──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁵
همون یک نگاه کافی بود تا بفهمم چیزی بین این دو نفر وجود داره که من ازش خبر ندارم.
_رزا
با شنیدن اسمم به سمت گرگ پیر برگشتم.
به صندلی خالی کنار جونگ کوک اشاره کرد و گفت:بیا اینجا..کنار جونگکوک بشین
برای چند لحظه خشکم زد..
چرا کنار اون؟
اما مخالفت کردن اینجا آخرین کاری بود که باید انجام میدادم.
آروم جلو رفتم و روی صندلی کنار جونگکوک نشستم.
همین که خواستم صندلی رو جلو بکشم،جونگکوک قبل از من دستشو روی پشتی صندلی گذاشت و آروم اونو به سمت میز هُل داد.
زیر لب گفت:مواظب باش
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
از کی انقدر..مؤدب شده؟
گرگ پیر با رضایت لبخند محوی زد؛لبخندی که دلیلش رو نمیفهمیدم.
اما جیان..
با همون لبخند فیکش،برای چند ثانیه به دست جونگکوک که هنوز روی پشت صندلیم بود خیره موند.
بعد خیلی آروم لیوانشو برداشت و جرعهای نوشید.
لبخند روی لبش هنوز بود..
اما چشمهاش..اصلاً لبخند نمیزدن.
چند لحظه بعد،خدمتکارها یکییکی غذاها رو روی میز چیدن.
سکوت سنگینی بین همه حاکم بود.
انگار اینجا هیچکس موقع غذا خوردن حرف اضافه نمیزد.
قاشقو آروم برداشتم.
هنوز اولین لقمه رو نخورده بودم که گرگ پیر گفت:رزا
سرمو بلند کردم.
_امروز اولین مأموریتت رو دیدی...نظرت چیه؟
همه نگاهها روی من بود
حتی جونگکوک هم دست از غذا خوردن کشید.
نفسمو بیصدا بیرون دادم و آروم گفتم:برام جالب بود
گرگ پیر ابرویی بالا انداخت و گفت:جالب؟
نگاهمو از بشقاب گرفتم و گفتم:بله..امروز فهمیدم چطور این باند سالهاست که دووم اورده،نه فقط با استفاده از اسلحه،بلکه با نظم،اعتماد و برنامه ریزی..
چند ثانیه سکوت شد.
بعد گرگ پیر خنده کوتاهی کرد و گفت:پدرت هم دقیقاً همین حرفو میزد
بعد لیوانشو روی میز گذاشت و ادامه داد:هنوز نبودشو حس میکنم
بعد از لحظه ای سکوت جونگکوک قاشقشو کنار گذاشت و گفت:پدر..
گرگ پیر نگاهشو به سمتش چرخوند.
_فردا جلسه با شورای داخلی برگزار میشه..بهتره رزا هم حضور داشته باشه
نگاهم ناخودآگاه به جونگکوک افتاد.
جلسه؟..
من؟..
گرگ پیر چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:موافقم،وقتشه اعضای شورا وارث واقعی خاندان کیم رو ببینن
وارث..
این کلمه از چیزی که فکر میکردم،سنگینتر بود.
احساس میکردم دارم وارد بازیای میشم که قوانینش رو هیچکس برام توضیح نداده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁵
همون یک نگاه کافی بود تا بفهمم چیزی بین این دو نفر وجود داره که من ازش خبر ندارم.
_رزا
با شنیدن اسمم به سمت گرگ پیر برگشتم.
به صندلی خالی کنار جونگ کوک اشاره کرد و گفت:بیا اینجا..کنار جونگکوک بشین
برای چند لحظه خشکم زد..
چرا کنار اون؟
اما مخالفت کردن اینجا آخرین کاری بود که باید انجام میدادم.
آروم جلو رفتم و روی صندلی کنار جونگکوک نشستم.
همین که خواستم صندلی رو جلو بکشم،جونگکوک قبل از من دستشو روی پشتی صندلی گذاشت و آروم اونو به سمت میز هُل داد.
زیر لب گفت:مواظب باش
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
از کی انقدر..مؤدب شده؟
گرگ پیر با رضایت لبخند محوی زد؛لبخندی که دلیلش رو نمیفهمیدم.
اما جیان..
با همون لبخند فیکش،برای چند ثانیه به دست جونگکوک که هنوز روی پشت صندلیم بود خیره موند.
بعد خیلی آروم لیوانشو برداشت و جرعهای نوشید.
لبخند روی لبش هنوز بود..
اما چشمهاش..اصلاً لبخند نمیزدن.
چند لحظه بعد،خدمتکارها یکییکی غذاها رو روی میز چیدن.
سکوت سنگینی بین همه حاکم بود.
انگار اینجا هیچکس موقع غذا خوردن حرف اضافه نمیزد.
قاشقو آروم برداشتم.
هنوز اولین لقمه رو نخورده بودم که گرگ پیر گفت:رزا
سرمو بلند کردم.
_امروز اولین مأموریتت رو دیدی...نظرت چیه؟
همه نگاهها روی من بود
حتی جونگکوک هم دست از غذا خوردن کشید.
نفسمو بیصدا بیرون دادم و آروم گفتم:برام جالب بود
گرگ پیر ابرویی بالا انداخت و گفت:جالب؟
نگاهمو از بشقاب گرفتم و گفتم:بله..امروز فهمیدم چطور این باند سالهاست که دووم اورده،نه فقط با استفاده از اسلحه،بلکه با نظم،اعتماد و برنامه ریزی..
چند ثانیه سکوت شد.
بعد گرگ پیر خنده کوتاهی کرد و گفت:پدرت هم دقیقاً همین حرفو میزد
بعد لیوانشو روی میز گذاشت و ادامه داد:هنوز نبودشو حس میکنم
بعد از لحظه ای سکوت جونگکوک قاشقشو کنار گذاشت و گفت:پدر..
گرگ پیر نگاهشو به سمتش چرخوند.
_فردا جلسه با شورای داخلی برگزار میشه..بهتره رزا هم حضور داشته باشه
نگاهم ناخودآگاه به جونگکوک افتاد.
جلسه؟..
من؟..
گرگ پیر چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:موافقم،وقتشه اعضای شورا وارث واقعی خاندان کیم رو ببینن
وارث..
این کلمه از چیزی که فکر میکردم،سنگینتر بود.
احساس میکردم دارم وارد بازیای میشم که قوانینش رو هیچکس برام توضیح نداده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴.۲k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط