{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنم ، با دردهایِ مانده بر دوشِ خودم

من زنم ، با دردهایِ مانده بر دوشِ خودم
شعر می گویم برایِ بغضِ خاموشِ خودم

خسته از جاری شدن ، در لابه لای سنگها
می روم چون رود بی بستر ، به آغوش خودم

تا نیفتد لکه ای از ننگ بر پیراهنت
زندگی کردم به سختی ، زیرِ تن پوشِ خودم

گاهی از دلتنگیِ بی حدِّ شبهایِ دراز
می کشم دستی ، به رؤیایِ فراموشِ خودم

با خودم از عشق می گویم ، ولی نجواکنان
تا مبادا بشنود گوشی ، بجز گوشِ خودم

قهوه یِ چشمت ، سیاه و تلخ بود آنقدر که
اکتفا کردم به تنهایی... به دمنوش خودم

زخمها خورده دلم ، اما نه از بیگانه ها
دردها جوشیده از پیوند و پاجوش خودم...

.
دیدگاه ها (۳)

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می‌گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانــده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغضِ خ...

تقدیم به تمام زنان سرزمینمآتــــــــــــــنــــــــا ، من زن...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

من زنم، با دردهای مانده بر دوش خودمشعر می گویم برای بغض خامو...

شعر می گویم برای بغضِ خــاموش‌خودممی‌روم چون‌رودِبی‌بستر، به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط