──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²⁶
نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ افتاد.
چهرهش مثل همیشه آروم بود..
اما لیوان توی دستش رو خیلی محکم گرفته بود..
انگار قصد شکستنش رو داشت.
بعد از چند لحظه،اروم گفت:رئیس..اون هنوز پنج سالشه
گرگ مستقیم نگاهش کرد و گفت:دقیقاً به همین دلیله که باید از الان یاد بگیره
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
انگار میخواست چیزی بگه.
اما قبل از اون جیان جامشو گذاشت روی میز.
لبخند محوی زد و گفت:من هم قبلاً در این مورد با تهیونگ صحبت کرده بودم
نگاهم بین اون دوتا جابهجا شد.
اون بچه پسرِ تهیونگه..چرا جیان دخالت میکنه؟..
برای اولین بار،تهیونگ مستقیم به جیان نگاه کرد.
نه اخمی..
نه عصبانیتی..
فقط سکوتی عجیب و سنگین.
جیان هم بدون اینکه نگاهش رو بدزده جامش رو برداشت و آروم جرعهای نوشید.
انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
گرگ پیر خیلی کوتاه سرش رو تکون داد و گفت:پس تصمیم گرفته شد
بقیهی شام تقریباً توی سکوت گذشت.
فقط صدای برخورد کارد و چنگال با ظرفها شنیده میشد.
هر چند دقیقه یک بار،ناخودآگاه نگاهم سمت تهیونگ میرفت.
اون تقریباً چیزی نخورد.
وقتی شام تموم شد،اعضا یکییکی از سالن خارج شدن.
من هم از جام بلند شدم و از سالن خارج شدم.
میخواستم از پله ها برم بالا که از حیاط یه صدا اومد.
به سمت پنجره بزرگِ کنارِ در ورودی قدم برداشتم.
تهیونگ..
تنها وسط باغ وایستاده بود و به فواره خیره شده بود.
نمیدونم توی دلش چی میگذره..
اما از همون روزی که دیدمش میتونمستم اون غم بزرگِ توی نگاه و صداش رو احساس کنم.
چند لحظه خیره نگاهش کردم.
بعد از در ورودی خارج شدم و آروم به سمتش قدم برداشتم.
صدای قدمهام باعث شد بدون اینکه برگرده،متوجه حضورم بشه.
کنارش وایسادم.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد خیلی آروم گفتم:چرا نمیخوای پسرت اینجا بزرگ بشه؟
چشمهاش هنوز فواره دوخته شده بود.
بعد از مکثی طولانی،با صدایی که از همیشه آرومتر بود،گفت:دوهیون هنوز وقتی رعد و برق میاد،از خواب میپره..
نفس کوتاهی کشید و ادامه داد:نمیخوام یه روز صدای گلوله براش عادی بشه
برای اولین بار..
ارکیدهی سیاه شبیه یکی از اعضای دود سیاه نبود.
فقط شبیه پدری بود که از آیندهی پسرش میترسید.
و نمیدونستم چرا..
اما همون لحظه،برای اولین بار دلم براش سوخت.
یعنی مادر اون بچه کیه؟
نمیتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم..
میخواستم ازش بپرسم،اما شاید رزای واقعی از این موضوع خبر داشته..
نسیم خنکی که میوزید موهاشو آروم به رقص در میآورد.
نگاهش به سمت من چرخید.
آهی کشید و گفت:حتما برات تعجب اوره،نه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب²⁶
نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ افتاد.
چهرهش مثل همیشه آروم بود..
اما لیوان توی دستش رو خیلی محکم گرفته بود..
انگار قصد شکستنش رو داشت.
بعد از چند لحظه،اروم گفت:رئیس..اون هنوز پنج سالشه
گرگ مستقیم نگاهش کرد و گفت:دقیقاً به همین دلیله که باید از الان یاد بگیره
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
انگار میخواست چیزی بگه.
اما قبل از اون جیان جامشو گذاشت روی میز.
لبخند محوی زد و گفت:من هم قبلاً در این مورد با تهیونگ صحبت کرده بودم
نگاهم بین اون دوتا جابهجا شد.
اون بچه پسرِ تهیونگه..چرا جیان دخالت میکنه؟..
برای اولین بار،تهیونگ مستقیم به جیان نگاه کرد.
نه اخمی..
نه عصبانیتی..
فقط سکوتی عجیب و سنگین.
جیان هم بدون اینکه نگاهش رو بدزده جامش رو برداشت و آروم جرعهای نوشید.
انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
گرگ پیر خیلی کوتاه سرش رو تکون داد و گفت:پس تصمیم گرفته شد
بقیهی شام تقریباً توی سکوت گذشت.
فقط صدای برخورد کارد و چنگال با ظرفها شنیده میشد.
هر چند دقیقه یک بار،ناخودآگاه نگاهم سمت تهیونگ میرفت.
اون تقریباً چیزی نخورد.
وقتی شام تموم شد،اعضا یکییکی از سالن خارج شدن.
من هم از جام بلند شدم و از سالن خارج شدم.
میخواستم از پله ها برم بالا که از حیاط یه صدا اومد.
به سمت پنجره بزرگِ کنارِ در ورودی قدم برداشتم.
تهیونگ..
تنها وسط باغ وایستاده بود و به فواره خیره شده بود.
نمیدونم توی دلش چی میگذره..
اما از همون روزی که دیدمش میتونمستم اون غم بزرگِ توی نگاه و صداش رو احساس کنم.
چند لحظه خیره نگاهش کردم.
بعد از در ورودی خارج شدم و آروم به سمتش قدم برداشتم.
صدای قدمهام باعث شد بدون اینکه برگرده،متوجه حضورم بشه.
کنارش وایسادم.
چند ثانیه فقط سکوت بود.
بعد خیلی آروم گفتم:چرا نمیخوای پسرت اینجا بزرگ بشه؟
چشمهاش هنوز فواره دوخته شده بود.
بعد از مکثی طولانی،با صدایی که از همیشه آرومتر بود،گفت:دوهیون هنوز وقتی رعد و برق میاد،از خواب میپره..
نفس کوتاهی کشید و ادامه داد:نمیخوام یه روز صدای گلوله براش عادی بشه
برای اولین بار..
ارکیدهی سیاه شبیه یکی از اعضای دود سیاه نبود.
فقط شبیه پدری بود که از آیندهی پسرش میترسید.
و نمیدونستم چرا..
اما همون لحظه،برای اولین بار دلم براش سوخت.
یعنی مادر اون بچه کیه؟
نمیتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم..
میخواستم ازش بپرسم،اما شاید رزای واقعی از این موضوع خبر داشته..
نسیم خنکی که میوزید موهاشو آروم به رقص در میآورد.
نگاهش به سمت من چرخید.
آهی کشید و گفت:حتما برات تعجب اوره،نه؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۴k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط