روزی بچه ماهی در دریا می گشت تا که شا
روزی بچه ماهی در دریا می گشت تا که شاید صیدی را کند دشت
ناگه صیدی دید در کنار صدف برای صبحانه او را کرد هدف
به آرامی کنار او رفت ناگاه شنید می آید صدای اشک و آه
گوش داد تا ببیند این صدای کیست؟ علّت این زاری و اشک وآه چیست؟
آنصدای گریه ی صدف بود از گریه اش در کف دریا بود رود
صدف می گفت از ناسپاسی فرزند آن مروارید درخشان و دلبند
گفت :« روزی در آن ایام جوانی از آن مروارید می کردم پاسبانی
ز سنگ بی ارزش قعر دریا به او روح دادم شد چون ثریا
شب ها ز گریه هایش نخوابیدم ز تربیتش چه زجرها کشیدم
ولی وقتی شد آن درّ درخشان من درمانده را ز یاد برد آسان
به خود گفتم ای عمر بر باد رفته به بالین فرزند چند ماه و هفته
به جای تکیه گاه و عصای دست بچه ای دارم که از من چشم بر بست.»
یوسفا مثل مروارید من مباش مغرور به ملک و دشت و دمن مباش
ناگه صیدی دید در کنار صدف برای صبحانه او را کرد هدف
به آرامی کنار او رفت ناگاه شنید می آید صدای اشک و آه
گوش داد تا ببیند این صدای کیست؟ علّت این زاری و اشک وآه چیست؟
آنصدای گریه ی صدف بود از گریه اش در کف دریا بود رود
صدف می گفت از ناسپاسی فرزند آن مروارید درخشان و دلبند
گفت :« روزی در آن ایام جوانی از آن مروارید می کردم پاسبانی
ز سنگ بی ارزش قعر دریا به او روح دادم شد چون ثریا
شب ها ز گریه هایش نخوابیدم ز تربیتش چه زجرها کشیدم
ولی وقتی شد آن درّ درخشان من درمانده را ز یاد برد آسان
به خود گفتم ای عمر بر باد رفته به بالین فرزند چند ماه و هفته
به جای تکیه گاه و عصای دست بچه ای دارم که از من چشم بر بست.»
یوسفا مثل مروارید من مباش مغرور به ملک و دشت و دمن مباش
- ۱.۹k
- ۲۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط