچ یادی ازم نکرده و الانم معلوم نیست کجاس!!
_آنا تو الان کجایی؟؟ما از خونه امون چیز کردین؟اسباب کشی کردیم،،ینی موضوع یچی دیگن صبر بده حالا نیاز میاد دنبالت،،خودم همه چیو بهت توضیح میدم..
آنا هم دیگه چیزی نگفت و قطع کرد..نیازم کاراشو کرد و رفت دنبال آنا...
هستی :
به زور از اون پسره ی بی همه چیز جدا شدم..دلم میخواست از ته دلم عررر بزنم موهای قشنگم رو چیده بود
با این که کامیلا و نجوا دو طرفو گرفته بودن تا نرم بزنمش ولی با آخرین حد عصبانیتم داد زدم
+خودت کچلی به موهای من حسودیت میشد بدبخت کچل
_مگه کوری؟؟این همه مو رو روی سرم نمیبینی؟؟
+مو داری که داری.. مهم اینکه همیشه مثل عن میمالیش پایین(جین یونگ لاورا به خودشون نگیرن هستی خیلی عصبانی بوده)اگه کچلم نیستی خودم کچلت میکنم..
_شتر در خواب بیند پنبه دانه
نجوا :
میخواستن به بحث چرتشون ادامه بدن که نیاز در حالی که دست تو دست آنا بود..اومد داخل خونه پسرام با دیدن آنا تعجب کردن...با تعجب زیادی پرسیدن
+این کیه؟؟
پایان پارت 23
@Lovefic_got7
دیدگاه ها (۱)

#معجزه_عشق #prt_24**************آنا:اولین بارم بود که داشتم...

#معجزه_عشق #prt_25***********نیاز:خیلی خوشحال بودم که آنا ب...

#معجزه_عشق #prt_22********بم بم :همه ی اعضا با دلتنگی خیلی ...

#معجزه_عشق #prt_21**************جکسون :با شنیدن صدای بوق تل...

فیک : بین راندها

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p8باد زوزه میکشید ...

فیک : بین راندها

پارت ۷ "اخر"ساعت ۵ و ۳۰ دقیه عصر_خونه نامجون_نویسنده "کارن":...

پارت ۱۱ روز بعد، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.پسرخاله‌ام...

beach 𝖕𝖆𝖗𝖙4ویو جنیصبح، نور طلایی خورشید از پنجره‌ی کلبه ریخت...

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط