{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part five; kiss

برای ادای احترام کمی خم شد و با سرعت قبلیش به سمت آسانسور رفت.
استرس داشت و خودشم علتش رو نمیدونست؛
اما سعی کرد خودشو خنثی نشون بده و همونی باشه که همیشه هست، البته کمی هم سنگین تر از همیشه؛ به هر حال اون پسر هنوز بابت دادی که زد عذرخواهی نکرده بود.
با بیرون اومدن از اون ساختمون بزرگ بدون مکثی به سمت اون ماشین مشکی آشنا رفت.
آهسته به شیشه ماشین کوبید، قصد نداشت سوار بشه...
;Yang Jeongin
با صدای شیشه به خودش اومد؛
شیشه رو پایین داد و چهره دختر براش واضح شد. بعد از سه روز دیدن دوبارش لرزه ای به قلبش وارد کرد. لبخند محوی زد...
÷ سوار شو
- بهت گفتم که، وقت ندارم. فقط سریع کارت رو بگو، رئیسم منتظرمه.
÷[ابرویی بالا انداخت] رئیست؟ از کی تا حالا از اون مرتیکه حساب میبری؟
- هی بفهم چی میگی.
دیگه نتونست تحمل کنه؛
از لحن حرف زدن دختر عصبی نشد، در واقع نا توانیش بیشتر به خاطر این بود که فقط میخواست هر چه زود دوری چند روزشون رو جبران کنه. دوست داشت اون دختر رو در آغوش بگیره و دوباره اون عطر دیوونه کنندش رو استشمام کنه. اون واقعا عاشق شده بود، فقط نمیخواست به این زودی قبولش کنه.
از ماشین پیاده شد و خودشو به الا رسوند، سریع به سمتش رفت، اونقدر سریع که دختر حتی ذره ای نتونست تکون بخوره.
در فاصله کمی ازش قرار گرفت و به چشماش نگاه کرد،محوشون شد. زیبایی چشمای نیمه کشیدهِ مشکی رنگش رو دوباره به خودش یاد آور شد. توی دلش لعنتی برای خودش فرستاد... چجوری تونست این چشما رو با حرفاش خیس کنه؟
دستشو به زیر چونه دختر برد و سرشو کمی بالا آورد. بعد از نگاه های معنا دار و بیشماری که بینشون جابه‌جا شد، بوسه ای در حد نیم ثانیه روی لباش گذاشت. یانگ جونگین واقعا تشنهِ شیرینیِ اون لبا بود. اون وافعا عاشق بود، ولی سعی می‌کرد عشقشو حتی از خودشم پنهان کنه.
چرا؟ شاید چون یه مامور نباید هیچوقت عاشق بشه!
[عشق میتونه همه چیز رو عوض کنه، اگه واقعی باشه. عشق یه سلاحه، وقتی به دستت میگیری فقط دوتا هدف وجود داره؛ زندگی خودت و زندگی معشوقت.
یا زندگی خودتو نابود کن، یا مال اونو ازش بگیر...
تو نمیتونی ماشه رو نکشی؛ ولی میتونی اون سلاح رو رها کنی. میتونی بدون عشق زندگی کنی! اما این حقیقت که انسان زاده عشقه و بهش نیاز داره رو نمیتونی انکار کنی.
اما راه چهارمی هم وجود داره؛ هیچوقت اون سلاح رو برندار! چون اگه برش داری و به دستش بگیری، فقط سه تا راه داری که هر سه به نوعی زندگیتو ازت میگیرن...]
وقتی از دختر جدا شد دوباره به چشماش خیره موند. لبخند محوی زد و در همون حال سکوت بینشون شکسته شد.
- تو چه غلطی میکنی ها؟

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۲۶)

#دوپارتیموضوع:(وقتی یه آرایشگری و...)جونگین/ا.تتو سالن کوچیک...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

+ آخه اون الان فکر میکنه که من دارم با تو...حرفشو ادامه نداد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

عکس اولیه...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎شیشه رو برداشت و با چشم های گریون به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط