{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁴
نگاهمو ازش گرفتم و به مردی که داشت باهاش حرف میزد دوختم‌.
تهیونگ؟
یعنی دارن راجب چی باهم حرف میزنن؟
اما چهره حرسی جیان نشون میده مکالمه خوبی باهم ندارن.
سعی کردم قدم هامو محکم تر روی پله ها بزارم تا متوجه حضورم بشن.
چند پله آخر بودم که هر دو سرشون به سمتم چرخید.
جیان لبخندی زد و گفت:او..سلام بانو رزا،موقعیتش پیش نیومد باهم آشنا بشیم
لبخندی زدم و گفتم:سلام..بله،از آشنایی باهاتون خوشحالم،اگه اشتباه نکنم،شما بانو جیان هستین؟
لبخندشو پر رنگ تر کرد و گفت:بله
سرمو اروم تکون دادم و گفتم:خوشوقتم
آروم خنده‌ای کرد و گفت:منم همینطور،مشتاقم فردا باهم چای عصرانه بنوشیم و بیشتر باهم آشنا بشیم
سرمو اروم تکون دادم و گفت:بله حتما..
جیان نگاهی به تهیونگ انداخت،لبخندش محو شد و گفت:بعدا مفصل باهم حرف می‌زنیم آقای کیم
و بعد با صدای تق‌تق کفش‌هاش به سمت سالن غذاخوری رفت.
هوف..
نمی‌دونم چرا اما حضورش باعث میشه هوای اطرافم سنگین بشه..
تهیونگ هوفی کشید و دستشو توی موهاش فرو برد.
انگار حالش خوب نیست..
فکر کنم این حالش به جیان مربوطه.
سرمو کج کردم و پرسیدم:تو..حالت خوبه
نگاهش به سمتم چرخید.
لبخند فیکی زد و گفت:اره..اره خوبم
با اینکه لب‌هاش دروغ میگفتن اما چشم‌هاش همه‌چیزو لو میدادن.
به هر حال بیشتر از این کش ندادم.
لبخند کم‌رنگی زدم و فقط یک کلمه گفتم:خوبه..
تهیونگ نگاه کوتاهی بهم انداخت..
انگار از اینکه اصرار نکرده بودم،متعجب بود.
بعد آروم گفت:بریم..نباید دیر برسیم،رئیس از انتظار خوشش نمیاد
سرمو تکون دادم و کنار هم به سمت سالن غذاخوری قدم برداشتیم.
صدای قدم‌هامون روی سنگ‌های مرمر توی سالنی که غرق نور بود می‌پیچید.
به درِ بزرگ سالن رسیدیم.
دو خدمتکار همزمان درو باز کردن.
بوی غذا و نور گرم سالن به صورتم خورد.
تقریباً همه سر میز نشسته بودن.
گرگ پیر بالای میز،مثل همیشه با همون ابهت همیشگی نشسته بود.
سمت راستش جونگ‌کوک و سمت چپش جایِ خالی تهیونگ.
جونگ‌کوک همین که وارد شدیم،فقط برای یه لحظه نگاهم کرد.
نه لبخندی..نه اخمی..
فقط همون نگاهِ سردِ همیشگی.
گرگ پیر با صدای آروم اما محکمش گفت:بالاخره رسیدین
تهیونگ بدون اینکه توضیحی بده فقط گفت:معذرت می‌خوام،چند دقیقه طول کشید
گرگ پیر نگاه کوتاهی بین تهیونگ و جیان رد و بدل کرد.
همون یک نگاه کافی بود تا بفهمم چیزی بین این دو نفر وجود داره که من ازش خبر ندارم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۵)

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁵همون یک نگاه کافی بود تا بفهمم چیزی ...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁶احساس می‌کردم دارم وارد بازی‌ای میشم...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹³_رزا؟،بیداری؟صدای دورگه یه مرد..انقد...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹²از ماشین پیاده شد،نگاهی به من انداخت...

‌‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³اما درست وقتی وارد سالن شدم،قدم‌هام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط