{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

روشنی در کلبه‌ی قلب فراموشم بجنبد

مانده‌ام رودی تهی، بی‌هیچ جریان زلالی

کو تنی از آب تا قدری در آغوشم بجنبد

تک درختی خسته ام،جاری شو بر من چون نسیمی

بلکه در دست نوازش‌ها سر و گوشم بجنبد

گیسوانت را بیاور؛ پیش‌تر از بوسه‌ی مرگ

پیش از آن‌که مار و عقرب بر سر دوشم بجنبد



شاید آری غفلت من بشکند با بودن تو

ماهی‌ای مثل تو چون در برکه‌ی هوشم بجنبد
دیدگاه ها (۱۳)

عکس سمت چپ دختر ۱۲ ساله مراکشی در حال چوپانی عکس سمت راست هم...

هر چی هستی همون باشهر چی نیستی نگو کاشبهترینی بهترین باش

عجیبهظاهرا محبوبیتش نزد دربارش هم زیاد نبوده تا کسی برای نجا...

...مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ه...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

‌مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم که عقل و دین شده چون قصه ها...

شاعر: سعید بیابانکیمگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و د...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشمکه عقل و دین شده چون قصه ها ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط