{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²⁵
بعد خیلی آروم پرسید:درمورد چی حرف زدین؟
نفسمو آروم بیرون دادم و جواب دادم:چیز خاصی نبود..بیشتر درباره‌ی عمارت و گذشته صحبت کردیم
باز هم سکوت.
بعد زیر لب گفت:جیان هیچ‌وقت برای نوشیدن چای،کسی رو دعوت نمی‌کنه
ابروهام کمی بالا رفت،پرسیدم:منظورت چیه؟
نگاهشو ازم گرفت و گفت:هیچی
چند لحظه بعد ادامه داد:اگه حرفی زد که باعث شد زیادی فکر کنی..فراموشش کن
لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم:راز های زیادی داخل این عمارت هست،اگه بخوام به همشون فکر کنم تا آخر عمرم طول میکشه
نیشخندی زد و بعد بدون اینکه چیزی بگه از کنارم رد شد.
بوی عطر تلخش برای چند ثانیه توی راهرو موند.
وقتی به اتاقم برگشتم،کفش‌هامو درآوردم و خودمو روی مبل کنار پنجره انداختم.
خورشید کم‌کم پشت درخت‌های بلند عمارت پنهان می‌شد.
سعی کردم کتاب بخونم.
نتونستم.
خواستم بخوابم.
باز هم نتونستم.
هر بار چشم‌هامو می‌بستم،صدای جیان توی ذهنم می‌پیچید.
«مخصوصاً وقتی پای یه بچه وسط باشه..»
دو ساعت بعد،صدای خدمتکار از پشت در اومد.
_خانمِ کیم..شام آماده‌ست
هوف کوتاهی کشیدم.
به نظر می‌رسید امشب هم قرار نبود این عمارت اجازه بده حتی برای چند دقیقه ذهنم آروم بگیره.
کلافه از روی تخت بلند شدم.
نگاهی به آسمون انداختم.
ماه وسط آسمونِ تاریکِ شب خودنمایی می‌کرد.
بعد از اینکه لباسمو عوض کردم از اتاق خارج شدم.(لباس اسلاید بعد)
راهروهای عمارت مثل همیشه ساکت بودن.
وقتی وارد سالن غذاخوری شدم،تقریباً همه دور میز نشسته بودن.
گرگ پیر در رأس میز.
سمت راستش سایه..
و سمت چپش ارکیده‌ی سیاه.
جیان هم با همون وقار همیشگی روبه‌روی تهیونگ نشسته بود.
همین که روی صندلی نشستم،گرگ پیر بدون مقدمه قاشقش رو کنار گذاشت.
بعد از سکوتی کوتاهی با همون لحن آرومِ همیشگیش گفت:ارکیده..
تهیونگ سرش رو بلند کرد و گفت:بله،رئیس
گرگ پیر بدون اینکه نگاهشو از بشقابش بگیره گفت:فردا کیم دوهیون رو برگردون عمارت
کیم دوهیون؟
اون کیه؟
تهیونگ نگاهشو از گرگ پیر گرفت و فقط سکوت کرد.
گرگ پیر ادامه داد:به هر حال اون وارث توئه...و عضو آینده‌ی دود سیاه..وقتشه با قوانین و فضای این خانواده آشنا بشه
وارث؟
تهیونگ یه پسر داره؟
چرا توی پرونده‌‌ای که ازش خوندم اسمی از پسرش و حتی ازدواجش برده نشده بود..
حالا حرف های جیان معنا گرفت..
برای چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.
نگاهم ناخودآگاه به تهیونگ افتاد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱۲)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²⁴برای یه لحظه قلبم از تپیدن وایساد.بچه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب²³فقط صدای تق‌تق کفش‌های پاشنه‌بلندم رو...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁵همون یک نگاه کافی بود تا بفهمم چیزی ...

‌──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁴نگاهمو ازش گرفتم و به مردی که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط