{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودم

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودم
شعر می گویم برای بغض خاموش خودم

خسته از جاری شدن درلابه لای سنگها
می روم چون رود بی بستر،به آغوش خودم

تا نیفتد لکه ای از ننگ بر پیراهنت
زندگی کردم به سختی زیر تن پوش خودم

گاهی از دلتنگی بی حد شبهای دراز
می کشم دستی به رویای فراموش خودم

با خودم از عشق می گویم ولی نجواکنان
تا مبادا بشنود گوشی بجزگوش خودم
قهوه ی چشمت سیاه وتلخ بود آنقدر که
اکتفاکردم به تنهایی...به دمنوش خودم

زخمها خورده دلم،اما نه از بیگانه ها!
دردها جوشیده از پیوند وپاجوش خودم

صبر کردم با نگاهی تازه برگردی، نشد!
نیست چشمی غیرازاین آیینه مدهوش خودم
دیدگاه ها (۴)

نمیدانملای کدام کتاب گذاشتمتتا مـادرمپیدایـت نکند ..یا مبادا...

دل که تنگ است... کجا باید رفت؟به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و...

ﺣﺎﻟﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﻴﺴﺖ !!!ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻡ ...ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﻛﺸﺩ .....ﺩﺭﺩ ...

http://www.wisgoon.com/pin/10182063/سلام دوس جونیای گل و بلب...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می‌گویم برای بغض خامو...

من زنم ، با دردهایِ مانده بر دوشِ خودمشعر می گویم برایِ بغضِ...

تقدیم به تمام زنان سرزمینمآتــــــــــــــنــــــــا ، من زن...

من زنم، با دردهای مانــده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغضِ خ...

شعر می گویم برای بغضِ خــاموش‌خودممی‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط