پارت ۱۱
پارت ۱۱
روز بعد، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.
پسرخالهام، جین وو ، قرار بود عصر بهم سر بزنه.
من و جین وو از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و همیشه رابطهی خیلی صمیمی داشتیم؛ از اون آدمهایی بود که وقتی میدیدمش، نصف وقتمون به مسخرهبازی و خندیدن میگذشت.
حدود ساعت پنج، زنگ در خورد.
با ذوق رفتم سمت در.
ـ جین وو!
همین که در رو باز کردم، جین وو با لبخند دستهاش رو باز کرد.
ـ دختر خوشگله ! بالاخره پیدات کردم.
خندیدم و بغلش کردم.
ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود!
ـ من بیشتر!
با هم وارد خونه شدیم.
چند دقیقه بعد، صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
جین وو روی مبل نشسته بود و خاطرهای از دوران بچگی تعریف میکرد.
ـ یادت میاد اون روز افتادی توی استخر؟ 😂
ـ وای جین وو! ساکت شو!
ـ خودت گفتی تعریف کنم!
ـ ولی نه با این جزئیات!
صدای خندههامون دوباره بلند شد.
همون موقع، طبقه بالا، تهیونگ پشت لپتاپش نشسته بود.
اول توجهی نکرد.
اما بعد صدای خندهی یک پسر رو شنید.
سرش رو بالا آورد.
چند لحظه گوش داد.
ـ این کیه؟
صدای خندهی لینا دوباره شنیده شد.
تهیونگ لپتاپش رو بست.
ـ مگه نگفت پسرخالهشه؟
چند ثانیه بعد دوباره صدای خنده اومد.
تهیونگ با حرص زیر لب گفت:
ـ خب به من چه...
اما چند دقیقه بعد، بدون اینکه خودش بفهمه چرا، از جاش بلند شد.
رفت سمت پنجره.
پایین رو نگاه کرد.
ماشینی جلوی ساختمان پارک شده بود.
تهیونگ اخم کرد.
ـ پس این همونه...
اما هنوز نمیدونست چرا از دیدن یک پسر کنار لینا، اینقدر حس عجیبی پیدا کرده.
و این تازه اولین جرقهی حسادتی بود که خودش هنوز حاضر نبود اسمش رو بذاره حسادت.#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
روز بعد، از صبح مشغول مرتب کردن خونه بودم.
پسرخالهام، جین وو ، قرار بود عصر بهم سر بزنه.
من و جین وو از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و همیشه رابطهی خیلی صمیمی داشتیم؛ از اون آدمهایی بود که وقتی میدیدمش، نصف وقتمون به مسخرهبازی و خندیدن میگذشت.
حدود ساعت پنج، زنگ در خورد.
با ذوق رفتم سمت در.
ـ جین وو!
همین که در رو باز کردم، جین وو با لبخند دستهاش رو باز کرد.
ـ دختر خوشگله ! بالاخره پیدات کردم.
خندیدم و بغلش کردم.
ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود!
ـ من بیشتر!
با هم وارد خونه شدیم.
چند دقیقه بعد، صدای خندههامون کل خونه رو پر کرده بود.
جین وو روی مبل نشسته بود و خاطرهای از دوران بچگی تعریف میکرد.
ـ یادت میاد اون روز افتادی توی استخر؟ 😂
ـ وای جین وو! ساکت شو!
ـ خودت گفتی تعریف کنم!
ـ ولی نه با این جزئیات!
صدای خندههامون دوباره بلند شد.
همون موقع، طبقه بالا، تهیونگ پشت لپتاپش نشسته بود.
اول توجهی نکرد.
اما بعد صدای خندهی یک پسر رو شنید.
سرش رو بالا آورد.
چند لحظه گوش داد.
ـ این کیه؟
صدای خندهی لینا دوباره شنیده شد.
تهیونگ لپتاپش رو بست.
ـ مگه نگفت پسرخالهشه؟
چند ثانیه بعد دوباره صدای خنده اومد.
تهیونگ با حرص زیر لب گفت:
ـ خب به من چه...
اما چند دقیقه بعد، بدون اینکه خودش بفهمه چرا، از جاش بلند شد.
رفت سمت پنجره.
پایین رو نگاه کرد.
ماشینی جلوی ساختمان پارک شده بود.
تهیونگ اخم کرد.
ـ پس این همونه...
اما هنوز نمیدونست چرا از دیدن یک پسر کنار لینا، اینقدر حس عجیبی پیدا کرده.
و این تازه اولین جرقهی حسادتی بود که خودش هنوز حاضر نبود اسمش رو بذاره حسادت.#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۲۵۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط